خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید وی پی ان

خرید kerio

دانلود فیلم

پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

(حکیم ابوالقاسم فردوسی)

 

 پیچک قاصدک شعر وغزل (حکیم ابوالقاسم فردوسی)

بازار کتاب
 
 
 

;

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

من آن ستاره ي نامرئي ام که ديده نشد
صداي گريه ي تنهايي اش شنيده نشد

من آن شهابِ شرار آشناي شعله ورم
که جز براي زمين خوردن آفريده نشد

من آن فروغِ فريباي آسمان گردم
که با تمام درخشندگي سپيده نشد

من آن نجابت درگير در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنيده نشد

نجابتي که در آن لحظه هاي دست و ترنج
حريرِ عصمتِ پيراهنش دريده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دريوزگي خميده نشد

همان کبوتر بي اعتنا به مصلحتم
که با دسيسه ي صياد هم خريده نشد

رفيق من ! همه تقديم مهرباني تو
اگرچه حجم غزل هاي من قصيده نشد

 


محمد سلماني

برچسب ها : ,

موضوع : 207, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

دلم به دست هاي تو خوش بود.
به اينكه اين بهار

پاييز را از لباس هايم مي تكاني.
به اينكه خط به خط دستم

پر از دست خط تو باشد.
به اينكه قول دست هايت را

ــ ده بار تمام ــ
به انگشت هايم داده ام.

دلم به چيزهاي ساده اي خوش بود.
به بوييدن گل هاي سرت

بافتن موهات
به اينكه براي حتا يك بار

گره روسري ات
با سر حرف من باز شود.

چقدر داشتن چيزهاي ساده سخت است!
مثل يك مار بي دست و پا

كه هيچ وقت نتوانست
براي معشوقه اش نامه اي بنويسد

يا دست كم يك بار برايش دستي تكان بدهد
مي پيچم به دور خودم

به دور خودم مي پيچم
و دلم براي دلم مي سوزد.
.


داود سوران

برچسب ها : ,

موضوع : 209, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


خسته تر از صداي من گريه ي بي صداي تو
حيف که مانده پيش من خاطره ات بجاي تو

رفتي و آشناي تو بي تو غريب ماند و بس
قلب شکسته اش ولي پاک و نجيب ماند وبس

طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن
قلب مرا ستاره کن دل به ستاره ها بزن

تکيه به شانه ام بده دل به ترانه ام بده
راوي آوارگي ام راه به خانه ام بده

يکسره فتح مي شوم با تو اگر خطر کنم
سايه ي عشق مي شوم با تو اگر سفر کنم

شب شکن صد آينه با شب من چه مي کني
اين همه نور دالري و صحبت سايه مي کني

وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن
با تو طلوع مي کنم ولوله اي دوباره کن

با تو چه فرق مي کند زنده و مرده بودنم
کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم

 


افشين يداللهي

برچسب ها : ,

موضوع : 208, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

اي همه آرامشم از تو پريشانت نبينم
چون شبِ خاکستري سر در گريبانت نبينم

اي تو در چشمان من يک پنجره لبخند شادي
همچو ابرِ سوگوار اين گونه گريانت نبينم

اي پر از شوق رهائي ، رفته تا اوج ستاره
در ميان کوچه ها افتان و خيزانت نبينم

مرغک عاشق کجا شد ، شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم

تکيه کن بر شانه ام اي شاخه ي  نيلوفرينم
تا غم بي تکيه گاهي را به چشمانت نبينم

قصّه   ي  دلتنگيت را خوب من بگذار و بگذر
گريه ي  درياچه ها را تا به دامانت نبينم

کاشکي قسمت کني غم هاي خود را با دل من
تا که سيل اشک را زين بيش مهمانت نبينم

من درخت سبز بختم با تو اي باغ بهاران
اي همه آبادي من از تو ، ويرانت نبينم

آه ... اي سنگ صبورم ،کوه سرسخت غرورم
خسته و سرگشته همچون باد ، حيرانت نبينم

 


محمد ذکايي" هومن"

برچسب ها : ,

موضوع : 207, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 


آن اضطراب بوسه ات را دوست دارم
حتي سراب بوسه ات را دوست دارم

وقتي نبودي خواب را با قرص خوردم
پيوسته خواب بوسه ات را دوست دارم

در ازدحام جمعيت از خط توحيد
تا انقلاب بوسه ات را دوست دارم

در فصل گرگ و ميش تلخي هاي بوسه
آن طعم ناب بوسه ات را دوست دارم

من معني خود سوزيم با اين شرايط
آن التهاب بوسه ات را دوست دارم

نيلوفر مردابيم شايد نداني
آن پيچ و تاب بوسه ات را دوست دارم

من دوست دارم بي دريغ آن بند دل را
دادن به آب بوسه ات را دوست دارم

در اضطراب و نا خوشي حتي به مستي
حال خراب بوسه ات را دوست دارم

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : 206, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


فرصت قد کشيدنت را باز، روي قانون جنگ ها خوردند
ماده آهوي ديگري بودي، مادرت را پلنگ ها خوردند

جنگ از پايه هاي دينت بود ، جنگ داماد سرزمينت بود
جنگ هرشب به حجله ات مي برد ، سينه ات را فشنگ ها خوردند

دوستان تو گرگ ها بودند، رنگ آدم بزرگ ها بودند
کودکي هاي مرده ات را باز، روي الّاکلنگ ها خوردند

زير دست جهان نخوابيدي، با امير ارسلان نخوابيدي
حق فرخ لقايي ات را باز، پشت شهرفرنگ ها خوردند

آرزو کردي و پسر نشدي، قصه ي ساده ات فرشته نداشت
به خودت هم دروغ مي گفتي، پدرت را نهنگ ها خوردند

مرده بودي و فکر مي کردي، خاک مانند مرگ يکرنگ است
کفنت پرچم سپيدي شد ، پرچم ات را سه رنگ ها خوردند

روي سرهايمان اذان گفتند ، شهر آنقدرها مناره نداشت
سجده کرديم و خانه هامان را ،باز تيمور لنگ ها خوردند
**
واي شاعر...دوباره پرت شدي ...پر سيمرغ روي قاف شکست
جگرت پاره بود ،خونت را...تک تک قلوه سنگ ها خوردند

توي زندان قصر ،شاه شدي...توي زندان ولي هوا کم بود
آرزو داشتي نفس بکشي ، نفست را سرنگ ها خوردند...

 


‏حامد ابراهيم پور

برچسب ها : ,

موضوع : 201, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

آن که مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد
تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چيدن ازين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دريا خبر از يک شب توفاني داشت
گشت و فرياد کشان بال به دريا زد و رفت

چه هوايي به سرش بود که با دست تهي
پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون ديد
قلم نسخ برين خط چليپا زد و رفت

دل خورشيدي اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب يلدا زد و رفت

همنواي دل من بود بع تنگام قفس
ناله اي در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 


هوشنگ ابتهاج (سايه)

برچسب ها : ,

موضوع : 205, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

هميشه مشقِ چشمانت پُر از عشق و وفا بوده
حسابت از زنانِ ديگر دنيا جدا بوده

پس از عمري تمامِ آسمان ها خوب مي دانند
که دامانت مدارِ گردشِ سياره ها بوده

فقط يک گردش از چشمانِ بيمارت جهان بانو
برايِ کلِ بيماران اين دنيا دوا بوده

هميشه داستانِ غربتت جاري ست در تاريخ
تو تنها با تنت معروف بودي..اين جفا بوده

به هنگامِ فرارِ روسري در باد فهميدم
که جنگل اولش تقليدي از موي شما بوده
?
نه تنها پادشاهِ مطلقِ شعرِ معاصر شد
که زن از ابتدا در شعرها فرمانروا بوده..
.
.

محمد شريف

برچسب ها : ,

موضوع : 205, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

اي شکوفاييِ تمام تنم
بيستونِ نگاهِ کوه کَنم

عطر پيچيده در بهارانم
بس که بوي تو مي دهد بدنم

گرم آغوش تو امان من ست
اينچنين مي شناسمت وطنم

تو خدايي،اگر چه مي ترسم
پيش تو حرفي از خدا بزنم

من همينم که خوب مي بيني
تو هماني که،...

عشق را هديه مي کني تا بعد
مي نشيني درونِ پيرهنم

خوب چيزي به دست من دادي
بي ادب نيستم که پس بزنم

 

ناصر نديمي
از مجموعه غزل"راس و دروغش گردن مردم"

برچسب ها : ,

موضوع : 203, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

در من نفسي زنده کن آن روح روان را
تا مرده شمارم نفحات دگران را!

جان و تن و چشم و دل من در دل اين دشت
يک گله نياز است که گم کرده شبان را

يک دم بفکن پرده از آن روي زميني
تا هيچ ببينم همه ي کون ومکان را

در هيبت شيراز و جهاني که در او هست
حق دارم اگر خوار کنم نصف جهان را!

من با توام از قرن کنون تا سده ي هفت
اين قدرت عشق است که پيموده زمان را!

«در صورت و معني که تو داري چه توان گفت
حسن تو ز تحسين تو بسته ست زبان را»

زخمي که من از عشق تو دارم ازلي بود
زخمي که برد تا به ابد تاب و توان را

«ور جاي جراحت به دوا باز هم آيد
از جاي جراحت نتوان برد نشان را!»

 


فريبا صفري نژاد

برچسب ها : ,

موضوع : 205, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


از کنارم رد شدي بي‌اعتنا، نشناختي
چشم در چشمم شدي اما مرا نشناختي

در تمام خاله‌بازي‌هاي عهد کودکي
همسرت بودم هميشه بي‌وفا نشناختي؟

لي‌له‌باز کوچه‌ي مجنون صفت‌ها فکر کن
جنب مسجد، خانه‌ي آجرنما، نشناختي؟

دختر همسايه! ياد جرزني هايت به خير
اين منم تک‌تاز گرگم‌ برهوا، نشناختي؟

اسم من آقاست اما سال‌ها پيش اين نبود
ماه بانو يادت آمد؟ مشتبا ! نشناختي؟

کيست اين مرد نگهبانت که چشمش بر من است
آه! آري تازه فهميدم چرا نشناختي

 


مجتبي سپيد

برچسب ها : ,

موضوع : 203, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


جای مادرم خالی ست"

**

تازگی ها دفترم خالی ست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست

صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش؛
باز هم حس می کنم دور و برم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک؛
چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربه دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا...
یک نفر گاهی به دستم، استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، امّا
صندلی از پیکرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست

عصرها، تکارار یک کابوس
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری گلدار می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
"مادرت را باد با خود برد..."
می گریزم تا نگوید باز...
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من!
"آمدی فرزند؟
چشم من روشن..."
عینکش را می کشم بر دیده، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی...
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین،
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه
نیمی از من هست
نیم دیگرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری؛
باز یادم هست:"مادر نیست"
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست

نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
(خواب مادر داشتن خوب است،

 امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن دشوار!)
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشه ی تن مانده، امّا جای من در بسترم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست...

 

 افشین علا

 http://afshinala.vamardom.com/

 

برچسب ها : ,

موضوع : 205, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

زنان باهوش
زیبایی شان را

در آینه ی کوچک جا می دهند
و دنیای درون شان را

در چشم مردان رصد می کنند
زنان ساده

در دامن گلدارشان گندم می کارند
و به دست هایی می اندیشند

که بوی سادگی اش هرس نشده باشد
و اندوهگین ترین زنانی که

پشت پلک شان
غمی سرد خیمه زده است

تب خال را بهانه می کنند
و شبانه روز در اتاق شان

پنهان می شوند
من ، با تمام شاعرانگی ام

هنوز نفهمیده ام
کجای قلبم رخنه کرده ای

که هم رصد می کنی
هم گندم می کاری

و هم تا چشم می بندم
پشت پلک هایم ظاهر می شوی!

بانوی من!
بهار در راه است

غم ام نباش
ریش هایم بلند می شوند

موهایم سفید
آینه ی کوچک ام باش
و مرا جوان نشان بده

 


بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 203, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 31 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

ای آسمان! تو را به خدا یک ثواب کن
امشب ستاره های زمین را جواب کن

ای کهکشانِ نور! برای شکوه جشن
امشب ببار و پنجره را پُر شهاب کن

ای کعبه! این لباس سیاهت برای چیست
جشن است.. خیز و چهره خود بی نقاب کن

ای ابر! تو مسیر عبور فرشته را
در آسمانِ منتظرِ مکه قاب کن

ای باد! تو، سری به بهشت خدا بزن
یک دسته یاسِ ناز و سفید انتخاب کن

حوّا و هاجر، آسیه و مریم آمدند
جبریل! نورِ ناب چه شد پس؟ شتاب کن!
***
یا فاطمه! تمام جهان ایستاده است
در انتظار طلعت تو ؛ آفتاب کن..

 


احسان پرسا

برچسب ها : ,

موضوع : 203, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 31 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |


«مادر»


مادر ! ببين که خسته‌ام ! تنها وُ دل شکسته‌ام
مثلِ زمانِ بچّه‌گي ، کنارِ تو نشسته‌اَم

مادر ! نگاهي کن به من ! ساکت نمون ! حرفي بزن
از بي‌وفايي‌هام بگو ! از تلخيِ تنها شدن

مادر ! فشارِ زندگي ! منو کشيد به بَرده‌گي
دنبالِ رؤياهاي پوچ ، راهي شدم به ساده‌گي

مادرِ گُل ! بانوي عشق ! خاتونِ موسپيدِ من
هنوز تو فصل بي‌کسي ، تنها تويي اميدِ من

دستاي مهربونتو ، تو وقتِ گريه کم دارم
بدون که بي‌سايه‌ي تو ، تو زندگي بد ميارم

مادر ! برام قصّه بگو ! بگو پل ترانه کو؟
قصّه‌هاي قديمي رُ ، بگو دوباره مو به مو

از من بگو که بي‌صدام ! نگو که از يادت جدام
بگو مي‌شيني هر غروب ، منتظرِ صداي پام

نگو کسي به در نزد ! من اومدم که تا ابد
عصاي دستِ تو بشم ! تو لحظه‌هاي خوب و بد

مادرِ گُل ! بانوي عشق ! خاتونِ موسپيدِ من
هنوز تو فصل بي‌کسي ، تنها تويي اميدِ من

دستاي مهربونتو ، تو وقتِ گريه کم دارم
بدون که بي‌سايه‌ي تو ، تو زندگي بد ميارم

 

یغما گلرویی

* از مجموعه ترانه‌ي

«رقص در سلول انفرادي»

برچسب ها : ,

موضوع : 203, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 31 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

گلدوزی

**


گوشۀ پارچه ای برفی رنگ
شاخه ها سبز شدند

روی هر شاخه گلی میروید
مادرم مثل بهار

گوشۀ هر پارچه گل میسازد
غنچه میرویاند

و نخ گلدوزی
شیرۀ خام گیاهی است که در ساقۀ گل ها جاری است

خواهرم توی حیاط
دوست دارد که گل از شاخه بچیند اما گنجشکی روی درخت

خواب گل میبیند
ذهن گنجشک پر از عطر گل است

روی دیوار حیاط
گربه ای آمد و گل پرپر شد

مادرم مثل بهار
گوشۀ پارچه گل می سازد

نخ گلدوزی او کوتاه است
مادرم میترسد
غنچه ها وا نشوند!

 

 

 عمران صلاحی

برچسب ها : ,

موضوع : 204, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

عين آن رازی که ميدانی‌ست او
يا همانی که نميدانی‌ست او

نامه‌ايی ناخوانده با خط کهن
قصه‌ايی تازه که ميخوانی‌ست او

درد دارد، کو که پيدايش کنی
همدم هر درد پنهانی‌ست او

کار و بارش سوختن، افروختن
آنکه در کارش فرومانی‌ست او

لحظه‌ايی از غمگساری دور نيست
گريه‌ی هر ابر بارانی‌ست او

بوی گيسوی سپيدش محشر است
بهتر از هر گل که ميدانی‌ست او

دوستش دارم که در سرمای عمر
همچو گلهای زمستانی‌ست او

روح او پايان نمي‌گيرد به مرگ
ماندنی در عالم فانی‌ست او

از بدايت تا نهايت عاشق است
عشق اول، عشق پايانی‌ست او

اين شگفت نازنين دانی که کيست؟
مادر پر مهر ايرانی‌ست او

 


 عليرضا ميبدی

برچسب ها : ,

موضوع : 201, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه...!
یادم نمی رود
در اولین سوز زمستانی
النگویش را به بخاری تبدیل کرد!


 تارا محمد صالحي

برچسب ها : ,

موضوع : 205, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


ﻫﻴﺰﻡشکن به مرگ سپیدار زنده است
ای وای بر کسی که به کشتار زنده است

پوشالی است هیئت این باغ سبز رنگ
باغی که با مترسک بسیار زنده است

باید مزار قلب مرا نبش قبر کرد
زیرا پس از شکستن اش، انگار زنده است

می میرد آن کسی که در این روزه ی سکوت
در انتظار لحظه ی افطار زنده است

هر چند نعره های اناالحق خموش گشت
منصور من، هنوز سرِ دار، زنده است

ای کاش می شد آن سر دیوارها پرید
گویند: مُرده، آن سر دیوار زنده است

 

ﺁﺭﺵ ﺧﻴﺮﺁﺑﺎﺩﻱ

برچسب ها : ,

موضوع : 201, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 فروردين 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 


باز امشب جلوه بخش بزم مستانم چو شمع
در ميان سوز و ساز خويش خندانم چو شمع

رقص مرگ است اينکه مي پيچم به خود از تاب درد
کس چه مي داند که مي سوزد تن و جانم چو شمع

با که گويم درد بي درمان خود را ، زان که من
در ميان جمع ، تنها و پريشانم چو شمع

اشک گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل
حاصل عشقند و من اين نکته مي دانم چو شمع

با خيالش ، با نگاهش ، با فراقش ، با غمش
گاه گريان ، گاه سوزان ، گاه لرزانم چو شمع

بس که با شب زنده داري هاي خود خو کرده ام
از نسيم صبحگاهي هم گريزانم چو شمع

گفتمت از سوز و ساز عشق ننشينم ز پاي
تا وجودي باشدم بر عهد و پيمانم چو شمع

 


علی اطهري کرماني

برچسب ها : ,

موضوع : 201, | بازديد : 9

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 160 صفحه بعد