پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید
 
آمده های کتاب

 

  

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


وسط شعر مجوز بده تا گریه کنم
پدرانه به سرم دست بکش قصه بگو

پله پله سبکم کن بگُذار این دل را
با هنرمندی دستان تو ترمیم کنم

وسط شعر تو تعریف کن از همهمه ی
اجتماعی که به ما اینهمه آسیب زده

کمکم کن که خودم فاصله را حفظ کنم
بین هر رابطه ای ضابطه تنظیم کنم

عاشقم شاید و بگذار که انکار کنم
که همآغوش شدن با تو برایم سخت است

پای احساس مرا باز به تختت نکش و ُ
صبر کن روح خودم را به تو تسلیم کنم

 

 

صنم نافع

از کتاب " ما اگر انتخاب می کردیم "

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


هرگز نشد ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺗﻮ ﮐﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﻏﻤﯿﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺩﻝ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻟﺒﺖ ﺗﺸﻨﻪ ﺑﮕﺮﺩﺩ
ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺯﻣﺰﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺑﻬﺸﺘﺖ ﺷﺪﻩ ﻣﺸﮑﻞ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﻮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﺑﺎﻭﺭ ﺗﻮ ﺑﻔﺮﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺗﺮﯾﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻭ ﺑﺮﻫﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

از روز ازل ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ با قلم عشق
ﺑﺮ ﺑﺮﮒ ﮔﻞ ﻻﻟﻪ ﻭ ﻣﺮﯾﻢ بنویسم

ﻣﻘﺼﻮﺩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﻋﺮﺿﻪ ﻧﻤﺎﯾﻢ
ﺑﺴﺘﺮ ﮐﻪ ﺷﻮﺩ ﺑﺎﺯ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺴﻞ ﺩﮐﻤﻪ ﮐﻨﯽ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﺳﯿﺐ ﺗﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

 


علی قیصری

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

 


ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان

کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده
بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان

ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل ما
زنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمک
بر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان

میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگد
نک صبح دولت می دمد ای پاسبان ای پاسبان

صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کن
مر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان

ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حمل
نی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان

گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کن
مر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز کنج خانه‌ها
آورده باغ از غیب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شود
زاینده و والد شود دور زمان دور زمان

لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلک
لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنان
مرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان

من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلم
می ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبر
پیکان پران آمده از لامکان از لامکان

 

 

حضرت مولوی

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1794/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 289, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ
به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود
منی که زیسته بودم مدام در پاییز

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم
که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار
کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی
که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی
بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

تو آن دیاری ، آن سرزمین ِ موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز

شکسته ام ز پس خود تمام ِ پُل ها را
من از تو باز نمیگردم ای دیار ِ عزیز !
.
.
.
  حسین منزوی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 288, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


به قاب های ترک خورده شک نمی کردم
اگر همیشه برایم ترانه می گفتی

بنا به چند دلیلی که کاملا نسبی ست
تو در تمام تصاویر نصفه می اُفتی

به روی پنجره ها عاشقانه ایی بنویس
قرار نیست به لطف زبان حماسه کنی

تو بهتر از همه ی عکس هات می دانی
که چشم های مرا می شود خُلاصه کنی

برای رسم ِ مصیبت مداد لازم نیست
کتاب ِ شاعر ِ دیوانه را اَلک کردند

تمام حنجره ها صوت را نمی فهمند
در ارتفاع به افتادنش کمک کردند

بگو به جمجمه ی شهرزاد ِ بی قصه
هزار و یک شب ِ عالم دراز خواهد شد

اُتوو کشیده ترین مردها خبر دارند
حرم سرای مجازی، مُجاز خواهد شد

تو در مجالس کفتارها برهنه شدی
الاهه ی ظلماتی وَ دشت ِ بی ارزن

پناه بر حشراتی ببر که شب تابند
که ماه ، آهِ زنی بوده در میان کفن

کسی مراقب زنجیره های انسان نیست
چراغ های ورم کرده قاتل ِ نورند

مدارک کافی با خودم نیاوردم
برای اینکه بگویم ستاره ها کورند

صفات بارز ِ آیندگان ، فروپاشی ست
و کشت ِ آبله در سرزمین ِ بی عاری

سراب ، وعده ی پوچیده در توهم بود
خروج از قفسی با کلید ِ زنگاری

افق ، معادله را منصفانه حل می کرد
بر آسمان غم انگیز خانه دود آمد

همین که در بغلت قصد ِ عاشقی کردم
شهاب سنگ به رؤیای ما فرود آمد

کرانه های افق عاشقانه می پاشید
نهایت ِ هیجان را به غده ایی بد خیم

دو دست از بغل شانه هات مامور اند
مناسبت بتراشند روی این تقویم

تو محرمانه ترین اتفاق این شهری
که هر هزاره برایم ترانه می گفتی

چکامه های معلق میان ِ هر قابی
که در تمام تصاویر نصفه می افتی

افق معادله را منصفافه حل می کرد
و در حصار سیاست ، خلاصه می شد دشت

پلاک ها رقمی را نشان من دادند
به احتمال فلز می شود عقب برگشت

غُبار از کلماتم ترانه خواهد ساخت
قیام میکند این آسمان ِ بی کفتر

ادامه را ننویسم .. ادامه می یابند
حرام زاده ترین شعر های این دفتر

تو در تمام تصاویر نصفه می افتی
و نصف ِ راهبه ها اضطراب میگیرند

دو دست از بغل شانه هام روییدند
که زلف های مرا هم خضاب میگیرند

بدون فکر به پایان قصه خوابیدی
و امتداد تنت رو به روی مغرب بود

میان خاطره هایت کسی قدم میزد
که در مناظره هایش همیشه غایب بود

به لایه های زمین هفت بار فکر کنی
خرافه های اتاقت رقیق خواهد شد

کسوف مشعل ِ یک اتفاق ِ روشن نیست
بخواب تخت برایت عمیق خواهد شد

 


رئوف دلفی
Raauof Delphi

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 288, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


بي تو حال روح بيتابم فقط تغيير كرد!
علت تحليل اعصابم فقط تغيير كرد!

من اثاث خانه را يك يك عوض كردم، ولي –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغيير كرد!

بين عشق آسماني و زميني فرق نيست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغيير كرد!

از «ده شب» رفت تا نزديكهاي «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغيير كرد!

«عاشق بيچاره»، «مجنون رواني»، «دوره گرد»
بين مردم اسم و القابم فقط تغيير كرد!

شورشي كردم عليه وضع موجودم؛ ولي –
من رعيت ماندم اربابم فقط تغيير كرد!

 

 

اصغر عظیمی مهر

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 287, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...

 

ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺩﺍﺭﺩ , ﻫﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﺻﺪﻕ ﮐﻢ ﮔﻮﯾﺪ , ﻭﻟﯿﮑﻦ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺻﺎﺩﻕ
ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ , ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﺴﻢ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮕﻮﯾﺪ " ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ " ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﯼ ﯾﺎﺭﯼ
ﺗﻦ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺗﻮﺍﻥ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﮐﻪ ﯾﮑﺮﻭ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﮑﺴﻮ
ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻫﺎ ﭼﻮ ﺁﻭﺍﯼ ﺍﺫﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﻌﺮﺍﺟﯽ ﺩﻫﺪ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ " ﻣﻦ " ﺭﺍ ﺷﺒﯿﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺯ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﻭ ﮐﺒﺎﺑﯽ , ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺧﺴﺘﻪ
ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ

ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﻭﻟﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﯽ , ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ , ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﮔﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

 


 ﺍﻋﻈﻢ ﺧﺠﺴﺘﻪ

 ﺗﺎﺟﯿﮑﺴﺘﺎﻥ

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 286, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

 

 

بی تا امیری نژاد
http://bitaamiri.persianblog.ir/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

تویی اون تکیه گاه محکمی که
میشه با بودنت کوه و تکون داد

میشه اوج شکوه اون نگاتُو
توی تابلوی "آرامش" نشون داد...!

میشه در فصل خشکسالیِ "انسان"
یه گندم زار و تو دستات درو کرد...!

میشه در باور ناباروی ها
به یک "زیبا فرشته" هم بگی: "مَرد"!!!

به زیر پایِ تو شاید بهشت نیس
ولی دستات واسم عینِ بهشته...

که وقتی دستِ تو روی سرم هس
شبیه لمسِ پرهای فرشته

شبایی رو می دیدم تا خودِ صبح
توی دلواپسی ها غرق بودی...

ولی تویِ شبای نا امیدی
همیشه تو طلوع" شرق" بودی...!

طلوعت زودتر از خورشید بود و
تو می سوختی اما با صلابت...!

زمونه دست نامردی بِهت داد
صداقت پیشه کردی بی شکایت

هنوزم میشه مَردی رو نشون داد
توی بازار نامردای دنیا

میشه بر سر دَرِ "قَلبا" نوشت که:
"پدر" خسته ترین "آقا"ی دنیا...!

 

 

مصطفی اعلایی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 288, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


دهانم خالی از حرف و دلم لبریز فریاد است
گلویم بغض می‌گیرد سرم پاییز در باد است

تو رفتی سایه‌ها رفتند بهار و لاله‌ها رفتند
میان خوشه‌های زرد فصل ظلم آزاد است

تمام قصه‌ها تلخ اند و شیرین رفته است از یاد
ولی در بیشه‌ها هر دم صدای کوه فرهاد است

در این دهشت‌سرا ماییم و موج جهل و بر بادی
تمام دانه‌ها تک تک اسیرِ دام صیاد است

در این پندارهای شوم و فصل خوابِ بی‌پایان
سکوت کوه را بشکن نسیم اشک و بیداد است

اگر چه ماجرای خلقت آدم برایم خیلی روشن بود
ولی آدم‌نماهايی هنوز درگیر میعاد است

ای ابراهیم تبر بردار و گردن زن بت‌ها را
هنوزم در درون ما بتی از کینه آباد است

 

 

 

محمد نعيم رحيم

  كابل

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 289, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


خشك سیمی , خشك چوبی , خشك پوست
از كجا می آید این آوای دوست ؟

گر ز سیم است این صدای نازنین
خود چگونه میزند هیهای دوست ؟

از چه چوبی آید این  بیدادها ؟
میكند عریان چرا سیمای دوست؟

این مگر سیم و زر است كز قدرتش
می كند فریاد ، قدرتهای دوست ؟

این مگر خوش بوی پوست آهو است
كز شمیمش میرسد فهوای دوست ؟

میزنی نغمه به سر، این دست نیست
جای دارد سر نهم در پای دوست

این نی داود از عشق آمده
بر سرِ چه میكنی دعوای دوست ؟

 


پرویز نی داوود

http://sherebidoroogh.blogfa.com/post/289

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


نبض من می زند از شوق کفِ دستانت
ای همه دایره در دایره در چشمانت

دیرگاهی ست صبورانه من و چشمانم
دل سپردیـــم* به باریدنِ بر دامانت

باید اینگونه به جای همه ی عاشق ها
بدهیم از سرِ دل باختگی تاوانت

شاید اینگونه در این یائسگی** ، خوب و عزیز
فال من باز شود از وسط دیوانت

" مژده ای دل که مسیحا نفسی حقا تو ! " ***
حافظِ مِی زده هم شعر کند قربانت

من و چشمانِ به در دوخته ام حیرانیم
در صفِ جیره بگیرانِ تو و مژگانت

گرچه بیمارترین ایم ولی می دانیم
درد ویران شود از معجزه ی درمانت

جان دهم تا که تو جانان و جهانم باشی
جانِ من سوخته جانی ست فدای جانت


سياووش خاکسار

* دل سپرده ایم
** یائسگی : نا امیدی
*** مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید / حافظ

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


ناز آن اخمت که وقتی لب ز لب وا می کنی
گوش شیطان كر عجب، آشوب بر پا می کنی

یا به وقت صحبت از تهدیدِ رسوا کردنت
ناز تهدیدت که هی امروز و فردا می کنی

من که گفتم اخم کمتر كن دلم سَر می رود
کاش می دیدی که با اخمت چه غوغا می کنی

ولوله در جان من انداختی با اخم و تو
نرگس اهوازیت را در دلم جا می کنی

دلبری با هر قدر اخمت، نگو این طور نیست
یاس افشانی معطّر، گر چه حاشا می کنی

بعد از این من هستم و مهمانی احساس و تو
یک نفس از عمق این حس را تماشا می کنی

شاعری هستم ردیفش را به اخمت بسته است
عین لبخندی که در دیوانه پیدا می کنی

وصف اخمت گفتنم طعم جنون دارد ولی
ربط این دیوانگی ها را تو معنا می کنی

 


علی نیاکوئی لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 289, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

"شنیده ام که می آیی"


دلم برای تو وقتی بهانه می گیرد
سراغ ِ یک غزل ِ عاشقانه می گیرد

ز رفتن تو به حدٌی دچار آشوب است
که از شکفتن حسٌ ترانه می گیرد

تو نیستی که ببینی دل ِ هوایی ِ من
سراغت را از در و دیوار ِ خانه می گیرد

بیا که باقی ِ این راه ، کوله بارت را
به اشتیاق ، دلم روی شانه می گیرد

مرا ببر به شب ِ ناکجای ِ غم آباد
دل از طلوع در این آشیانه می گیرد

شنیده ام که می آیی و در هوای تو باز
خیال ِ " آتش " مرده زبانه می گیرد

" خدا کند که بیایی " دعای من شده است
دعا ولی چه کنم ، به شما نمی گیرد

 


علیرضا آتش

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 288, | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

شش رباعی ....
1
از عشق فقط خاطره باقی ماندست
از شهر فقط کهنه چراغی ماندست
از حادثه میکده و جام می اش
امروز فقط پیکر ساقی ماندست
2
هر تار که از موی تو دیدم زر بود
بر زر بخدا حریر زلفت سر بود
از لحظه رفتن تو تا این لحظه
هر لحظه که بگذشته دو چشمم تر بود
3
یک بوسه از آن چشم ترت میخواهم
یک سایه امن بر سرت میخواهم
حالا که خودت جواب آری دادی
این بار تو را از پدرت میخواهم
4
چشمان تو از غزل غزالی شده است
یک چشم خمار و ناز و عالی شده است
بیچاره دل از دمی که چشمت را دید
از هرچه که غیر توست خالی شده است
5
در سینه به جز کینه نیندوخته ای
هم سینه و هم کینه همه سوخته ای
من فکر نمیکنم که در همه مدت عمر
یک جمله زمهر از کس آموخته ای
6
این چرخ و فلک ببین چه نامرد شده
اسباب هزار آه دم سرد شده
انگار که شادی اش به ناکامی ماست
عیدانه او برای ما درد شده

 


امیرحسین مقدم


 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 287, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 13 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


به سینه بار غمی دارم شبیه داغ پسر سنگین
زمان برای تغزل دیر ، قدم برای سفر سنگین

جوانی دگرم را در تن تو یافته ام امّا
پدر برای کشیدن پیر ، پسر برای پدر سنگین !

سوار و اسب و خبر هرسه رسیده اند و پریشانند
قرار و تاب ندارد اسب ، سوار خسته ، خبر سنگین

بدون فلسفه می باید به مرگ خویش بیندیشم
که درک فلسفۀ مرگ است برای فکرِ بشر سنگین

قلم به دست نمی آید مگر که عشق بفرماید
که جز قلم همه بار آید به دست اهل هنر سنگین

تو را هزار شتر با اشک به دوش قافله می بردند
اگر زبان تو شیرین بود نبود بار شِکَر سنگین !

هزار عشوۀ حیلت بار ز سینۀ تو بریزد یار
چه فتنه ها که به سر دارد نجیبِ ساکتِ سرسنگین !

سیاوشم که به دلپاکی سبک برآیم از این پیکار
وَگر شرارت سودابه به پا شود چو شرر سنگین

سَرِ مغازله هست امّا توان این که بسوزم نیست
که آتشی تو به لب داری که می زند به جگر سنگین

 


امیرحسین الهیاری

_ پری خوانی_ قطره

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 286, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست

من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم

همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است

کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»

کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
 
    می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط

نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-

زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند

دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی

در هوا تیغ دو دم  نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.


سید حمید رضا برقعی
http://parsedarkhial.blogfa.com/8904.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 288, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


یکی دیوانه در بغداد بودی
که نه یک حرف گفتی نه شنودی

بدو گفتند ای مجنون عاجز
چرا حرفی نمی‌گوئی تو هرگز

چنین گفت او که حرفی با که گویم
چو مردم نیست پاسخ از که جویم

بدو گفتند خلقی کین زمانند
نمی‌بینی که جمله مردمانند

چنین گفت او نه اند این قوم مردم
که مردم آن بود کو از تعظم

غم دی و غم فرداش نبود
ز کار بیهده سوداش نبود

غم ناآمده هرگز ندارد
ز رفته خویش را عاجز ندارد

غم درویشی و روزیش نبود
بجز یک غم شبانروزیش نبود

که غم در هر دو عالم جز یکی نیست
یقینست آنچه می‌گویم شکی نیست

گرت امروز از فردا غمی هست
بنقد امروز عمرت دادی از دست

مخور غم چون جهان بی‌غمگسارست
وگر غم می‌خوری هر دم هزارست

خوشی در ناخوشی بودن کمالست
که نقد دل خوشی جُستن محالست

چه خواهد بود آخر زین بتر نیز
که صد غم هست و می‌آید دگر نیز

ازان شادی که غم زاید چه خواهی
وجودی کز عدم زاید چه خواهی

ترا شادی بدو باید وگر نه
غم بی دولتی می‌خور دگر نه

بدو گر شاد می‌باشی زمانی
تو داری نقد شادی جهانی

وگرنامش نگوئی یک زمان تو
چه بدنامی براندی بر زبان تو


 عطار
http://ganjoor.net/attar/elahiname/ebkhsh7/sh16/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 290, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شرارۀ آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امیـــــد هـــا تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

 

 

... شفیعــــی کدکنـــــی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 287, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


گــوينـد روی يــار به كس آشكــار نيست
در چشم من كه هيچ بجـز روی يـار نيست

گــوينـد در بهـــار دمــد گــــل ولــی مــرا
گلهـاست در نظـر كه يكی در بهـار نيست

خارست و گل ، بهر چمن و سيـنه مراست
گلهـای دسته دسته كه در دسـت خار نيست

ويرانه پيكــری كــه نبــاشد خـــراب درد
بيچاره سيـنه ای كه به عشقش دچار نيست

بی بـوس و بی كنــار بود يــار ، يــارِ من
در سينه است ، حاجت بوس و كنار نيست

از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سيــر ما
ما را ز دست عشـق تـو ، پـای فرار نيست

 


...صفــــــای اصفهـــــانـــــی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری و از اهالی منطقه فریدن در غرب استان اصفهان می‌باشد

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 286, | بازديد : 9

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 235 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه