پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید 

  

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

خواب رفتن ديدم و شک و يقين کاري نکرد
پنج طوفان گريه کردم؛ آستين کاري نکرد

نااميد از رحمت افتادم به پاي آن که نيست
دست سوي آسمان بردم زمين کاري نکرد

بي‌خداوندي به بادم داد؛ اهل دين شدم
با من و الحاد من اعجاز دين کاري نکرد

مثنوي هفتاد من کاغذ شد اما بازهم
با من و صفراي من سرکنگبين کاري نکرد

برگ آس انگار دست عمروعاص افتاده بود
باختيم؛ اما اميرالمؤمنين کاري نکرد

سوختند و مثله کردند و به دار آويختند
شمر با اولاد پيغمبر چنين کاري نکرد

گرچه صدها نه، هزاران بار مهمانش شديم
با من و ياران همبندم اوين کاري نکرد

پاک کن اشک زلال کودک بعد از مرا
گونه‌ي شورش‌رضاي کوچک بعد از مرا

خاک را پيغمبري بايد که مدت‌هاست نيست
خانه را نان‌آوري بايد که مدت‌هاست نيست...

 


علي اکبر ياغي تبار

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 275, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


ای بسا مخلص که نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما

تا رود بالای این سقف برین
بوی مجمر از انین المذنبین

پس ملایک با خدا نالند زار
کای مجیب هر دعا وی مستجار

بندهٔمؤمنتضرع می‌کند
او نمی‌داند به جز تو مستند

تو عطا بیگانگان را می‌دهی
از تو دارد آرزو هر مشتهی

حق بفرماید که نه از خواری اوست
عین تاخیر عطا یاری اوست

حاجت آوردش ز غفلت سوی من
آن کشیدش مو کشان در کوی من

گر بر آرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازیچه مستغرق شود

گرچه می‌نالد به جان یا مستجار
دل شکسته سینه‌خسته گو بزار

خوش همی‌آید مرا آواز او
وآن خدایا گفتن و آن راز او

وانک اندر لابه و در ماجرا
می‌فریباند بهر نوعی مرا

طوطیان و بلبلان را از پسند
از خوش آوازی قفس در می‌کنند

زاغ را و چغد را اندر قفس
کی کنند این خود نیامد در قصص

پیش شاهد باز چون آید دو تن
آن یکی کمپیر و دیگر خوش‌ذقن

هر دو نان خواهند او زوتر فطیر
آرد و کمپیر را گوید که گیر

وآن دگر را که خوشستش قد و خد
کی دهد نان بل به تاخیر افکند

گویدش بنشین زمانی بی‌گزند
که به خانه نان تازه می‌پزند

چون رسد آن نان گرمش بعد کد
گویدش بنشین که حلوا می‌رسد

هم برین فن داردارش می‌کند
وز ره پنهان شکارش می‌کند

که مرا کاریست با تو یک زمان
منتظر می‌باش ای خوب جهان

بی‌مرادی مومنان از نیک و بد
تو یقین می‌دان که بهر این بود

 

 

حضرت مولوی

http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar6/sh119/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز
به تمنای تو افتاده‌ام، ای شمع طراز

آمدم تا به در خانه سلامت گویم
به ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز؟

گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارند
نفسی نیز به احوال غریبان پرداز

آز بسیار به دیدار تو دارد دل ما
تا بر ما ننشینی ننشیند آن آز

نازنینا، رخ خوبت به دعا خواسته‌ام
می‌نمای آن رخ آراسته و می‌کن ناز

سر مپیچان، که به رخسار تو داریم امید
رخ مپوشان، که به دیدار تو داریم نیاز

در نماز همه گر زانکه حضوری شرطست
بی‌حضور تو نشاید که گزارند نماز

مشکل اینست که: هر موی تو در دست دلیست
ورنه چون موی تو این کار نمی‌گشت دراز

راز شبهات بکس چون بتوان گفت؟ که ما
روزها شد که بخود نیز نگفتیم این راز

من خود از دام تو دل را برهانم روزی
گر تو در دام من افتی نرهانندت باز

مردمان گر چه درین شهر فراوان داری
اوحدی را به خداوندی خود هم بنواز

 


اوحدي مراغه اي

http://ganjoor.net/ouhadi/divano/ghazalo/sh406/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 275, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


تنهايي من رنگ غمگين خودش را داشت
يک جور ديگر بود، آيين خودش را داشت

تنهايي من بوي رفتن ، طعم مردن بود
تنهايي ام ردّ طنابي دور گردن بود

بعضي زمانها پا زمين ميکوفت، لج ميکرد
وقت نوشتن دستهايم را فلج ميکرد

بعضي مواقع دردسر ميشد، زيادي بود
بعضي مواقع يک سکوت غيرعادي بود

در سينه مثل نامه اي تاخورده مي خوابيد
تنهايي من با زناني مرده مي خوابيد

تنهاتر از تنهايي يک شهر سنگي بود
غمگين تر از اعدام يک مجروح جنگي بود

گاهي شبيه تنگِ بي ماهي کدر ميشد
گاهي مواقع در خيابان منفجر ميشد

گاهي شبيه مرگ يک سرباز عاصي بود
گاهي فقط آرامش تير خلاصي بود

گاهي شبيه بره ي ترسيده اي مي شد
يا خاطرات گرگ باران ديده اي مي شد

هربار چون آيينه اي در روبرويم بود
هربار مثل استخواني در گلويم بود

گاهي مواقع داخل يخچال مي خوابيد !
بعضي زمانها پشت هم يک سال مي خوابيد!

گاهي شکار سايه ي بي حرکتي مي رفت
گاهي به جنگ آسياب خلوتي مي رفت

گاهي مواقع ريش ميزد، ادکلن ميزد
در پيش يک مهمان فرضي، پاپيون ميزد!

به زخمهايم گوش ميکرد و نظر ميداد
از مکث صاحبخانه پشت در خبر ميداد

گاهي مواقع بچه ميشد، کار بد ميکرد
هي فحش ميداد و دهانم را لگد ميکرد

گاهي فقط يک سايه ي بي رنگ و لرزان بود
مانند دود تلخ يک سيگار ارزان بود

بعضي مواقع يک سلاح آتشين مي شد
بعضي زمانها در دلم ميدان مين مي شد

مانند مويي داخل ليوان آبم بود
مانند نعشي زنده روي تختخوابم بود

هردفعه در حمام چشمم را کفي مي کرد
ديوانه ميشد، بحثهاي فلسفي مي کرد

گاهي مواقع زير تختم سايه اي ميشد
يا بي اجازه عاشق همسايه اي ميشد

بعضي مواقع مثل يک کبريتِ روشن بود
مانند يک چاقوي ضامن دار در من بود

مانند سمي توي خونم منتشر مي شد
چون گاز اشک آور درونم منتشر مي شد

در گوش من از گريه ي افسرده اي مي گفت
از غصه هاي جن مادر مرده اي مي گفت

هربار در خاکستر سيگار من پر بود
چون سکه توي جيب کت شلوار من پر بود

بعضي مواقع مست مي شد، بد دهن مي شد
توي صف نان عاشق يک پيرزن مي شد!

به عابران هي ناسزا مي گفت و چک ميخورد
از بچه هاي کوچه ي پشتي کتک ميخورد ...
**
گاهي اميدي، شانه اي، سنگ صبوري بود
گاهي سکوتِ خودکشي بوف کوري بود

تنهايي من تيغ سرخي توي حمام است
تنهايي من زخمِ شعري بي سرانجام است

تنهايي ام در هاي و هوي کوچه ها گم نيست
تنهايي من مثل تنهايي مردم نيست ...

 

 

حامد ابراهيم پور

(از مجموعه شعر"آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد
انتشارات فصل پنجم-1391)


 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 272, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

خرده نگيريد.. .


**

ازباده اگرمستم ومي‌خرده نگيريد
باگوش کر از نال? ني خرده نگيريد

دربرف زمستاني‌اگرنعره کشيديد‌
از آمدن بهمن ودي خرده نگيريد

برگله اگرگرگ بيابان شده‌چوپان
ازپنجه‌درون‌رگ‌وپي خرده نگيريد

تانطف? بيگانه بود فخرو مباهات
ازتازي‌وازحمله‌به‌ري خرده نگيريد

چون بارالاغي بودازبوت? خاشاک
مانندخسي ديدن‌وي‌خرده نگيريد

آنجاکه‌بوداسلحه‌ها حيله‌ ونيرنگ
ازشرم‌و‌حياخوردن‌وقي‌خرده‌نگيريد

 

 

سيامک... عاصي

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 273, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

آخر خواستنت سلطنت بر باد است
گره روسري ات يک غزل آزاد است

مژده مي داد کسي باد صبا مي آيد
سهم ما از هوست گيس رها در باد است

چار ديواري تقويم دل ما ويران
بي خبر از همه جا مملکتت آباد است

زندگي هيچ به تو گير نداده است مگر
خاطرت شادو دل سر به هوايت شاد است

عطر پيراهنت انگار شفا بخش شده
که هواوهوست کوري مادر زاد است

پشت پا مي زني از عمد به تنها ماندن
لااقل پيش نکش جام حيا را با دست

مي روم مثل پلنگي بشوم درد اگر
چشم آهوي تو عمري است که با صياد است

دل تو قرص تر از ماه و پلنگ ما را
عطش خواستنت کار به دستش داد است

باقي عمر به رسوايي ما سر خوش باش
طشت ما از لبه ي بام خدا افتاد است

 

 


 سيد مهدي نژاد هاشمي

 مترسکي که به هيزمشکن پناه آورد

توسط نشر مايا منتشر شد

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 272, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

تا خدا هست تو را چاره ي درماني هست
تا خدا هست تو را راه به پاياني هست

تا خدا هست دگر درد غم عشق نگو
تا خداهست فرار از در زنداني هست

تا خدا هست خدا در نفست ميپيچد
تا خدا هست در اين نيم تنه جاني هست

تا خدا هست پريشان نشود خاطر من
تا خدا هست در اين خانه نگهباني هست

تا خداهست نفس جلوه اي از ذات خداست
تا خدا هست خدا حضرت رباني هست

تا خدا هست در اين نيل مدد کاري هست
تا خدا هست تو را موسي عمراني هست

تا خدا هست نفسهاي شقايق جاريست
تا خدا هست محمد گل بستاني هست

تا خدا هست خدا هست خدا هست
نا خدا هست نفسهاي تو رحماني هست

 


حسين فائزي

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 275, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

دایم ستیزه با دل افگار می‌کنی
با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهم
خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن
دل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟

یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند
هر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی

چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب
بر خلق ناز دولت بیدار می‌کنی

یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان
رحمی به حال تشنهٔ دیدار می‌کنی

رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست
صائب عبث چه درد خود اظهار می‌کنی؟

 

 

صائب تبریزی

http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazal-saeb/sh180/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

رديف گشته دوباره تمام ِ ليوان ها
دوباره چاي غريبي ست توي فنجان ها

دوباره قاصدک ِ خوش خبر رسيده ز راه
شنيده است مي آيد کسي ز انسان ها

شنيده است مي آيد بهار هم امسال
و انتظار ِ قشنگي ست بين ِ گلدان ها

و پلک ِ شاپرک است اين که تند مي پرد و
مرا به باغ ِ خبر هاي خوب مي برد و

نسيم ِ پچ پچ ِ ياس و بنفشه هاي سپيد
درخت ِ باغچه ي پير و ريشه هاي جديد

طلوع ِ اول ِ فروَر، طلوع ِ آخر ِ دين
طنين ِ پيچک ِ مهتاب ِ آسمان آذين

پُر است ثانيه از شور و شوق ِ ساعت ِ دل
تر است پنجره از التهاب ِ ايوان ها

بزرگ! يار ِ صميمي! عميق ِ دريا پوش
رديف گشته دلم با سرود ِ "باران" ها

بگو که ممکن ِ محض است آرزوي محال
بيا رديف شود روزگار ِ امکان ها

 

 

ايلناز حقوقي

آهسته که آسمان نفهمد
Eelnaz hoghooghi

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 271, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


 

عاشق که شد زمين وزمان را بهانه کرد
سرخوردگي هر دو جهان را بهانه کرد

چهره به چهره روي مرا بر زمين که زد
تنگ غروب بي هيجان را بهانه کرد

گفتم مپيچ گيس سياهت به بخت ما
آشوب دست باد خزان را بهانه کرد

در قلب ما نشست و گذشت و به يک نگاه
آنرا شکست و تيرو کمان را بهانه کرد

مي خواستم بنوشد از اين جام شوکران
ابرو به هم کشيد و مکان را بهانه کرد

در مجمع خصوصي دل حرف عشق بود
بي التفات لقمه ي نان را بهانه کرد .

ديوار بينمان به ثريا سرک کشيد
احساس قد کشيده برآن را بهانه کرد

فصل درو نبود و بدون ملاحظه
دل مي بريد و سود و زيان را بهانه کرد

گفتم بمان بدون نگاه به دور دست...
آبادي بدون نشان را بهانه کرد .....

 

 

سيد مهدي نژاد هاشمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

سینه ام دکان عطاری است

**

سینه ام دکان عطاری است
دردت چیست ؟
شمبلیله ، شمبلیله ، رازیانه ، شاهی و گیشنیز ، اهل آویشن ، نبیذ سرخ شورانگیز
سینه ام دکان عطاری است
دردت چیست ؟
تو ، تو اگر جسمت بهاران است ؟

 تو اگر جسمت بهاران است ؟
اما جان تو پاییز
عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز
عاشقی تو
عاشقی تو

سینه ام دکان عطاری است
دردت چیست
من باری عاشق بی کس
من برای عاشق بی کس
برای عاشق بی چیز

راه رفتن  ، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز
نازبوها
بوی نعناع
بوی یاس
پیرهن چاکی
درآمیدن لباس

سینه ام دکان عطاری است
دردت چیست
من برای دشمن عاشق
من برای دشمن عاشق
سنگ سرمه  ، سیب حوا ، صبر زرد و  نیش زنبور می کنم تجویز

سینه ام دکان عطاری است
سینه ام دکان عطاری است
دردت چیست ؟

 

محمد صالح علا

http://www.poshtepelksob.ir/Post/8

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 273, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

آهاي ساغري سازان پير!
گذرهاي زولبيايي!
مادرم را نديده ايد؟
انگار پاي همين گلدسته هاي شما گم شده بود.
وينستون ها مي دانند، چه قدر گريسته بودم.
تنها با سرعت نور
رفته بودم براي دل تنگي هايم،
شناسنامه ي تورنتويي بگيرم
که مادرم گم شد.
کجا مادرم گريست وُ
پشت گلدسته ها شکست؟
من کِي مرده بودم؟
چه قدر اين کوچه ها را گز مي کنم؟
فکرهايم پارس مي کنند
بو مي کشند سايه ها را.
پدروپارامو!
پدروپارامو!
پدروپارامو سال هاست مرده
مي خواست نام پسرم را سفال بگذارد
و در قهوه خانه هاي تو، غسل تعميدشان دهد.
آهاي ساغري سازان پير!
کجا زمان لرزيد وُ
شمعداني هاي آويز به ديوار همسايه پناهنده شدند؟
کجاست سمت ساکت باغ؟
کجاي تاريخ مختار زغال اخته فروش گفت:
« خوان پرسيادو! تو مُرده اي.»
از شيشه هاي هواپيما
گلدسته هاتان را ديده ام
شب هاي چهل منبرتان را چشيده ام
با باستاني ترين يخ در بهشت دنيا.
انگار تا لوان تور بدرقه ام کرده بود
کجا زمان چين خورد وُ
پر چادر مادرم را ول کردم؟
گريه هايش از گريه خسته شدند وُ
نشست وُ
قصه ي هزار و يک شب گفت.
گلاب بپاشيد!
گلاب بپاشيد!
پرنده هاي پرنده فروشي را پردهيد.
آهاي ساغري سازان پير!
قهوه خانه هاي مسن!
چه طبلي مي کوبد باران!
« آقا شما رو تو ميدون پيدا کرديم.»
من کِي مرده بودم؟

 


مريم اسحاقي
کتاب: نبض کوچه را بگير-1389


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 270, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


سردش شد و دوباره تصور کرد
پاييز را گرفته در آغوشش
از ياد برده بود و نمي دانست
دوزخ نکرده است فراموشش

راهي ِجاده بود ، اگر اندوه
کوچک نکرده بود جهانش را
سردش شد و دوباره دلش ميخواست
با گريه پر کند چمدانش را...

در آرزوي حلقه ي آغوشي
در حسرت فشردن دستي بود
هر روز بي جهت نگران مي شد
هرشب در انتظار شکستي بود

هرکس رسيد، داغ جديدي زد
اما هنوز روي دلش جا داشت
شعر آمد و به زندگي اش تف کرد
دنيا شکنجه هاي خودش را داشت !

چون قطره آب ِ گِل شده در مرداب
از رودخانه زخم زبان مي خورد
خشکيده بود و جاي دلش انگار
يک لاک پشت مرده تکان مي خورد

در پيله پير مي شد و تسليمِ
تقدير غيرِ عادي خود مي شد
دور خودش هميشه قفس مي بافت
سلول انفرادي خود مي شد

بي يادگار، بي ضربان، بي عشق
بي سرزمين...خلاصه ي او اين بود
هرکس دوسطر خواندش و دور انداخت
يک شعر نيمه کاره ي غمگين بود...


...
حامد ابراهيم پور
از مجموعه شعر"آلن دلون لاغر مي شد و کتک مي خورد

"نشرفصل پنجم-چاپ سوم1393
*

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 272, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


شهر را كشته اي از جاذبه و خوشپوشي
چشم ترياكي مو مشكي لب خرگوشي

چشم عاشق كش تو برق نگاه گربه ست
خودكشي ها همه با شيوه ي مرگ موشي

بوسه هاي تو چنان است كه هنگام وقوع
به كما ميبردم در اثر بيهوشي

پاچه ي شعر گرفته ست به دندان انگار
شاعرت سگ شده در حسرت بي آغوشي

ريل ها در ته يك دره رسيدند به هم
عمر من بي تو قطاريست پر از خاموشي

زيروبم ميشود از لرزه و پسلرزه و جيغ
نكند بر گسل اسم تو باشد گوشي؟

 


علي بهمني

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 273, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

جنگل

**

ستاره نمی داند ستاره است
ستارگی می کند
جنگل خودش را نمی بیند
می جنگلد
نمی داند
توی شب
اگر ستاره لابلای شاخه ها بخزد
عاشقانه ی برگها تماشا دارد
باید کسی این ها را با هم آشنا کند
شیر باشد ٬ نترسد از گرگ
برود با درخت حرف بزند
عقاب باشد
از این ستاره به آن ستاره پر بکشد
وگرنه جنگل بار کامیون می شود
پر می شود توی جاده از کارخانه های چوب بری
بوی تند هیزم
کنده های شهید و ریشه های سفت
و صدایی نمی توان شنید
به جز صدای تبرها و اره ها

 

 

مهرداد عارفانی

Mehrdad Arefani

دکلمه با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

استادمهرداد اوستا دربزرگداشت استاد شهریار

**

زین فلکی بزمگه مشتری 
هفت سراپرده ی نیلوفری

زین دو افق سیر فلق تا شفق 
قافله ی باختری خاوری

زین دو برآورده به اوج سپهر  
زین دو فروهشته به قعر ثری

زین دو گهر بافته ی دلفریب
دیبه ی رومی ، قصب شُشتری

هست یکی قصر شگفتی فزای
برتر از این برشده ی چنبری

وان گه آراسته و پرنگار
کاخی چون کارگه آزری

پیشترک زانکه ببوی نسیم  
لاله دهد عشوه کند ساغری

صبح که می گشت دماغ خیال 
تازه تر از عطسه ی ورد طری

چهره گشا از بر ایوان چرخ
 کرد پریچهره بتی دلبری

نه ملک و غیرت روی ملک
نی پری و حسرت حسن پری

عودفکن مجمره گردان صبح 
کرد پی مقدم او مجمری

مست و به بالا همه سرو سهی
شوخ و به جلوه همه کبک دری

سنبل اندیشه از او پرشکن 
 نرگس پندار از او عبهری

گفتم : کاین فتنه ی مردم فریب 
کیست بدین جادوی و ساحری ؟

گفت دل : این لولیک شوخ و شنگ
هست بدین کشی و افسونگری

عشق ، هنر ، مهر ، سخن ، شهریار
اینت همان شعر ، همین شاعری

بشنوی از بوی گل آوای او
گر چو نسیمی به چمن بگذری

بنگری از پرده ی سازش جمال
گر چو نوا راه بکویش بری

شادی عشاق از او در نوا
زخمه ی ناهید به خنیاگری

رای سخنور به سرود غزل
کلک عطارد به سخن گستری

خاطر دانا به فنون بدیع 
فکرت برجیس به دانشوری

شعر همان شرم ، کرشمه ، عفاف
پردگیِ جاذبه ی دختری

شعر همان سادگی کودکی 
شعر همان عاطفت مادری

شعر همان شکوه کش از دل به لب 
 می نتوانی به بیان آوری

شعر همان عشق که با شهریار
کرد سرافرازی و نام آوری

شعر همان فتنه و آذرم و راز
 کز نگه دوست کند دلبری

برد به گردون هنرش را و داد
عشق شکوه دگرش بر سری

زیور انگشت وی آمد کنون
این دو سلیمانی انگشتری

طبع بلندش ز برِ آفتاب
 فکر بدیعش به نکو محضری

باش کزین طرز نو آیین کند 
 شیوه ی او رسم کهن اسپری .

 

 

مهرداد اوستا

 http://mimrahi.blogfa.com/page/38

شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 21

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

ﻧﻔﺮﺳﺘﯽ ﺯ ﭘﯽ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ
ﮐﻪ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﯽ ﺍﺯ ﺯﺍﺭ ﺗﺒﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﺮﺍﺯﻭﯼ ﻭﻓﺎ
ﻭﺯﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﭼﻮﻥ ﭘﺮ ﮐﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﺁﻧﻘﺪﺭﺷﻌﻠﻪ ﺑﺮﺁﺭﻡ ﺯ ﭘﯽ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﺎ
ﮐﻪ ﻧﺼﯿﺒﻢ ﺑﺸﻮﺩ ﻋﺎﺭﺽ ﻣﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﺍﻓﻖ ﺩﯾﺪﻩ ﯼ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻟﯿﺎﻟﯽ ﺑﮕﺮﻓﺖ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮔﻠﺸﻦ ﺭﺍﺯ
ﺩﻝ ﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﻧﺎﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﻧﯽ ﻧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻡ ﺍﯾﺪﻝ ﺯ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺑﺸﻨﻮ
ﺁﻩ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺗﻪ ﭼﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﯾﯽ ﺯ ﺣﺮﻡ
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﮑﻨﺪ ﺷﮑﻮﻩ ﺯﺷﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﻧﻪ ﻣﺠﺎﻟﯽ ﺩﻫﯽ ﺍﺯﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﯿﻀﯽ ﺑﺮﺳﻢ
ﻧﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﯽ ﻋﻔﻮ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﭼﻮ ﺻﺒﺎﯼ ﺳﺤﺮﯼ ﺯﯾﻦ ﺑﻨﻪ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﻧﺴﯿﻢ
ﮔﺬﺭﯼ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺁﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﺎ ﻫﻤﺘﯽ ﮐﻦ ﺳﺮ ﺧﺎﮐﻢ ﺑﻨﺸﯿﻦ
ﺗﺎ ﺑﺮﻭﯾﺪ ﺯ ﮔﻠﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﮔﯿﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﻣﻬﺮ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎ
ﺗﺎ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻭﺯﺩ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﭘﮕﺎﻫﯽ ﮔﺎﻫﯽ

 

 

علی قیصری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 275, | بازديد : 18

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


نان و حلوا چیست؟ قیل و قال تو
وین زبان پردازی بی‌حال تو

گوش بگشا، لب فرو بند از مقال
هفته هفته، ماه ماه و سال سال

صمت عادت کن که از یک گفتنک
می‌شود تاراج، این تخت الحنک

ای خوش آنکو رفت در حصن سکوت
بسته دل در یاد «حی لایموت»

رو نشین خاموش، چندان ای فلان
که فراموشت شود، نطق و بیان

خامشی باشد، نشان اهل حال
گر بجنبانند لب، گردند لال

چند با این ناکسان بی‌فروغ
باده پیمایی، دروغ اندر دروغ

وارهان خود را از این همصحبتان
جمله مهتابند و دین تو، کتان

صحبت نیکانت ارنبود نصیب
باری از همصحبتان بد شکیب

 

 

شیخ بهایی

http://ganjoor.net/bahaee/nan-halva/sh20/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 272, | بازديد : 18

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


به گمانم،
ايستگاه قطار همان برزخي است
که قبلا،..
تعريفش را شنيده بودم!
با هر دستي که تکان داده مي شود
عده اي مي خندند
عده اي مي گريند
گروهي خاطره هايشان را در جيب مي گذارند
وميان جمعيت گم مي شوند
چند نفري به هم نزديک..
و زوجي عاشقانه مي شوند
و من،..
ديوانه اي در اين ميان
که نمي دانم،
به کدامين بدل تو دل ببندم!!
وقتي در هر نگاه
نيمي از من مي گريد،
و نيم ديگر غرق مي شود،
در خنده...
(برزخ در ايستگاه قطار)

 


نويد کاوريزاده

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 273, | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 5 بهمن 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

در سلطنت چشم تو هر کار حلال است
خون کردن و آتش زدن و دار حلال است

تا با من مشروطه طلب زمزمه ات هست
هر ظلمِ تو اي ظالم خونخوار حلال است

از باور به ذات وجود و ته انکار
جايي که تو هستي همه افکار حلال است

آتش بزنم همچو که تائيس زد آتش
آتش زدن شهر من اين بار حلال است

کمتر بکن اين ناز و مرا بيش مرنجان
گاهي تلفن ، وعده و ديدار حلال است

ديشب زده ام فالِ به حافظ که درآمد :
هر پيک تو از کنج لبِ يار حلال است

اِحيا بشود هر شب و تا صبح نگاهت
هم نشئه ي آغوشش و بيدار حلال است

خواندم نگران و به من افسوس که گفتي :
آزردنِ تو طفل خطاکار حلال است

 


علي نياکوئي لنگرودي

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 274, | بازديد : 24

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 221 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه