تبلیغات اینترنتیclose

انجام پایان نامه ارشد

پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

 

 

 

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب
 
نمایشگاه کتاب امسال 1395،شهر افتاب

برای اطلاعات بیشتر لطفا روی کتاب کلیک کنید 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

             دوستان گرامی پیچک قاصدک شعر و غزل در تلگرام هم اینک فعال است 

 آدرس http://telegram.me/pichak_iran_sc  برای ورود اینجا کلیک کنید 

  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc



امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد! 
چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

نکند وارث لبخند مونالیزایی! 
که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو 
گاهگاهی هوس خوشگذرانی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند! 
که خریدار تو بودن چه زبانی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم! 
لذتی بیشتر از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگی که لبت برپا کرد 
چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولوله انداخته در اندامم 
حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!

 

فرشید تربیت


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 33

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

راه گم کردم، چه باشد گر براه آری مرا
رحمتی بر من کنی قدر و پناه آری مرا

می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه
خوف آن ساعت که باروئی چوکاه آری مرا

راه باریکست و شب تاریک ، پیش خودمگر
با فروغ نور آن روی چو ماه آری مرا

رحمتی داری که بر ذرات عالم تافتست
با چنان رحمت عجب!گردر گناه آری مرا

شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فروغ
چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا

دفتر کردارم آنساعت که گوئی باز کن
از خجالت پیش خود در آه وآه آری مرا

منکه چون خود را نمی بندم کمر دربندگی
کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا

اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند
آن نمی آرم که در قلب سیاه آری مرا

لاف یکتائی زدم چندانکه زیر بار عجب
بیم آنستم که با پشت دوتا آری مرا

هرزمان از شرم تقصیری که کردم در عمل
همچو کشتی را بچشم اندر شنا آری مرا

خاطرم تیره ست و تدبیرم کژ و کارم تباه
باچنین سرمایه کی، در پیشگاه آری مرا

گر حدیث من بقدر جرم من خواهی نوشت
همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا

سهل باشد اوحدی بادیگران هر کارو لیک
آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا

 

اوحدی مراغه ای

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 378, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را
باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را

تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را

با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود
ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را

چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی
با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را

درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را

هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را

تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود
خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را

جان من و جانان من کفر من و ایمان من
سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را

ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن
منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را

امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را

امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم
وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را

تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی
خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را

جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

 

مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh15/

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 377, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


 الهی 

الهی دلی ده که جای تو باشد
لسانی که در وی ثنای تو باشد

الهی بده همتی آنچنانم....
که سعیم وصول بقای تو باشد

الهی چنانم کن از عشق خودمست
که خواب و خورم از برای تو باشد

الهی عطاکن بفکرم تونوری
که محصول فکرم دعای تو باشد

الهی عطاکن مرا گوش قلبی
که آن گوش پر از صدای تو باشد

الهی چنان کن که این عبدمسکین
برای تو خواند برای تو باشد

الهی عطا کن بر این بنده چشمی
که بینائیش از ضیای تو باشد

الهی چنانم کن از فضل و رحمت
که دائم سرم را هوای تو باشد

الهی چنانم کن از عیب خالی 
که هستیم محو و فنای تو باشد

الهی مرا حفظ کن از مهالک
که هر کار کردم رضای تو باشد

الهی ندانم چه بخشی،کسیرا
که هم عاشق و هم گدای تو باشد

الهی بطوطی عطاکن بیانی
که نطقش کلید عطای تو باشد


طوطی همدانی  


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم

قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم

توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
در به در می زنم انگشت به هر در که منم

خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم

هی ورق می زنی و پلک...کجا می گردی؟
آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم

فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم

می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم


حسین آهنی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 380, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


(ازپدر میگویم)


از درفشی بر افراشته .
در قلب زمان.
از چراغ راهمان در تاریکی.
از پدر میگویم
از صخره سخت.
از آرش کاشانه اش البرز. 
مهرت چو زرتشت.
ریشه دار درختی کهن.
با دستی گسترده.
سرسبزدردشت زندگی.
از پدر میگویم
باقلب تپنده کویر داغ مان.
دستی پرشوق چون باران.
پربارتر زگندم.
جوشان تر زچشمه.
سر شارتر زآبشار.
از پدر میگویم
آنکه ما در آن و او در ما.
مانده در عمق خاطره ها.
عطرتش جاودانه در ما.
ای وارث مهر یزدان.
واژه واژه نامت یعنی عشق.
ای خیالت نسیم سحرگاه.
از پدر میگویم
من در ندای باد.
در پرش پرندگان.
درنگاه و لبخند فرزندمان. 
میجوئیم تورا.ومی یابیم نگاهت را.
ای زاده پدر در پدرمان.
وجای گرفته در قلب مان چون جانمان .
مادر با مهری دست مان گرفت راه رفتن آموخت.
وتو با قلم دانش آموختن را.
بابا نان دارد را.
نانی از گندم ناب.
ومانند سرو ایستادگی را.
وتن پوشی آراسته .
به گلهای سرخ ازادگی را.
از پدر میگویم.از پدر میگویم

 

حمید گلبابایی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 380, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده

چمدان بستی و هنگام خداحافظی ات
"دوستت دارم" ِ تلخ تو معما مانده

چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده

بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده

از تو یک روح مسافر که پر از خاطره هاست
از من اما جسد یک زن تنها مانده


مهسا تیموری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 376, | بازديد : 33

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح
در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب
در کوهپایه ها
در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان
در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب
در قطره های آب
در سایه های بیشه انبوه دوردست
در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ریگزار
در پرده ی غبار
در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها
در سرزمین گمشده ای بی نام و نشان
در مرز و بوم دور و پری وار یادها
در نوشخند روز
در زهر خند جام
در خالهای سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنیان
در چهره سراب
در اشک ها که می چکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب
در خط سبز موج
در دیده ی حباب
در عطر زلف او
در بوسه ای که می شکند بر لبان من
در خنده ای که می شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نیست
در هرچه بود و هست
در شعله ی شراب
در گریه های مست
در هر کجا که می گذرد سایه ی حیات
سر مست و پر نشاط
آن پیک ناشناخته می خواندم به گوش
خاموش و پر خروش 
کانجا که مرد می سترد نام سر نوشت
و آنجا که کار می شکند پشت بندگی
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره خندان زندگی

 


نادر نادرپور

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 380, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

نه از گلوی تفنگی فشنگ می افتاد 
نه گور کن که فکر کلنگ می افتاد 

که صحنه صحنه سرخیِ سیب و دست چلاق
و سنگ بود که بر پایِ لنگ می افتاد 

همین که در بغلت جا گرفته بود ، انگار 
میان ِ تنگِ بلورین نهنگ می افتاد 

برای من که صدایت طنین تسکین بود 
چگونه عشق تو از آب و رنگ می افتاد 

همیشه ماهِ من از برکه می گذشت ، اما
درست لحظه ی دیدار سنگ می افتاد 

اگر غلط نکنم نه ! تولدِ من بود 
شبی که از سر صخره پلنگ می افتاد

 

 مجتبی کریمی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


نه مثل گریه که در هیچ دیده راهش نیست
نه مثل اشک که در چشم هم پناهش نیست

نه مثل ظلمت شب های ناامیدی که
درآسمان به بر ابر نیز ماهش نیست

نه مثل مرگ که از رنگ و بوی هر دو جهان
به جز ملامت تقدیری سیاهش نیست

نه مثل باد که در مانده دربه در مانده
که مادر و پدرش نیز تکیه گاهش نیست

نه مثل آیینه در دست هر کس و ناکس
که دیدن عالم هم به دلبخواهش نیست

نه مثل کشور شطرنج نیم سوخته ای
که هر چه مهره بر او چیده اند شاهش نیست

نه ، من خودم هستم هیچ هیچ هیچی که
به خاطر از همه ی عمر غیر از آهش نیست


رضا محمدی 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 378, | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


روبرومان كرد با هم، سرنوشت.
دوزخ ما ناگهان را، شد بهشت!

در بهشتم با تو اكنون هم كلام؛
باز هم دل مي‌كنيم از دال و لام.

گوش كن! تقدير، ما را جفت كرد؛
صاحب سرمايه‌ي هنگفت كرد.

من تو را دارم جهاندار جمم؛
تو مرا داري كه جان عالمم.

بيش از اين سرمايه‌اي در كار نيست؛
غير سودا، سود اين بازار نيست.

عاشق سودايي‌ام، سودم تويي؛
قصد جانم كن كه مقصودم تويي!

با تو يك يك لحظه‌ها گل مي‌كنند؛
ترك اين دور و تسلسل كنند.

عقربك دستانسراي پيچك است؛
پوي پويان با دو گام تك تك است.

با تو در راهيم تا روز شمار؛
تاز تازان تا تراك انفجار!

عشق، فرّي كرد با فرمان ما؛
درد زد چرخي و شد درمان ما.

دال‌هامان جابه‌جا شد لام كو؟
آن دل شوريدگان دام كو؟



قدمعلی سرامی

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 378, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


مثل غنچه در بیابان مرده ام
واقعاً سر در گریبان مرده ام

زندگانی نامرادی بود و بس
نامرادم سخت آسان مرده ام

داغ دارد سینه ام داغ است داغ
داغ داغم، داغ و سوزان مرده ام

حبس بودم سال ها در چاهِ غم
عاقبت در بین زندان مرده ام

در بهاران زنده بودم حیف حیف
وقت سرمای زمستان مرده ام

شاد بودن کار من هرگز نبود
دوستان خیلی پریشان مرده ام

بعد ازین دیگر نمیبینی مرا
گو خدا حافظ که جانان مرده ام


پرویزرهگذر
Parwiz Rahguzar‎‏ ‏

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 377, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

شاید افسانه سرا نقش بُده آب شده
شاید افسانه شنو خسته شده خواب شده

باور سبز شدن سنگ شده سخره شده
باور عشق، لجن خنده‌ی مرداب شده

روزها سوخته آلوده ز خاکستر و دود
تشت خورشید پر از آتش سیماب شده

خوی تسلیم شکسته است برو برگ غرور
لب ِ خونین ِ تبرزن گل شاداب شده

روشنی صاعقه‌ی لحظه‌ی بیداری بود
خواب این قوم، سیه پرده‌ی مهتاب شده

یا که افسانه سرا قصه ندارد دیگر
یا که افسانه‌ی ما قصه‌ی نایاب شده

 

 

کاوه شفق
Kawa Shafaq


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 376, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


خانه‌های سفید، روی تپه‌های سبز را دوست دارم
در این خانه ها
زنی‌
با پیراهنی بلند
پله‌ها را بالا می‌‌رود
و مردی
مستِ بوی چمن
دستانش را پر از جرعه‌های آب می‌کند
و کودکی
با پاهای برهنه
می‌ دود
تا آویزانِ دامان زنی‌ شود
که دستانِ مردش بوی آب و چمن می‌‌دهد
خانه‌های سفید
هر شب
در بسترِ سبزِ خود، خواب می‌بینند
... که خوشبختند
.


نيكى فيروزكوهي
پرنده اي كه از بام شما پريد/نشر مايا

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 377, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

"باد ِ ولگرد "

تو هم ای یار نتونستی حرف چشمامو بخونی
گرچه میگفتی و گفتی منو از خودت می دونی

این زمستون هم تموم شد پلک سرما رو هم افتاد
تو هنوزم نمیدونی دل ِ دیوُنه چی می خواد

شب به مهتابش می نازه تو به تصویر خیالت
کاش بشه بشکفه روزی آرزوهای محا لت !

باد ِ ولگرد چه میدونه قلب چشمه چی می خونه
باید خورشید بود و فهمید دریا با کی هم زبونه

بین ما فاصله ای بود قد ِ هرگز نرسیدن
تو به موندن دل سپردی من به آغوش پریدن

هنو ز هم مثل قدیما دل ِ من می تپه بی تاب
کی شنیده گل سرخی بشه همسفره ی مرداب

تو هم ای یار نتونستی حرف چشمامو بخونی
گرچه می گفتی و گفتی منو از خودت میدونی


زری مینویی...


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

کاشکی از روز اول نسل آدم دل نداشت!
دل نبود اصلا اگر در سینه اش مشکل نداشت!

پاک.و.یکرنگ و صمیمی بود و خوش مشرب اگر
خلقتش از آب خالص بود و اصلا گل نداشت!

آسمان همواره ابری بود و بارانی و خیس
اینهمه صحرا و دشت و خاک بی حاصل نداشت!

بود آدم ها همه یکرنگ و جاری مثل آب
زشت هایش بود هم زیبا اگر خوشگل نداشت!

هیچ فرقی بین انسان ها نبود و هیچکس 
ادعای مرد باغیرت ، زن عاقل نداشت!

فلسفه از بس که می شد بین مردم آبکی
زندگی کاری به کار نیچه و راسل نداشت!

موج از برخورد آب و سنگ می آید پدید
بود اقیانوس هند آرام اگر ساحل نداشت!

باب ناشکری نمی شد باز روی آدمی
هیچکس غیر از خدا در سینه اش منزل نداشت!


ستار روهنده


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 33

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

مرا از آب گرفتی
زبان مادریت را به من دادی
و کاری کردی که به پاهایم عادت کنم
به دویدن
به جان کندن پشت خط پایان
به انفجار مین در زمین­ های صلح­ زده
و به خزیدن مرگ بین پاهایم عادت کنم
نه! من دیگر آن ساحره­ ی بلوند دو متری نیستم
که سلسله ­های هزارساله را به غبار بدل می­ کرد
دگردیسی من در رفت ­و آمد دردناک پاهایم اتفاق افتاد
در روییدن انگشت­ های معیوبم
و تولد هولناک چشم ­های سیاهم در جنوب
نه! از سرِ سوخته ­ام نمی­ ترسم
از دستی که ریشه­ کنم می ­کند نمی­ ترسم
و به سنگ بدل خواهم شد
تا دوباره در دریا فرو روم
این سیل ویرانگر همه چیز را برده است
زبان مادریت را برده است
و من لال به گل نشسته ام جانا
الوداع زبان مادریم که مثل پرسه­ ی بی­ امان ماهی­ ها گنگی
الوداع نخلی که خواب سر بریده­ ات را می ­بینی هنوز
الوداع صدای داغ فرو رفتن پاها در ماسه ­ها
الوداع مرد من که شلال موهایم هنوز فریبت می­ دهد
تا شام غریبانی که سرت را بر خاک بیایم راه درازی نمانده است

 


آیدا عمیدی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 380, | بازديد : 55

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 
ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوزدر فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای
......
بتول مبشری

 


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 377, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


تو را با وزن تمام ، غزل نمیکنم
نمی بینی!
قافیه های باخته در سمت راست
و جهنمی آخته در چپ 
ردیف شده اند
متن پادر میانی کرد 
تا
بین این همه نمی دانم ها، دانته
کژدم غروب را
زیر پستان های تو 
بخواباند
من میدانم 
ماه بر کدام سطر شعر مینویسد 
بر کدام برگ می تابد
اگر از سپیدار هم بپرسی خواهد گفت
بر 
شاخه شاخه های خشک لانه کلاغان نوشته است
با شب
شب در بال کلاغان استتار کرده است
تا در باغ 
گرگی مهتاب را بلند تر بخواند


سعید صراف معیری


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 379, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سیدمجتبی محمدی


بسته اند انگار درهای حواس!
بی تو از زندان خویشم در هراس.

بسته ها را هم تو خواهی کرد باز،
با توام از هر کلیدی بی نیاز.

قفل هر حق را کلید انگشت تست،
پس گشاد کار من در مشت تست.

مشت خود بگشای تا من وا شوم،
در دم از پنهان خود پیدا شوم.

پنج حسّ خویش را پیدا کنم.
بندهای شش جهت را وا کنم.
...
می گشاید دوست درهای مرا،
می کند تعبیر، رؤیای مرا.

بینی و چشم و زبان و گوش و پوست،
پنج خطّ حامل آواز اوست.


قدمعلی سرامی


آدرس پیچک در تلگرامhttp://telegram.me/pichak_iran_sc


امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 380, | بازديد : 39

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 324 صفحه بعد