پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

اگر عداوت و جنگست در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست

هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست

نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورتست که گوید به سرو ماند راست

به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوشست با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست

بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوشست که امید رحمت فرداست

 

 

حضرت سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh43/

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

من بودم و همسایه ی دیوار به دیوار
یک عاشـق و دیـوانه و بیمار به دیوار

تو آن طـــرفِ فاصــِــله ی آجری و من
یک قاب که چسبیده ام انگار به دیوار

وقتی که تو یک ضربه زدی وقت قرار است
من ضـربه و تو ضـربه و دیدار به دیوار

پشت سر هم ضربه و موزیـک نوازی
انگار که مـیـخـی زده نـجّـار به دیـوار

هربار سرم شانه و آغوش تو را خواست
من تـکـیه زدم جای تو هـربار به دیوار

انگشت تو رقاصه ی این محشر کبری
مــن گوش به دیوار و تو گیتار به دیوار

خوب است میان من و تو واسطه ای بود
عاشق شدم و کردمـش اقرار به دیوار

هرچـند که تو رفتی و دیوار ترک خورد
من ، گوشه ی دیوار و وفادار به دیوار ...

 


مــنــو ر ه ســادات نــمــا ئــی  مرتضایی

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

جدی نمی گیرد چرا چشمت«تماشا» را؟
یک پاسخت حل می کند صدها معما را

وقتی ستون های کلیسا سخت می لرزد
حتماً مسلمان کرده ای اینبار عیسی را

از آب دریا می خورم تا تشنه تر باشم
چون اشک هایت شور کرده آب دریا را

در انتظار خویش می مانی، نمی دانی
کی میرسی از راه، تا آن مرد تنها را ...

وقتی ورق برگشت ، قرآن بر سر نیزه ست
جوری که یوسف می درد رخت زلیخا را

شاید شروع دیگری داری تو وقتی که
می خواهم از «پایان» بگویم، از همین حالا ...

 


حسین شیردل
* از مجموعه ی " کشتار در قلمرو آینه "

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


دوستت دارم، برایم حرف ِ مردم باطل است
غیر ِ نامت بر زبانم هر تکلــــــم باطل است

چشمهایت مرجع ِ تقلید ِ من شد بعد از این
اقتــدا بر حوزه ی ِ علمیه ی ِ قم باطل است

غیر ِ لبخند ِ ژکوندت که مرامش دلبری ست
عشق فتوا داده بر هر لب تبسم باطل است

نامت اقیانـــــوس ِ آرام است و در اقلیم ِ تو
موج موج ِ هرچه دامن در تلاطم باطل است

موی ِ تو، ابروی ِ تو رمال ها را خســـته کرد
در حضور ِ تو طلسم ِ مار و کژدم باطل است

ساقه ترد ِ خوشه گیســوی ِ قد و بالا طلا !
تا تو زرین باف ِ شعری کشت ِ گندم باطل است

عاشق ِ من نیستی این گونه دلسوزی نکن
مهربانی کردن از روی ِ ترحم باطل است

کعبه ام هستی و میگردم به دورت تا ابد
گرچه آیین ِ طواف از دور ِ هشتم باطل است

اشهد ان لا "الاهــــــــــــــــــه ناز" الا ناز ِ تو
جز تو در ذهن ِ بنان هرچه تجسم باطل است

من غروری زخمی ام سوی ِ تو می بندم نماز
چون دلم را آب کردی پس تیمم باطل است

 

 


شهراد میدری

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

يرباران بي گاه اين قلب
به جرم عاشقي

و به جرم خواهش دستاني پر تپش
در ازدحام كوچه ي بن بست

و قارقار كلاغان...
شومي سرنوشتم را

نه در عدد سيزده و
نه در ماتم كلاغان

كه در بستن چشم هايت
بر پنجره بي نورم مي بينم...

 

 

مژگان عجملو

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

صبر آئینه

 

عاشقان را بکُشد ، سوزش آهی آخر
شعله ور می شِکند ، بغض نگاهی آخر

بین هرشور غزل،هِق هِق دردی پیداست
صبرِ آئینه شود ، پشت و پناهی آخر

گفته بودی که شبی، بردل من میتازی
شعله درشعله کِشَد ، ذرّه ی کاهی آخر

عاشقی شاه و گدا ، را نشناسد هُشدار
سَربه دار- ی بشود،ضامن شاهی آخر

روزگارم شده شب،روزنه ای میجویم
می کنم در سفری ، روئیت ماهی آخر

من کجا و عطشی ، مانده بجا از اهواز
زخم بیگانه شود ، ایل و سپاهی آخر

پُشتِ در- مانده (طلا)هم نفسی میجوید
میرسد هم نفس ، صاحب جاهی آخر

 


طلعت خیاط بیشه " طلای کرمانی"

با الهام ازشعراستاد معینی کرمانشاهی

http://www.shereno.com/15087/14554/230916.html

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


 

خسته از تکرار این شب های پُر بیداری ام
خسته تر از تیک تاک ساعت دیواری ام

دوست دارم شانه هایت را برای گریه ام
دست های مهربانت را برای یاری ام...

سُرمه ی چشم سیاهت را برای بسترم
مَرهم لب هات را بر زخم های کاری ام

فکر می کردم شبیه کودکی دست تو را
فکر می کردم که می آیی و برمی داری ام...!

 

 

مسعود جعفری

از مجموعه ی
"عشق یعنی مراقبت باشم" / نشر نیماژ

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


گر شوم هذیان و افتم در تبش
نام من بر لب نیاید یک شبش

بوسه را بر من حیا بسته است راه
ور نه راهی نیست لب را تا لبش

قالب از شادی تهی خواهم نمود
گر چو جامِ می نهم لب بر لبش

هیچ آیینش نمی آرد به رحم
عشق هم چون من نداند مذهبش

سوی عاشق با دو پستان از دو سوی
دارد انگشت اشارت مطلبش

چون فلک پر گردد آغوشم ز نور
گر چو مه عریان ببینم یک شبش

ابری از زلف است آن مه را به روی
زآن به رنگ شب نماید کوکبش

سوی شیطان است روی دل امیر
نشنوی فریاد یا رب یا ربش

 

 

 


سيد كريم اميري فيروزكوهي

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

با ﺁﺏ ﺯﺧـــﻢ ﮐﻬﻨــــﻪ ﻣـــﺪﺍﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷـــﻮﺩ
ﺳـﺎﺯﻡ ﺯ ﮐﻮﮎ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺵ ﺁﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷــﻮﺩ

ﺧﯿــــﻞ ﺗﺮﺍﻭﺷـــﺎﺕ ﭘﺮﯾﺸـــﺎﻥ ﺫﻫــــﻦ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺟــﺎﺩﻭﯼ ﺑﺪﯾﻊ ﺗﻮ ﺷﯿــــﻮﺍ ﻧﻤﯽ ﺷــــﻮﺩ

ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﭘﯿﺮﻭﺧﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭﻓﮑﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﻏﻤـــﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﺟﻠـﻒ ﺗﻮ ﺍﻏـﻮﺍ ﻧﻤﯽ ﺷـﻮﺩ

ﺩﺭ ﻗﯿـــﻞ ﻭ ﻗــــﺎﻝ ﺩﻟﺒـﺮﮐﺎﻥ ﻫــﺰﺍﺭ ﺭﻧﮓ
ﺁﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻋﺎﺷـــﻖ ﺣــــــﻮﺍ ﻧﻤﯽ ﺷـــــﻮﺩ

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﺠــﻮﻡ ﻗــﻮﻡ ﻣﻠـﺦ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺩﻋـــــﻮﺍ ﻧﻤﯽ ﺷـﻮﺩ

ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﺻﺒـــﺮ ﻣﯽ ﮐﻨـــــــﻢ ﺍﻣﺎ ﭼـﻪ ﻓﺎﯾﺪﻩ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻏﻮﺭﻩ ﺍﯼ ﺣﻠﻮﺍ ﻧﻤﯽ ﺷــــﻮﺩ

 


نوید دانایی  هوشیار

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


خدا هم عاقبت از ته کشید دندان را ....

*
ببین تو چشمه ی چشمان همچو باران را،
که برده رونق سرعین آب افشان را.

بیا بخلوت پاک و مقدسم یک شب،
ببین تو چای رفاقت، مویز و قلیان را.

کدام چای و کدامین مویز را گویم ؟
دگر نمانده گلی هم ، از آن، گلستان را.

دگر نه چشمی از سرمن می رباید هوش،
نه زلف چون شب از این شاعر غزلخوان را.

ببین ، چگونه محبت ، کنون دگرگون شد ؟
دگر کسی نبرد دل، که داده دل جان را.

تو معنی احساس گشته ای ، اهورایی.
تویی که بوسه دهی بر مقامِ انسان را.

اگر که لقمه ی نانی میان سفره توست،
به مهر و عاطفه بخشی به گشنه ای نان را.

آهای « صوفی دجال فعل ملحد شکل،»
چگونه میمکی این قطره خون زشریان را.

چرا توقع دین داری از مسلمانی.
که فکر نان شبش، لقمه کرده ایمان را.

شب گذشته چه سرمای استخوان سوزی،
چه آمده به سر آن مانده در خیابان را.

میان این همه سرما چگونه خواهد شد،
جدال مرد و خیابان و این زمستان را.

ببین تو مادر بی طفل و طفل بی مادر،
گرفته در دهن آن خشک و خسته پستان را.

عجب ، حکایت درداوریست ، نقل بشر،
یکی به دشنه و دندان دریده یاران را.

شب گذشته در اخبار یک خبر آمد،
خدا هم عاقبت از ته کشیده دندان را.

 


امیر حسین مقدم
28 / مهر / 1393


 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


در پسین گاه تنگ و طولانی
دل هوای شنیدنت دارد
زانوی غم گرفته در غرب
میل هر لحظه دیدنت دارد
یاد آن روزگار بودن ها
که تو بودی و خانه ای روشن
چشم هایت پراز طلایه ی نور
دست هایت به دور گردن من
با تمام وجود آغوشت
اشتهای نفس کشیدن داشت
توی بازوی انقلاب تنم
شوق حل گشتن و چکیدن داشت
مرز بین من وتو پیراهن
که پراز وحشی تخیل بود
مخمل هوشیار چشمانت
ابتکاری پر از تجمل بود
شعر می گفت نوک مژگانت
یک غزلواره مست مست می
موج میزد میان بستر ما
لذت بوسه های پی در پی
بحث در گوشه ی لبت گم شد
حرف هایت بریده می شد گاه
ریزش واژه های بی معنی
آنچه می شد شنید ناله و آه
باز هم تنگ غربتی دیگر
یک غروب و هجوم تنهایی
من وسیگار و خانه‌ای متروک
…..با امیدی که باز می آیی


عباس جفره

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


جلوه ی جادو

 

ای آنکه ز ری رفته به حجّ آمده هندو
بیهوده به گنبد منشان این همه گردو

ناخوانده اگر خوانده از آن سنگ فروغی
کو معرفتی در سخن خواجه و خواجو

این باغ بهشت است پُر از خون کبوتر
این فصل بهار است پُر از داغ پرستو

آن پیر پُر از جلوه ی حقّ کو که شکستیم
هر تکه ی این آینه افتاده به یک سو

فریاد ، دو غوغا به یکی جوی روان است
از مُلک ملک رفت حیا ، خاست هیاهو

حاجت به گِل و سنگ و به شیطان حَکَم نیست
انصاف که باشد بشود دست ترازو

برگی ز بهشت است ، دلا ، دست گشاده
نخلی ز جنان است ، اَلا ، مست سخنگو

خشک است اگر نان و چو من خیس دو چشمت
خوشتر ز کمان آوری و قوّت بازو

ای خوک شکمباره ی بی فضل و سخاوت
نفرین به تو این داغ که کردی دل آهو

گفتی ز چه زین شهر به جایی نرسیدی
داغ نفست گرم ، ندیدی مگه بارو

روح پدرم شاد که می گفت چه شیرین
بگشا پسرم چشم و ببین کُشته ی ابرو

ساحر شده ی سحر دو چشمت ، شده شاعر
مائیم " رضا " عمری و این جلوه ی جادو !!

 


رضاپارسی پور دامغانی


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را...
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

 

 

غلامرضا سلیمانی

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

زن بودن من مایه ی اعدام حالم شد
حالی که باید بوی سیب و اطلسی می داد
بیچاره حوا را پراندند از بهشتی کور
وقتی که حالش معنی دلواپسی می داد
**

حوای ِ مادر آدم اش را بی هوا گم کرد
بیعت به شیطان کرد با یک حس تو خالی
از میوه ی ممنوعه چید و ُ دل به دریا زد
تا وسوسه تا گم شدن تا عشق پوشالی
********
دلتنگم از احساس های خسته ی یک زن
از دل سپردن دل طپیدن سخت بیزارم
حوای بی آدم بدون گندم و سیب ام
شیطان بیا با بیعتی از نو که بیمارم
**

یکبار دیگر در تنم وسواس جاری کن
این بار اما آدمی هم پای رفتن نیست
ارزانی و نوش تو بادا این بهشت ای مرد
گور دل حوا ی تو این من دگر زن نیست
**

 

بتول مبشری
پ : ن ...به هزار دلیل تقدیم به بانوان کشورم

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


پاهايم جان نداشت
دستهايم جان نداشت
به سرزمين تو كه وارد شدم
از من هيچ چيزي باقي نمانده بود
مرا در خود جاي دادي تو
چون پرنده اي نيمه جان
كه در كنج قفسي ناشناخته
و اينگونه
تن به شکنجه گاه تو سپردم
دستم را كه مي گرفتي
زمين مي لرزيد
و من فرو مي ريختم
بوسه هايت
زخم هايي عميق بر تنم مي انداخت
درد مي كشيدم در بازوانت
نگاهم مي كردي
و نمي دانستم
مي خواهي خون تمام تنم را بپوشاند
نمي دانستم
مي خواهي در بازوان سختت
بميراني مرا
و از نو زنده ام كني
درد مي كشيدم
و هيچ چيز نمي دانستم
كه پيش از تو
هرگز عشق را نشناخته بودم!

 

 

 

شکريه عرفاني
 


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


يکيست روز و شبش، خواب هاش کابوس است
اسير ظلمت و محتاج نور فانوس است

نديده اي سر او را ميان حلقه ي دار
بفهمي از تو چه حد نا اميد و مأيوس است

کسي درست نفهميد چيست آخر اين
که رخنه در بدنش کرده است، ويروس است؟

چقدر از همه پنهان کند وجودش را
وجود آنچه که در يک نگاه محسوس است

نه دست توست.. نه من.. عشـــق دست آدم نيست
و قصه اش مَثَل جور هند و طاووس است

از آتش دل ما زاده مي شود شايد
همان پرنده ي افسانه ايست، ققنوس است


مه زاد رازي

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


سوت و کور

*

همه ي شقايقاي عالمو
پاي اشکاي تو پرپر کردم

تو چه ساده رد شدي از من که ...
با هزار سختي باهات سر کردم !

تک تک آينه ها رو مي گردم
واسه عکسي از گذشته هاي دور

چيزي از غرور من باقي نموند
توي اين شباي سرد و سوت و کور

همه چيزمو سپردم به خودت ...
تو نفهميدي و گم کردي منو

تو نفهميدي و با تاريکي ...
افتادي به جون روز روشنو ...

همه چيزمون فراموش شده ...
توي هاي و هوي اين تنهايي

تو هنوزم توي روياي مني ...
تو هنوزم واسه من زيبايي !

آسمونمو پر از ابر نکن
گريه درداي منو دوا نکرد

جز تو که رد شدي از احساسم
هچ کس اسم منو صدا نکرد !

همه ي شقايقاي عالمو
پاي اشکاي تو پرپر کردم

تو چه ساده رد شدي از من که ...
با هزار سختي باهات سر کردم !


آرزو رمضاني

اين حق من نبود/ نشر شاني

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

چون یاد شما در سر ما گشت خرامان،
بیچاره دلم واله و شیدا و پریشان

در بند مرا کردی و امّا تو ندانی؟
خود بین، که گرفتاری به این چاه زنخدان.

این ناز و عتابم اگرت کاره ندارد،
بر باد دهد عقل ترا سیلة زلفان.

گرمک بینمودت به نظر کلچة رویم؟
چون نان بنماید به گدا آن مه تابان.

در باغ دو رخسار شما لاله دمیدست،
خندان ز چه باشد بر این رویی گلفشان؟

چشمان شما ساقی پرتجربه دارد،
یک جرعه ننوشیده شدم مست و غزل‌خوان.

من مست تمنّای نگاهش شده‌ام، بین
کنیاک به کی ها می‌برد آن ساغر چشمان؟

ای دلبر شوریدة ما رحم بفرما،
آزاد کن از دام رسن جادوی مژگان.


 

ثریا حکیم اواُ

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


 مني که بد بودم

**

چه مي شود که بخوابم و صبح پا نشوم
و مثل تو تهِ اين قصه بي وفا نشوم

بميرم و دل خود را به خاک بسپارم
ميان گور خود از غصه ي تو جا نشوم

چه مي شود که جهان با هزار منطق تلخ
مرا براند و ديگر غزل سرا نشوم

و از سياهي آينده بي خبر باشم
و از غم تو پس از مرگ هم رها نشوم

حباب سان بخزم در دل عدم اما
بجز تو با کس ديگر غم آشنا نشوم

چه مي شود که بميرم مني که بد بودم
و روي دوش تو يک درد جانگزا نشوم...

 

اباصلت قرباني
 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


باران نمـــــــــــــــي شوم كه مبادا بباري ام
دلــــــــــــتنـگ آيه هاي نــــــگاهت بذاري ام

هر شـــــــب ميان هُرم نفس هاي هرزه اي
در پشـــــت كوچه هاي علي چپ بكاري ام

ديشب كـــبو ......... كبوتر بختم پريد و رفت
حيران نشسته زمين و زمان به خواري ام

سيگار و دود و بنگ و شب و شعر و انـــزجار
آري ... زمانه چوب كرده در چرخ گـــــاري ام

من خسته ام !!! وَ لاف صبــــوري نمي زنم
ترسم شبي ز مـوي سياهت بداري ام !!!

امشب خدا ز درد « مسيحا » بريد و رفـــت
من ماندم و خيال تو و زخــــــم كاري ام !!!

 

 

مسيحا هاشم ورزي

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 4

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 202 صفحه بعد