پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید
 
آمده های کتاب

 

  

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

خودم تنها...

ای به دام افتاده ی آهوی چشمت ، شیرها
دور باد از برکه ات قلاب ماهیگیرها

کفر دنیا را درآورده مسلمانی تو
آه...شیطان هم نشسته بر لبش تکبیرها

رخ نمایان می کنی و بیخود از خود می شوند
شاعران شهر، با جان غزل درگیرها

نکته ی باریکتر از موست در گیسوی تو
ای پریشان خم گیسوی تو موگیرها !

بس که ناکام اند از وصل تو عاشق پیشه ها
گردن تقدیر خم مانده ست از تقصیرها

دوستان از پشت خنجر می زنند و دشمنان-
بسته اند از روبه رو ، پشت سرت شمشیرها

...
پای در بند توام ای عشق ! آزادم مکن
کی دل دیوانه ترسیده ست از زنجیرها...


رضا نیکوکار

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 300, | بازديد : 18

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


خفته در چشم تو نازیست كه من می دانم
نگهت دفتر رازیست كه من می دانم

قصه ایی را كه به من طره كوتاه تو گفت
رشته عمر درازیست كه من می دانم

بی نیازانه به ما می گذرد دوست ، ولی
سینه اش بحر نیازیست كه من می دانم

گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه را سوز و گدازیست كه من می دانم

یك حقیقت به جهان هست كه عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازیست كه من می دانم

 

غلامرضا طریقی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

در این جــــا ردپایی از صـــداقــت نیست، جز باران
نـشـــــانــی از مــرام و از مــروت نیست، جز باران

خــدا را دیــــــده ام، دیری ست با اشراف می گردد
جــوانمـــردی رفیقِ این رعیــــت نیست، جز باران

جهانی ممـلـــو از خشــم و دروغ و کـینــه و نفــرت
در ایـــن دنیــا نویـدی از عطوفت نیست، جز باران

دلـــــم پــر بــــود؛ بــاران آمد و خالــی شـــدم؛ آری
کســی این روزهــا مشتاقِ صحبت نیست، جز باران

و شایــــد همدمــی، هم صحبتـــی پیــــدا شــــود اما
دلــم با هیچ کس اینگونــه راحــت نیست، جز باران

مـنِ غمگـیـــــــن و کُنـــج یک اتــاقِ خالــی و یادش
کسی دیگر در این غمخانه دعوت نیست، جز باران

 

مرتضی عزیزی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

تو اگر ماه شوی، من شـب یـلدای تو هستم
تو اگر مهــــر شوی، من گل خورشــــــیدپرستم

تو مشو مهر، مشو ماه، چـنین باش که هســـتی
و مرا نیـــز همین آینه میــدار که هســتم

پر و بالم چه گشـایی؟ سـر ِ پرواز نــــدارم
که مرا بند خوش آمد، چو به دام تو نشــســتم

دگــران شـاد بداننـــد که در دام نیفتـند
من همه شـاد بدینم که ز دام تو نجســتم

بخود آرم ز نســـیمی، ز خودم بر به نگــاهی
که ز سـودای تو دیوانه و از جام تو مســــتم

مگر این دل تو نوازی، که ز مهــر همه کندم
مگر این در تو گشایی، که به روی همه بسـتم

خبر خویش چه جویی؟ سخن دوست چه پرسی؟
سر یادِ تو ســلامت، همه رفتـــند ز دســتم

گفته ای در غزلـــت هست نشانی ز شکستی
آری ای دوست، دلی بودم و دیدی که شکـستم

 

آصف فکرت


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 297 , | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

رسیدی بر تنِ آیینه لغزیدند شبنم ها
به خانه با تو برگشتند معصومانه مریم ها

من و آیینه و گل های مریم با تو خندیدیم
سفر کردیم با هم تا چه رؤیاها...چه عالم ها...

چه روز خوب و آرامی...تو می خندی جهان زیباست
هوای خانه هم اصلاً ندارد ابری از غم ها

سلام ای ارضِ موعود! ای طلوعت در جهان من
بهشت تازه ای بعد از گذشتن از جهنم ها

گمم در موج موهایت کمک کن بگذرم بانو
شبیه ناخدایی عاشق از این پیچ ها...خم ها...

شبیه کودکی لال است روح بی گناه من
چرا عاشق شدم؟ از من نپرسید آی آدم ها!


محمّدسعیدمیرزائی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 296 , | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

مرگ را می پوشم
ازخودم بیرون می زنم
کافه مرا می خندد
می خندد
وانگشت های نداشته ام را
به زنانگی اش می کشد
شبیه دونفر عاشق
قطار
ازما پیاده می شود
با رفتن می رود دنبال قطار بازی اش
من را کوک می کند
قطار را هم
از پیرا هن زن عبور می کند
سوار بر کالسکه ای
دونفر عاشق
از کودکی فرار می کنند
وحوالی شوش فلافل می خورند.
من روی تنانگی کافه دست می کشم
دختر می خندد
ازخوابم به خواب های دیگر می رود
تا مرد های بیشتری را زیر کلاه اش غیب کند.
کافه چه اسم زنانه ای دارد
زنانه زنانه عاشق می شوم.
حالا
زنانگی ات را به من بده
تا به مرگ برگردم
شبیه من و عشقم
که مرگ را برای خواب
وخواب را برای قطار تعریف می کنیم.

 

نعمت مرادی

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

 

رهی معیری

http://ghazal-moaaser.blogfa.com/cat-14.aspx

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 296 , | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

اگر تاریخ چشمی داشت خون و اشک کارش بود
اگر یک قطره غیرت داشت دنیا زهر مارش بود

اگر تاریخ دستی داشت دستی در خودش می برد
به جوی آب می انداخت هرچه در شمارش بود

چرا دستی به یاری نیاورد آن زمانی که
حسین بی علی تنها علی اصغر کنارش بود؟

چرا حرفی نزد وقتی فراز دار شد حلاج
و دست مومنان شهر گرم سنگسارش بود

بسا تیمور تاتاری که بر صدر جهان بنشاند
همین یک مشت لوک و لنگ تنها افتخارش بود

نگاه از چشم های خالی کرمانیان دزدید
مخنث های بسیاری عزیز تاجدارش بود

بلی گاهی نگاهش پشت خم گردیده ای را دید
فقط وقتی که سلطان بن سلطانی سوارش بود

فقط از شاعران چاق درباری روایت کرد
نه از آن کس که روی شانه اش یک عمر دارش بود

چرا در کوچه های تو به تویش تا ابد گم شد
هرآنکس که جهانی آرزو چشم انتظارش بود

اگر می داشت چشمی میل در چشم خودش می کرد
وگرکه غیرت می داشت مِیل انتحارش بود

 

 

 

‫‏آرش  شفاعی‬

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 300, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

با تک تک ذراتِ جانت حرف دارم
ایرانِ من، با مردمانت حرف دارم

تاریخت از نیرنگ و از غیرت سراسر
با دوستان و دشمنانت حرف دارم

از مردمانت سینه سینه درد مانده
نفرین کنان با خائنانت حرف دارم

از حسرت آبادیِ بر باد رفته
ای میهنم! با مردگانت حرف دارم

با پیشگامانِ ادب، با شاعرانت
از رودکی تا سایه جانت حرف دارم

موسیقی ات شرحی‌ست بر غم‌های مردم
با بغضِ تلخِ "شد خزان" َت حرف دارم

باید زبانِ دادِ تاریخِ تو باشم
با شیخ و شاه و پاسبانت حرف دارم

دیگر برای گوش دادن نا نداری
با پوستت، با استخوانت حرف دارم

 

 

‫‏جویا_معروفی‬

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

جان آمده رفته هیجان آمده رفته
نام تو گمانم به زبان آمده رفته

احیا نگرفتم تو بگو چند فرشته
صف از پی صف تا به اذان آمده رفته؟

پلکی زده ام خواب مرا آمده برده
پلکی زده ام نامه رسان آمده رفته

امسال نبرده ست مرا روزه، فقط گاه
بر لب عطشی مرثیه خوان آمده رفته

من در به در او به جهان آمده بودم
گفتند کجایی؟! به جهان آمده رفته

ترسم که به جایی نرسم این رمضان هم
آن قدر به عمرم رمضان آمده رفته


محمد مهدی سیار

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 297 , | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست

 

 

حضرت سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh120/

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 298 , | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 7 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


نگارا نگارا مرو از برم
به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو سوخت
مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

خیال رخت گشته رویای دل
شده غرق مهرت سر و پای دل

چو عاشق شدم خو شدم سوختم
دلم وا دلم وا دلم وای دل

به جادوی چشم تو شیدا شدم
ز خود گم شدم در تو پیدا شدم

من آن قطره بودم که با موج عشق
در آغوش مهر تو دریا شدم

نگارا نگارا مرو از برم
به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو شد
مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

به دنبال خود در سراب فزون
کشیدی دلم را به دریای خون

تو رفتی و من مانده ام با غمت
گرفتار رنج و عذاب و جنون

کجا ماندی ای لیلی قصه ها
که مجنون شده کوهی از غصه ها

برو ای کبوتر به یارم بگو
فتادم ز پا بی وفا بی وفا

گل گریه روید ز چشم ترم
ندانی چه آورده ای بر سرم

فتاده به جانم غم روزگار
دلم گشته بازیچه ی انتظار

نگارا نگارا مرو از برم
به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو سوحت
مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

 


اسحق انور

خواننده سالار عقیلی از البوم فصل عاشقی

 

 

شنیدن با صدای سالار عقیلی در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 296 , | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

دخیل بند
**
تو پیراهن آبیت را بپوش
من شال سرخ آبییم را
برویم دخیل ببندیم
به شاخه ای در باد
کنار همان امامزاده که مدام خوابش را میدیدی
ببین
ببین میان آن همه دخیل بند سبز 
آبی تو و سرخ آبی من چه غریبی میکنند با سر نوشت
با سر انگشتم ترا با تمام خودم گره میزنم به سبز اجابت
دلم شور میزد
دلم شور میزد
شور ترا  نه شور خودم را
نکند که  زبانم دل گفتن ندارد این دخیل بند

 


نسرین شفیعی

دکلمه  با صدای سیاوش ابراهیمیان در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 298 , | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


همت مردانه

امروز امیر در میخانه تویی تو
فریادرس ناله مستانه تویی تو

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو

آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب
از روزن این خانه به کاشانه تویی تو

آن ورد که زاهد به همه شام و سحرگاه
بشمارد به سبحه صد دانه تویی تو

آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز
پیموده به جام و خم و میخانه تویی تو

آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند
بر پای دل عاقل و دیوانه تویی تو

ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است به ویرانه تویی تو

در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو

آن راز نهانی که به صد دفتر دانش
بسیار از او گفته شد افسانه تویی تو

بسیار بگوییم و چه بسیار بگفتیم
کس نیست به غیر از تو در این خانه تویی تو

یک همّت مردانه در این کاخ ندیدیم
آن را که بود همّت مردانه تویی تو

 

 

میرزا  حبیب خراسانی

http://hazarava.blogfa.com/category/110

 

میرزا  حبیب خراسانی
از شاعران عارف و از روحانیان دانشمند خراسان بوده‌است. نسب او از طریق جدش سید محمدمهدی خراسانی ملقب به شهید رابع به شاه نعمت‌الله ولی می‌رسد

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای
پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده ای
کاینسان به بزم شادِ چمن سر شکسته ای؟

با من مبند عهد که، چون پیچ های باغ
هر جا رسیده، رشته ی پیوند بسته ای

از من به سوی دشمن من راه جسته ای
نوری و در بلور دل من شکسته ای

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست-
ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

من نیز بند مهر تو بُبْریده ام ز پای
تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

سیمین! ز عشق رسته ای اما فسرده ای
آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته ای

 

 سیمین بهبهانی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 300, | بازديد : 20

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

روزگاری قهر بودی روزگاری آشتی
ماجرای عشق ما را ساده می انگاشتی

وقت برگشتن اگر راحت نمی بخشیدمت
این قَدَر ها هم مرا احمق نمی پنداشتی

من زمین کوچکی بودم که از ترس کلاغ
جای گندم دورتادورم مترسک کاشتی

گفته بودم ساعت دوری عذابم می دهد
مشتی از شن های ساحل با خودت برداشتی !

نامه دادی : جان من هستی و فهمیدم چرا
از به لب آوردنم احساس خوبی داشتی !

تا که خود را نردبان سازم برای دیدنت
استخوان های مرا پهلوی هم انباشتی

ماه پنهان شد ... نمایان شد... پلنگی نعره زد :
داشتم از یاد می بردم تو را ، نگذاشتی

 

 

احسان افشاری

از کتاب بیگانه

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 20

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


همه چیزﺩﺭﺳﺖ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ
ﺗﻮ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺻﺤﻨﻪ ﻣﻲ ﺑﺮﻱ
من آبروی تنهایی ام را
و ﺑﺎ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ
که ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻌﻴﺖ
ﭼﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﻱ ِﭘﻨﻬﺎﻥ ِﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﻱ ﻛﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ
ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻡ ﻭ
ﺧﺎﻧﻪ ﺩﻧﻴﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺗﺼﺎﻭﻳﺮﻣﻲ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺍﻳﻦ ﺯﻥ
ﮐﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺗﻮ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ
ﻭﺍﻳﻦ ﺯﻥ ﻛﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﺗﻮ ﻣﻲ ﺭﻗﺼﺪ
ﺍﻣﺎﺷﻠﻮﻍ ﺗﺮ
و این زن ...
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﻼﻳﻢ ﺗﺮﻱ داشتی
ﺭﻗﺺ ﻫﺎﻱ ایرانی اصیل تری
ﻛﻪ ﺭﻭﺡ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ
ﺍﺯ جای جای ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ
ﺍﻳﻦ ﻛﻮﭼﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻦ ﺑﺴﺖ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ
ﺳﺮﺍﻍ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺨﺖ ﻣﻦ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ
ﺩﻟﺘﻨﮕﻴﻢ ﻭﺍﻳﻦ ﺩﺭﺩ ﻛﻤﻲ ﻧﻴﺴﺖ !
ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﻗﺪﻡ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ
ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻡ
ﻭﻗﺘﻲ مسیرﻟﻬﺠﻪ ﺍﺕ عوض شده است
ﻭﺻﺪﺍﻳﺖ
ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺗﺎ ﺧﻴﺮﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻲ
حتی ..........نمی رسد
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﻣﻮﻫﺎﻳﺖ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺍﻡ
ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﻨﺎﻩ ﺍﺯ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺑﺸﻜﻨﻨﺪ
ﻛﻪ ﺑﻨﺪ ﺑﻨﺪ ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﻳﻦ ﺳﻠﻮﻝ ﺑﺮﺳﺮﻡ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ
ﻛﻪ ﻗﻠﻢ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭم ﺭﺍ ﺳﻴﺎﻩ ﻛﻨﻨﺪ
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ
ﺧﺒﺮ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻱ؟
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺣﺒﺲ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺣﺮﻛتی ﺍﺯﺳﻤﺖ ﺗﻮﺳﺖ
ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﺸﻜﻮﻙ ﺗﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ
ﺍﺯ ﺩﺭﺯﻫﺎﻱ ﺩﺭ
ﺑﻮﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﻣﻲ ﺑﺮﻧﺪ
ﺳﺮ ﺭﻭﻱ ﺍﻳﻦ ﺗﻴﻐﻪ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ
ﺻﺪﺍﻱ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ...
ﻧﻜﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺍﻧﺪ ؟
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻓﺮﻕ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺷﺒﻜﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺪﻝ ﺑﻪ ﻣﺪﻝ ﻋﻮﺽ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﺎ ﺭﻳﺶ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ
ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻛﻪ ﺩﺭﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺎﺷﻢ
ﻛﻪ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ
ﺑﻪ ﻛﺎﻓﻪ ﺑﺮﻭﻡ
ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻤﺎ
- ﻗﻴﺼﺮ ﻛﺠﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﻛﺸﺘﻨﺪ -
ﻛﺠﺎﻳﻲ ؟
ﻫﻲ ﭘﺸﺖ ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺷﻲ
ﺟﺎﻱ ﺷﻤﺎﺭﻩ
ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻡ
ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﻲ ﺗﺎﺑﻲ ِﺁﻏﻮﺷﻢ ﻫﺴﺖ
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺸﻐﻮﻟﻲ ﻋﺰﻳﺰ !
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺑﺪ
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ مصیبت
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ
ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﻢ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻛﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ
ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ ی ﻣﺮﺩﻫﺎ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﻨﺪ
ﻭ ﺩﺳﺘﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻣﻲ ﺳﺎﺧﺖ
ﺩﻭﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺣﺲ ﻣﺸﺘﺮﻛﻲ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺴﺎﺯﺩ .

 

 

منيره حسيني

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 299 , | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


....... شبهای عاشقانه ی کابوسی


شبهای من امّا ...، تهی دستند و ناچیزند
لبریز از کابوسهای وحشت انگیزند

بی هُرم آغوش تو ای گل! دستهای من
متروک تر از باغهای سردِ پاییزند

اعجاز سبز چشمهایت، در بهاری سرخ
بی شک مرا مثل شقایق برمی انگیزند

گلهای سرخ شمعدانی، بی تو _ باور کن ! _
پژمرده می گردند، می خشکند، می ریزند

این کوچه ها، این کوچه های تنگِ بی برگشت
بی آفتاب روی تو، شبهای دهلیزند

حتی درختان نیز، وقتی تو نخواهی ماند
همدوش پاییزند و از اندوه لبریزند
*
بعد از تو، بانو! دستهای کودکی هایم
خود را به دامان چه کس باید بیاویزند؟

بعد از تو، من می مانم و اندوهِ بی پایان
بعد از تو آهنگ غزلهایم غم انگیزند

 


 سهیل محمودی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 298 , | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


هر چند زندگی همه اش با دعا گذشت
عمر من و تو باز هم از هم جدا گذشت

گفتی هو البصیر که هی خود خوری کنم
یعنی خدا ندید که بر ما چه ها گذشت؟

چشمم به راه معجزه ای از خدا نبود
از رود نیل می شد اگر با شنا گذشت

می خواستم نفس بکشم در هوای تو
دیدی چقدر زندگی ام بی هوا گذشت؟

خواهم گذشت من هم از این عشق عاقبت
قارون اگر به پند کسی از طلا گذشت

حافظ ندید خوشتر اگر از صدای عشق
بر ما که در سکوت و بدون صدا گذشت

بنشین کنار من دم آخر، فقط مرا
قدری بغل بگیر که کار از دوا گذشت


محمد رفیعی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 297 , | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 تير 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

از شایعه ی رفتن تو شهر به هم ریخت..!
در خنده ی دلواپسِ تو، ترس جهان بود
دلنازکی و گریه ی من نیز از آن بود
روزی که تو را دیدم از این پنجره ی باز
باد خنکی جانب موهات وزان بود *
□ □
شیرین سخنی های تو تلخی مرا برد
گویی که رطب جای زبانت به دهان بود
بوسیدن لبهای تو در لحظه ی افطار
تنها هوسم هر شب ماه رمضان بود
بیمار نبودم ولی از شوقِ تو، در من
عادت به خیالات شبیه سرطان بود
آن چیز که دستان تو را داد به دستم
نجوای دلی غمزده هنگام اذان بود.
□ □ □ □
شهر من و تو قصه ی بی عشق نمی گفت
در شاهرگِ خاطره هایش هیجان بود
از شایعه ی رفتن تو شهر به هم ریخت
چیزی که فقط بی حرکت ماند، زمان بود!
حتا نفسِ زنده ترین رود جهان هم
از ترس خداحافطی ات در نوسان بود
سرهای درختان همگی سمت تو چرخید
پایِ تو که در رفتن از این شهر دوان بود
دیگر نه سرودی و نه رودی و نه بودی
تا بود همین بود که تقدیر، همان بود
□ □
در شهر من از آمد و شد غلغله ای بود
تا خنده ی تو جاذبه ی نصف جهان بود

 


پوریا شیرانی
پ ن:
* خیزید و خز آرید که هنگام خزان است/ باد خنک از جانب خوارزم وزان است (منوچهری دامغانی)

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 296 , | بازديد : 14

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 243 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه