پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید 

  

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

تهران لب فرو بست

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


وقتي که تو نيستي
من حزن هزار آسمان بي اردي‌بهشت را
گريه مي‌کنم.


فنجاني قهوه در سايه‌هاي پسين،
عاشق‌شدن در دي‌ماه،
مردن به وقت شهريور.
وقتي که تو نيستي
هزار کودک گمشده در نهان من
لاي‌لاي مادرانه‌ي ترا مي‌طلبند.


درها بسته و کوچه‌ها مغمومند.
چشم کدام خسته از آواز من
خواهد گريست؟
سفر بنام تو، خانه
خانه بنام تو، سينه
سينه بنام تو، رگبار.

 

سید علی صالحی

http://www.seyedalisalehi.com/cgi-bin/content.pl?f=3&t=7

دکلمه : روزبه سوهانی در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

"بلکه پنجاه سال دیگر"

**
یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات عاشق تو بود.
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدس نقر شده
بر کتیبه‌های کهن را بیابد.
یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی "مروری بر ترانه‌های کهن" شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر
در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود.

 


 یغما گلرویی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 265, | بازديد : 21

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


میانِ این همه تاریخِ شمسی و قمری
تو ای ستاره ! ز تاریخ مردمی دگری

الا که هم شبِ عشّاق را چراغی و داغ
چه می کنی که چنین دوردست و در نظری ؟!

هوای سرزدنت نیست ای سپیده مگر
که از حوالی تاریکِ ما نمی گذری ؟!

به سازِ قامت و آوازِ دل چه تاری تو ؟
دو تار نیز ندارد به حق چنین کمری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود
که از مکارم اخلاق عالمی دگری

جنون و تیشه دگر با تو بر نمی آیند
که بس ز لیلی و شیرین و دیگران بَتَری

نه خوانِ این غزل ای آفتاب در خورِ توست
که میهمان کُنَمَت حضرتا ! به ما حضری !

پسر نشان پدر می برد که تا بوده است
فریب خورده ز امّ البشر ابوالبشری

بشارتی که شنیده است و برگزیده مرا
دلت که صاحب ذوق است در زبان دری _

_ که " الّذینَ هَداهُم " و " هم اولوالالباب "
خوشا که پاسخ حسن تو می دهد زُمَری

 

 

امیر حسین الهیاری
Amirhossein Allahyari

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 262, | بازديد : 23

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

زندگی...
**

من زندگی می‌کردم.
زندگیم در فلسفه‌های نشنیده و نیاموخته جوانه می‌زند
در چشمان مادران مرگ میلاد کودکانشان را می‌بینم
سقف آسایشگاه جانشین آسمان شده
کنار تخت‌هامان گل ختمی روییده
و خواب‌هامان زخمی ست:

مادران خورشید را شیر می‌دادند
پدران از پشت شیشه‌های فاتح تاریخ
چهره‌ی قصری من
و چهره‌ی خانگی جمعیت دنیا را
می‌نگریستند
رودخانه از میان کشتزارها و بیشه‌ها و دیوارهای زمین می‌گذشت
همه جا سلام روییده بود
و کسی نبود تا سلام را پاسخ گوید.

پنجره‌های روستایی رنگ به رنگ می‌شد
عارفان جویبار تضمین گل انار می‌کردند
ما ساکت بودیم
صدای سکوت را می‌شنیدیم
صدای سکوت را در پاییز به یادگار می‌نهادیم
ساکت بودیم تا گنجشکان بخوانند
که آواز حقیقت ایشان است.

هیچ خبر، و هیچ معجزه‌ای نبود
تا میان آنها نهیم
و گل مینا را در مرز ایمان بگذاریم.
آنها هر یک نقطه های پایان یک جمله اند
جمله‌هایی که سال‌ها مرمتشان می‌کند.

ما دیگر در اندیشه‌ی پوست سپیددمان نبودیم
و ظهور نیت‌های ویرانمان را در تن شب می‌کاشتیم
زمین را باز می‌یافتیم
و عطر منتظر اقاقیا را در مهتاب می‌شستیم.

خواب‌هایمان زخمی ست
به میدان می‌دویم و
قلبمان عرق کرده است.

ناممان را بر قلب‌ها می‌دوزیم
تا در رگبارها به جای بمانند
و خویش را
در آفتاب
به یاد
داشته باشیم...

 


احمدرضا احمدی
برگرفته از مجموعه‌ی «وقت خوب مصائب» 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


هر شعر را برای تو گفتم قشنگ شد
باقی تمام یاوه و حرف جفنگ شد

این واژه های زشت و غم آلود، شکل شان
تنها فقط برای تو خوش آب و رنگ شد

آری فقط برای تو ای خوبِ آشنا
هر آن دلم به طرز غریبانه تنگ شد

***
این "تو" همان "تو"یی ست که آهوی دشت بود
ناگه به محض دیدنم این "تو" پلنگ شد

هرگز امان ندادی و زخم از درون زدی
تا لاجرم میان من و مرگ ، جنگ شد

من اصفهانِ خسته و ویران و بی دفاع
عشق تو مثل لشگر تیمورِ لنگ شد
***
تا دل شبیه آینه دادم به دست تو
بی اعتنا زبان نگاه تو سنگ شد

با این زبان مرا و نگاه مرا بخوان !
هر شعر را برای تو گفتم قشنگ شد ...


سياووش خاکسار

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 264, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

در تو چون روح تو گم مي شوم , آري پس از اين
تا مرا مثل خودت,دوست بداري پس از اين

دست هايت را بي دغدغه بايد با من
گوشه ي باغچه خانه بکاري پس از اين

همه گفتند عاشق نشو حالا که شدي
بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين

بهترين کار همين است که تو نيز چو من
همه را با خودشان وا بگذاري پس از اين

دوست دارم,همه ي عاشقي ات را دربست
مثل يک راز, به دستم بسپاري پس از اين

دست من رو شده و خال مرا هم خواندي
پس, مرا باخته بايد بشماري پس از اين

برد با توست همين!با لبخندي مغرور
مي تواني بنشيني به کناري پس از اين

پيش از آني که من و تو سفر از خويش کنيم
عهد کن , باز مرا دوست بداري پس از اين...

 


سهيل محمودي

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 264, | بازديد : 33

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

در سينه عمري دل پريشان ميشود باشد؟
يک سال تا آخر زمستان ميشود باشد؟

وقتي کوير و آسمان با هم نميسازند
اين تشنگي ها دست باران ميشود باشد

از نو شروع چشمهايت را نوشتم من
آغاز...... بعد از خط پايان ميشود باشد

امروز جنگل بان غم هيزم شکن دارد
وقتي تبر دست درختان ميشود باشد

هرشب صداي گرگ مي آيد در اين جنگل
آهوئي از ضامن گريزان ميشود باشد؟

يک عمر.... تا دنبال ردي از تو حتي
دريا....... گرفتار بيابان ميشود باشد

قاب نگاهت بارها از دست من افتاد
ديوار هم بي تو پريشان ميشود باشد

 


محمد امين اميني

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


نگاه کن که اسيرم، اسير تنهايي
قسم به شعر، نديدم نظير تنهايي

من و هجوم غزل ها و بي کسي در باد
غروب زخمي شهر و مسير تنهايي

هميشه طرح نگاهم، سياه مي افتاد
هميشه چشم و دلم بود، گير تنهايي

دوباره وسوسه ي سيب و باغ پيراهن
شدند آدم و حوا، خمير تنهايي

و چشمهاي من امشب، سياه شد، پوسيد
و سوخت خاطره ها در کوير تنهايي

دوباره زمزمه ي شعر تازه اي در من
و نامه هاي کبود سفير تنهايي

فرار مي کنم و آسمان به دنبالم
نشسته بر پرو بالم، حرير تنهايي

کنار نعش من امشب، قشنگ مي رقصي
به نغمه هاي عجيب نفير تنهايي

هزار بار پريدم، نرفته افتادم
نگاه کن که اسيرم، اسير تنهايي

 

امير وحيدي

ا - و
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

ای گم شده درپاییز هنگامه ی باران ها
برگرد که جان دادم در موسم طوفان ها

بعد از چه تو ماند از من دُرنای نگون بختی
ویلان شده در سرما مصلوب ِ زمستان ها

ای شانه ی آرامش هنگام عبور از درد
بی تو صدف بغض ام در بستر طغیان ها

چون کافه ی دلگیری بی تو پُرم از سایه
تعطیلم و متروکه با قهوه و فنجان ها

ای رفته از آغوشم با همهمه ی تردید
برگرد که جا ماندم در برزخ پیمان ها

در بغض تو زنجیرم آزاد نخواهم شد
تبعیدی بی نام ام محکوم به زندان ها

ای ماه شب دلگیر در حوصله ی برکه
زخمی ست پلنگ تو تن داده به عصیان ها

بعد از تو درون من صد راهبه ی پرهیز
بی موعظه و زُنار بی پاپ و ُ واتیکان ها

ای حادثه ی رفتن از فاصله ها برگرد
برگرد که پاییز است هنگامه ی باران ها

 

بتول مبشری

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 264, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

در این دقایق بسیار تلخ و تکراری
یکی نشسته میان چهار دیواری

یکی نشسته که تصویر او شبیه من است
یکی که چاره ی کارش شده ست ناچاری

کسی شبیه من و روزهای ابری من
کسی که گم شده دربین خواب وبیداری

دوچشم برده میان دو دست و می گرید
به قطره های غروری که می شود جاری

هنوز خاطره ها را عزیز می دارد
نمی گذارد عشقش کشد به بیزاری

مرا در آینه می بیند و نمی شکند
چقدر کار شگفتی ست خویشتن داری!!

 

 

محمد سلمانی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

پستان یار در خم گیسوی تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس

یک شب که دوست فتنه خفتست زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن بگفته بیهوده خروس

 

 

حضرت سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh318/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ جمعه 21 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


عاشقانه

**
تا اسمت را در سَر می خوانم
پرنده ای از گوشِ راستم بیرون می زند
عادت کرده ام با موسیقیِ نازکی که انگشتانِ کوچکت
به هنگامِ پوست کَندنِ سیب ها
وَ فشارِ مهربانِ " فدای تو بشم" که در فاصله ی کوتاهی بر سینه ات پیداست
می نوازند، شعری بنویسم
از اندوهِ من نرَنج هم کاسه ام!
آن شب که در گوشِ چپم گفتی:
شادی هایت را قسمت کن!
گشتم
در جیبِ شاعر جز سُکونِ دقیقه ها وُ نداری
بی خوابی
نگرانی
فکر، فکر، فکر،فکر ...
نهایتِ دردِ زیمانِ مادر، رنجِ اولادِ جدا افتاده است

ای همیشه دلواپسم!
بمیرم، برای تو مُرده ام
اگر زنده ام، برای تو ایستاده ام
از این دو من را بگیری، باز هم تویی که رو به رضایتم لبخند می زنی
با تو معنای انسان کامل می شود
هیچ موجودی مثالِ انسان غمگین نیست
تراشه ها را کنار بزن
پرده را کنار بزن
پرنده ای که از گوشِ راستم بیرون زد
دلواپسِ دلواپسی های توست.
.
.
سیدمحمد مرکبیان

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه261, | بازديد : 67

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

نیلوفر مرداب

ازکسی تا به حال دیده بودین
حال و روزی به این پریشونی
حالی از من چرا نمی پرسید
مثلا دوستای جون جونی

روز خوش آرزوی هر شبمه
آرزوهام همیشه رو لبمه
دنیا رو تنگ و تار می بینم
خودمو تا همیشه زندونی

با توام آره با تو ام آی تو
که فقط عشق پاک من بودی
عاشق سینه چاک من بودی
اصلا از درد من چی می دونی ؟

من مریضم ندیده و دیده
نسخه مو روزگار پیچیده
وسط نده هام یه کم گریه اس
آخر گریه هام پشیمونی

پدرم به سقوط معتادِ
مادرم به جدایی از پدرم
من به این روزگار نکبتی و
تو به هر دختر خیابونی

شکل نیلوفرای مردابم
وسط باتلاق می خوابم
مَنو که مُردم و تموم شدم
دیگه از چی می خوای بترسونی؟

 

امیر ارجینی


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 262, | بازديد : 36

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

روح من دارد درون خویشتن گم می شود
مبتلای حیرت و ترس و تلاطم می شود

دارم از بنیاد ویران می شوم دردم کجاست
این چنین جان و تنم غرق تهاجم می شود

زندگییم در مسیر عکس خود جاری شده
تکه نان کهنه ای هستم که گندم می شود

مثل مجنونم ولی لیلی ندارم، آخرش
شرح حالم سوژه ی تفریح مردم می شود

این چه دنیایی است که سنگ صبور دردها
این چنین محتاج یک ذره ترحم می شود

آی آدمها یکی دارد به خود می پیچد و
مثل طوفان شنی در پوچیش گم می شود

 


حامد رهبر فرزو


 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 37

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

هر که را دور کنی دور و برت می آید !
از محبت چه بلاها به سرت می آید

بنشینی دم در کوچه قرق خواهد شد
بروی جمعیتی پشت سرت می آید

تا که در دسترسی از تو همه بی خبرند...
تا کمی دور شوی هی خبرت می آید !

دل به مجنون شدن خویش در آیینه نبند
صبر کن ، عاشق دیوانه ترت می آید !!

من آشفته به پای تو می افتم اما...
موی آشفته فقط تا کمرت می آید !!!!

خون من ریخت نیفتاد ولی گردن تو
گردن من به مصاف تبرت می آید

روز محشر هم اگر سوی جهنم بروی
یک نفر ضجه زنان پشت سرت می آید...

 

کاظم بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 262, | بازديد : 48

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

سیب حمید مصدق

 


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


 

 

حميد مصدق

 

باصدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 264, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

قطار ایستاده بود
پنجره‌های بسته
صورت‌هایِ غمگین را
قاب می‌گرفت
در آن سوی ریل‌ها
به خطوطِ موازی
زل زده بودم
چشم‌هایم
در ِتاریکی می‌درخشید
و قطار باید می‌رفت
حتی با کمی تاخیر
نرده‌های آهنی
بلیط‌های مچاله
و بازرسِ بی‌حوصله‌ای
که مدام فریاد می‌زد
کسی جا نمانَد!
قطار ایستاده بود
پنجره‌ها
به ندرت باز می‌شدند
و دستی
از لابه‌لای آن همه دست
تکان می‌خورد!‌
من
در آن سوی ریل‌ها
برای خودم
قطار شده بودم
گاهی
فراموش می‌کردم
کنارم نشسته‌ای
وقتی
چراغ‌هایِ سینما
روشن شد
قسمتی... از چمدان
بیرون پرده مانده بود!

 

حامد رحمتی

عکاس دوره گرد نشر آهنگ دیگر

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 265, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

از پشت عینکی که به چشمت زدی هنوز
پیداست عشق رنگی چشمان آبی ات

از روم قلب های شبیه هم آمدم
مهمان ایل ِ زنگی ِ چشمان آبی ات...

اما نه روم و زنگ که عاشق نمی شوند
این سر کشی ز حد و حدود خدای هاست

هر آمدن به رفتن تلخی ست منتهی
مهمان یکی دو روز حبیب ِ سرای هاست

با اینکه جنگ بین دو ایلم هراس نیست
با اینکه حسم از تو شکایت نمی کند

اما حضور عشق، کنار بهانه ها
بی اشتیاق جنگ، کفایت نمی کند

جز این دو راه بد که به مقصد نمی رسد
راهی که هست، جمع دو ایل است بین ما

تلفیق چشم های تو و شعرهای من
حسی کبوترانه زده در دو بیت ها

یا با خودت بجنگ نبردی بدون من
تا با همین که هست همین من یکی شوی

یا پاک کن ز کودک معصوم چشم هام
آبی ِ تیله ای ِ غمی که به من زدی

 

 

ایلناز حقوقی
"خودکشی چاره ی نهنگ نبود"
نشر نیماژ

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 262, | بازديد : 48

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 آذر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


اين جا حضور پنجره با در برابر است
راه فرار نيست؛ جنون در برابر است

كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند
بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است

دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد
خيرِ دعاي همهمه با شر برابر است

زنجير بسته اند به دستان آسمان
قانون براي سنگ و كبوتر برابر است

تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود
تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است

 

مریم جعفری آذرمانی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 263, | بازديد : 28

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 213 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه