تبلیغاتclose

پاپ آپ تبلیغات وبلاگدهی
متن آهنگ دانلود نرم افزار
آمارگیر دانلود آهنگ جدید
تبلیغات گوگل بازی آنلاین
آپلود کوتاه کننده لینک
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید

 
آمده های کتاب

 

  

کاربران عزیز

وبلاگ دارای  نرم افزار  معنی کلمات است

روی کلمه مورد نظر با موس هایلایت کنید تا به رنگ سبز در آید

باکلیک روی رنگ سبز کلمه مورد نظر معنی میشود

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

خيابان خوابها   

باز بـــوی باورم خـــــاکستریست
واژه هـــای دفتــرم خاکستریست

پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم
هرچــه میگفتند  بـــــاور داشــتم

مــا به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد
عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست
آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست

نه   فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

غــرق در دریــا شدن کار تو نیست
شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست

بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز
ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز

خواستم چیزی بگویم د یــــر شد
واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد

قصه ی نـــا گفته بسیار است باز
دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

دستهارا  باز در شبـــهای ســـرد
هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها
می رسد ته مانده ی بشقابــــها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا
بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست
ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا
خسته ام خسته از این تکرارهـــا 

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

 

 

خلیل جوادی

http://khaliljavadi.persianblog.ir/

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 326, | بازديد : 19

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

آنچنان مستم ,که در چشمان غم خندیده ام
خوش به حال من ,لباس سرخوشی پوشیده ام

گرچه نزدیکم نه ای ,اما خیالت با من است
زانکه من از دور لب‌های تو را بوسیده ام

دختر مولا ,من امشب در حضور اینه 
مولوی وار از سماع خنده ات چرخیده ‌ام

امشب از آهنگ یاد روشنت ای نازنین
مثل درویشان صوفی بی‌صدا رقصیده‌ ام

این غزل را گفتم و رفتم سراغ اینه
نسبتت را در حضورش بار‌ها پرسیده ‌ام

خیره ماندم لحظه‌ای در چشم‌های او و بعد
خوب فهمیدم که جای خود تورا می دیده ام

 

 

ﻓﺮﺩﻭﺱﺍﻋﻈﻢ‬



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 20

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی


می پراند خواب را از چشمم این کاکل زری
هر زمان با خنده برمی دارد از سر روسری

چشم هایش قهوه ی دم کرده ی خوش رنگ ترک
خلق و خویش گیلکی اما مرامش آذری

سعی کردم بارها با بی خیالی رد شوم
از کنار این همه تصویر زیبا سرسری

در کمال ناامیدی تور را انداختم
با کمال میل افتاده ست در آن، این پری

قوی تالاب بزرگ انزلی پرواز کن
از تو ممنونم که با این جوجه اردک می پری

کاش از نزدیک می شد لحظه ای می دیدمت
لحظه ای حتی اگر می شد به چشم خواهری

 

 

عبدالحسین انصاری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 328, | بازديد : 21

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی


با من چه خواهد کرد غم، وقتی تو باشی
باران چه خواهد کرد با دیوار ِ کاشی

گفتم ببینم روی ماهت را نشد که؛
دست از سر ِ ما بر نمی‌دارد حواشی

چیزی به فروردین ِ چشمانت نمانده‌است
دل را چراغانی ، غزل را آب‌پاشی ...

داری دلم را می‌سپاری دست تقدیر
داری کویرِ سینه‌ام را می‌خراشی

تا هرچه پشتِ خیس ِ چشمت می‌نشینم
حتی اگر از سنگ سختم می‌تراشی!

حالا مرا گم کن میان کوچه‌هایت
دیگر چه فرقی ، خواه باشی یا نباشی

 


سید مهدی افضلی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 328, | بازديد : 20

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

عطروبوی مریمی ها را چو باد آورده است
شاعر امشب بازباران را به یاد آورده است

میرود افتان وخیزان چون خماری درد کش
گوییا تریاک چشمت اعتیاد آورده است

نازنین ازبس که در اوج کمالی بهر تو
حک نموده برنگینی ان یکاد آورده است

خواب را کرده حرام و نیمه شب در یاد توست
درد هایش گرچه شاعر رابه داد آورده است

در تمام عمر شاعر با عصای احتیاط
پیش تو بشکست آنرا اعتماد آورده است

در کلاس چشم تو دل کنده از زهد وریا
دست هارا شسته انگار ارتداد آورده است

نیستی اما سکوت شب گواهی میدهد
شاعر امشب نام مریم را زیاد آورده است

روز محشر را تصور کن که با سوزی عجیب
شاعری از ظلم تو آه از نهاد اورده است


‫‏حسین مرادی‬



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 329, | بازديد : 19

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

پاینده ایران

موج دریایم تلاطم می کنم 
گریه ها را در تبسّم می کنم

جسم فرسوده است و تاول زد روان 
نیست عدل و نیست یک نوشیروان ؟

آب ها ، چون نان ها پولی شدند !
عالمان ، جون ابلهان گولی شدند !

وای ! نرخ دوستی ارزان شده ست !
پایه های دوستی لرزان شده ست !

چون نشینند عالمان در قصر ها 
پس بخوانید : سوره ی والعصر را

رقص خنجر را تماشا تا به کِی ؟
سوز نشتر ، چند حاشا تا به کِی ؟

عارفان را دادگاهی می کنند 
قاضیان آن را گواهی می کنند

گل بروید در دل مرداب ها 
راه ها را بسته اند بر خواب ها

ما همه تشنه لبیم و آب نیست ؟
رو به روی ما به جز مرداب نیست ؟

یاس ها را داس قیچی کرده است 
گفته اند الیاس قیچی کرده است !

خوانده ام پایان بد را فصل ننگ 
غم ورق زد زندگی را برگ برگ

در عجب ماندم ز تار عنکبوت !
می شناسم رنج آواز سکوت !

ما یتیم همنوایی گشته ایم ؟
ما عقیم بی صدایی گشته ایم ؟

 


نگار نگارین

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 330, | بازديد : 25

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی


ضربان

حق را سند زدند به نام برادران
حسرت به حسرتش شده میراث خواهران

کوچک گرفته‌اند قیاسات عقل را
چیزی عجیب نیست از این تنگ باوران

انگشترش نگینِ برنجینِ صلح داشت
دستی که زهر ریخت به حلقِ کبوتران

جنگ است و خطّ خاطره‌ها را شکسته است
درباره‌ی پدر چه بگویند مادران؟

در غیبتِ سکوت، هیاهو برنده شد
از حرصم اعتراض نکردم به داوران

بازار لاشه‌خوار که راکد نمی‌شود!
رودِ لجن همیشه پر است از شناوران


مریم جعفری آذرمانی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 326, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

من که رسوای تو هستم چه بدانی چه ندانی
که روانم پیت ای یار چه بخوانی چه نخوانی

سائل کوی و درت من به تماشای رخ تو 
بنشینم سر راهت چه برانی چه نرانی

و بشویم دل خودرا بگلاب گل قمصر 
که بیا یی بدل من با بد تا تو بما نی 

چه شود ناز کنی کم توبرای دل مسکین
لب خود غنچه نمایی بلبم بوسه نشا نی

مرغ عشقم بنیشینم به بر و بام و در تو 
تو به صد چوب وبه صدسنگ بهوایم بپرانی 

گشته ام همچو اسیری لب و چشمان سیا هت 
ای نگارم تو کی ایی که از این غم برهانی 

بوده ام کهنه کتا بی رنگ و رخسار پریده 
هیچ بر دست نگرفتی که از ان سطری بخوانی

تو یی صیاد منم صید که به بند تو گرفتار
جانم و گیر و رها کن تا بکی هی بدوانی 

گنهم عا شقیم بود بتو بسته دل و جانم
گردنم بسته بزلفت که بهر سو بکشا نی 

هر چه گوید {خلج} از تو بزند ضجه و ناله
بر سرش هر چه که اری تو عزیزم بتوانی

 

علی خلج طایفه 
Ali Khalaj Tayefeh

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 326, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

«طاقت»
خاطراتِ عُمرِ رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهرِ لاجوردی آتشِ آهم نشسته

رو به هر مقصود رفتم، سویِ خورشیدِ مَحبّت 
در پسِ هر سایه دیدم، رنجِ جانکاهم نشسته

عشق را گُفتم تو لطفی کُن براین جانِ ضعیفم  
گُفت صدها تیغ درکَف، پُشتِ درگاهم نشسته

هرچه خواهی کف به لب، امواجِ دریایِ ملامت  
در کنارِ ساحلِ صبرم، سرِ راهم نشسته

تیزتابِش آفتابِ عشق، آن شب تافت بر من 
کز اُفق دیدم به پُشتِ ابرها ماهَم نشسته

ای شرابِ آرِزوها، در کدامین خُم نهانی  
بین چه غوغا از خُماری در گلوگاهم نشسته

چَشم پوشیدم از آن حاصل که بود از کِشتگاهم 
زآتشی نالم که زیرِ خِرمنِ کاهم نشسته

خواب ها دیدم که تعبیرش پُر از ابهام آمد 
رویِ لوحِ یادها امّا به دلخواهم نشسته

انتظارِ چَشمِ من، از برقِ عاشق سوزِ چَشمش  
بود طاقت، دیدم اندر قلبِ آگاهم نشسته

 

 

رحیم معینی کرمانشاهی
تیرماهِ یکهزار و سیصد و نودِ خورشیدی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 کوچه خاطرات 

رفتم از کوچهء معشوقه گذشتم امشب
بغض چند سالهء خویش را شکستم امشب

دفتر خاطرها خورد ورق از پس هم
با غم و حسرت و اشک چشم ببستم امشب

یاد ایام گذشته نشست در سر من
تا به آن حد که غریبانه نشستم امشب

خنده ناز نگارم همه جا پیدا بود
من از آن خاطرهء داغ گسستم امشب

شد سراپا همه آتیش دل سوختهء من
با هزار ناله از آن کوچه بجستم امشب

سوی میخانه کشیدم دل نالان غمین
تا که ساقی بدهد بادهء مستم امشب

حال بگو ای فلک احوال من اینگونه چرا
به چه جرمی به این حال من هستم امشب

 

 

 بهرام شمس



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 328, | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


شاعری ساده دلم در پی جادوی شما
بعد از این درد من و نسخه ی داروی شما

نفسم قافیه پرداز تنت هر چه که هست
مانده در پیچ و خم قافیه ی موی شما

باغ گل های بهاری تنت طعم "عسل"
آمدم قصّه به لب بر لب "کندوی" شما

قسمتم بوده فقط شخص خدا می داند
راز دل بستگی ام را به دو ابروی شما

یاس افشان به سرشانه ی خود می ریزی
تا گل افشان بشوم هر غزل از روی شما

آمدی هر نفست بوی شکفتن می داد
جان من گل شده با هر نفس از بوی شما

آمدی شانه ی هر بیت شدی تا نفسی
نفسی تازه کنم بر سر زانوی شما

یک طرف تیزی ابروی خم و خاطر من
یک طرف شاعر دلبسته به چاقوی شما

 


‫‏علی نیاکوئی لنگرودی‬

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 329, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی


تو را به خاطرات نمی‌‌سپارم
همواره بوده ای
همیشه کنارِ من هستی‌
این کوچه ی خلوتِ خاکی ... یعنی‌ تو
درخت‌های کهنسالِ این خیابان ... یعنی‌ تو
شب‌هایِ پر ستاره و بی‌ ستاره ... یعنی‌ تو
با صدایِ تو آمیخته است
صدایِ بالِ کبوتر‌هایِ همسایه
صدایِ بوقِ ماشین ها
صدایِ ظرف شستنِ مادرم
صدایِ درب‌های که بسته میشوند
پنجره‌هایی‌ که باز میشوند
صدایِ مردمِ کوچه و بازار
تو از گلویِ دنیا با من حرف می‌زنی
تو از هر گوشه‌ ی این شهر مرا میخوانی‌
غروب که میشود
رویِ همان نیمکتِ همیشگی‌
زیر همان درختِ پیر
کنارم می‌‌نشینی
و با صدای سه تارِ پیرمردِ دوره گرد
نجوا میکنی‌
من خاطره نیستم
همواره بوده ام
همیشه در کنارت هستم

 


نیکی‌ فیروزکوهی

پاييز صد ساله شد/ نشر ماه باران



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 330, | بازديد : 28

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی


مـپرس شادی من حــاصل از کـدام غم است
که پشت پرده ی عــالم هزار زیر و بــم است

زيـان اگر همـه ی ســود آدم از هستی ست
جــدال خـلق چـرا بر ســر زيـاد و كـــم است

اگـر به ملــک رسیدی جــفا مــکن به کسی
کـه آنچه کاخ تو را خـاک میـکند ستــم است

خــبر نـداشتن از حـال مـن بــهـانه ی توست
بـهــانه ی همه ظالـمان شـبـــیه هـم اسـت

کــسی بــدون تـو بـاور نــکرده اســـت مـــرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است

تـو را هـوای به آغـوش مــن رسیـدن نیـست
وگـرنـه فاصــله ی مــا هـنوز یـک قــدم است

 

 

فاضل نظری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 45

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

از لاله زار که می گذرم زخمی تر از ترانه ام
تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام 

از لاله زار که می گذرم حسرت گلوله با منه
وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصُ بزنه

رفاقت خشم تو با ماشه ی منتظر می گه
دستای بی صدای ما نمیرسن به همدیگه

فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منُ بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم

نارفیقان ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها

از لاله زار که می گذرم می رسه سال ما شدن 
سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من

از لاله زار که می گذرم زخمای کهنه وا می شن
دوباره کوچه ها پر از مردم هم صدا می شن

دوباره بوی نفت و خون دوباره تابستون داغ
میتینگای تک نفره دوباره سایه ی چماق

وقتی همه بادبادکا بنده ی حزب باد شدن 
عربده های مرده باد یک شبه زنده باد شدن 

ما توی پستوی عطش، فیلمِ رهایی می دیدیم
توی تئاترِ زندگی، گریه مونُ می دزدیدیم

لاله زار کاش میتونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم

نارفیقان ورق خورد دفتر گذشته ی ما
قد کشیدیم توی بن بست با هم اما تک و تنها

 


 یغما گلرویی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 329, | بازديد : 37

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

 

لبهاى ترت، مثل وضو قبل نماز است
يعنى كه در آغوش، به لبهات نياز است

جايى كه خودش چشمه-شراب ست، مسلمان
پيداست، تيمّم عملى غيرمجاز است

بر عكسِ درِ مسجد و ميخانه، به رويت...
آغوشِ منِ بى سر و پا، يكسره باز است

ده فصلِ رساله شده در باب تو، از بس
موى تو براى فُـقَــها، مسأله ساز است

بايد "بِكِشم" دست به آن؟! يا كه از آن؟! چون
اندام تو گنجينه اى از گوهرِ "ناز" است

القصّه، تو مجموعه اى از قوس و هلالى
طورى كه فقط راهِ دو ابروت، تراز است

خلوت بشود جاده ى چالوس از اين پس
تا منحنىِ خنده ى تو چشم نواز است

 

 

حسن رحمانى نكو



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 329, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 


يعني تو نباشي و دمي زنده بمانم ...به خدا نه
جز اسم قشنگ تو بيايد به زبانم ....به خدا نه

یعنی که از اینجا بروی،دور شوی تا ده بالا
ساکت بنشینم و فقط اشک چکانم .... به خدا نه

یعنی تو نباشی و نیایی و نخواهی که بیایی
يك خانم ديگر بشود سرو چمانم ....به خدا نه

چشمان تو را بر سر صبحانه ی هر صبح نبینم
يك لحظه به راحت گذرد وقت و زمانم ....به خدا نه

احساس تو در باور رنجیده ی اين مرد نباشد
آنگاه در انظاركسي شعر بخوانم... به خدا نه

يك موي سيه از سر تو كم بشود در عوضش هم
بخشند به من سلطنت هر دو جهانم ....به خدا نه

يك روز زبانم بشود لال در اين خاك نشيني
من پاي بر اين خاك مقدس بكشانم ....به خدا نه

یک روز بيايد كه به غير از گل زيباي تو گويم
این جمله ی مخصوص كه«درد تو به جانم»....به خدا نه

 

رضا جمشيدي



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 37

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن

به ثنا و شکر معشوق

**

گفت ای عنقای حق جان را مطاف
شکر که باز آمدی زان کوه قاف

ای سرافیل قیامتگاه عشق
ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق

اولین خلعت که خواهی دادنم
گوش خواهم که نهی بر روزنم

گرچه می‌دانی بصفوت حال من
بنده‌پرور گوش کن اقوال من

صد هزاران بار ای صدر فرید
ز آرزوی گوش تو هوشم پرید

آن سمیعی تو وان اصغای تو
و آن تبسمهای جان‌افزای تو

آن بنوشیدن کم و بیش مرا
عشوهٔ جان بداندیش مرا

قلبهای من که آن معلوم تست
بس پذیرفتی تو چون نقد درست

بهر گستاخی شوخ غره‌ای
حلمها در پیش حلمت ذره‌ای

اولا بشنو که چون ماندم ز شست
اول و آخر ز پیش من بجست

ثانیا بشنو تو ای صدر ودود
که بسی جستم ترا ثانی نبود

ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام
گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام

رابعا چون سوخت ما را مزرعه
می ندانم خامسه از رابعه

هر کجا یابی تو خون بر خاکها
پی بری باشد یقین از چشم ما

گفت من رعدست و این بانگ و حنین
ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین

من میان گفت و گریه می‌تنم
یا بگریم یا بگویم چون کنم

گر بگویم فوت می‌گردد بکا
ور نگویم چون کنم شکر و ثنا

می‌فتد از دیده خون دل شها
بین چه افتادست از دیده مرا

این بگفت و گریه در شد آن نحیف
که برو بگریست هم دون هم شریف

از دلش چندان بر آمد های هوی
حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی

خیره گویان خیره گریان خیره‌خند
مرد و زن خرد و کلان حیران شدند

شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز
مرد و زن درهم شده چون رستخیز

آسمان می‌گفت آن دم با زمین
گر قیامت را ندیدستی ببین

عقل حیران که چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجب‌تر یا وصال

چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را
تا مجره بر دریده جامه را

با دو عالم عشق را بیگانگی
اندرو هفتاد و دو دیوانگی

سخت پنهانست و پیدا حیرتش
جان سلطانان جان در حسرتش

غیر هفتاد و دو ملت کیش او
تخت شاهان تخته‌بندی پیش او

مطرب عشق این زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع

پس چه باشد عشق دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم

بندگی و سلطنت معلوم شد
زین دو پرده عاشقی مکتوم شد

کاشکی هستی زبانی داشتی
تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دم هستی از آن
پردهٔ دیگر برو بستی بدان

آفت ادراک آن قالست و حال
خون بخون شستن محالست و محال

من چو با سوداییانش محرمم
روز و شب اندر قفس در می‌دمم

سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای
دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای

هان و هان هش دار بر ناری دمی
اولا بر جه طلب کن محرمی

عاشق و مستی و بگشاده زبان
الله الله اشتری بر ناودان

چون ز راز و ناز او گوید زبان
یا جمیل الستر خواند آسمان

ستر چه در پشم و پنبه آذرست
تا همی‌پوشیش او پیداترست

چون بکوشم تا سرش پنهان کنم
سر بر آرد چون علم کاینک منم

رغم انفم گیردم او هر دو گوش
کای مدمغ چونش می‌پوشی بپوش

گویمش رو گرچه بر جوشیده‌ای
همچو جان پیدایی و پوشیده‌ای

گوید او محبوس خنبست این تنم
چون می اندر بزم خنبک می‌زنم

گویمش زان پیش که گردی گرو
تا نیاید آفت مستی برو

گوید از جام لطیف‌آشام من
یار روزم تا نماز شام من

چون بیاید شام و دزدد جام من
گویمش وا ده که نامد شام من

زان عرب بنهاد نام می مدام
زانک سیری نیست می‌خور را مدام

عشق جوشد بادهٔ تحقیق را
او بود ساقی نهان صدیق را

چون بجویی تو بتوفیق حسن
باده آب جان بود ابریق تن

چون بیفزاید می توفیق را
قوت می بشکند ابریق را

آب گردد ساقی و هم مست آب
چون مگو والله اعلم بالصواب

پرتو ساقیست کاندر شیره رفت
شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت

اندرین معنی بپرس آن خیره را
که چنین کی دیده بودی شیره را

بی تفکر پیش هر داننده هست
آنک با شوریده شوراننده هست

 

 

مولوی

http://http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar3/sh226/



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 44

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

به سویم با لب خشک آمدی، با چشم تر رفتی
حلالم کن که از سرچشمه ی من تشنه تر رفتی

میان دلبران پابندی مهرت سرآمد بود
چه ها دیدی که با دل آمدی اما به سر رفتی

مگر با کوه خویشاوندی دیرینه ای داری؟
که هرچه بیشتر سویت دویدم، پیشتر رفتی

تو را همشیره ی مهتاب می دانم که ماه آسا
به بالینم سر شب آمدی وقت سحر رفتی

تو با باد شمالی نسبتی داری؟ که همچون او
رسیدی بی صدا از راه دور و بی خبر رفتی

اسیرت کرده بودم فکر می کردم که عشق است این!
قفس را باز کردم دانه بگذارم که در رفتی

تو مرغ نوپری، زود ست جلد بام من باشی
خدا پشت و پناهت باد اگر بی من سفر رفتی

 

علیرضا بدیع



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 327, | بازديد : 46

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

وقتى كه با زبان غزل گفتگو كنم
بايد هرآنچه هست به يكباره رو كنم

دينم وسيله اى ست كه روزانه پنج بار
بعد از نماز عشق تو را آرزو كنم

هر قطره از وجود تو پاك است، پس بريز
با اشك چشمهاى تو بايد وضو كنم

قلبى كه دست دلهره عمرى دريده است
با ريسمانِ مهر تو شايد رفو كنم

اى آفتاب مهر، به دنياى من بتاب
چيزى نمانده است به دنيات خو كنم

بر من بتاب و غرق در آرامشم بكن
تا كِى لباسِ هُرمِ تو را جستجو كنم؟

 


‫‏ايمان‬ فرقانى



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 326, | بازديد : 46

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 بهمن 1394 توسط سیدمجتبی محمدی

 

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتی که شاعر حرف دارد آخر دنیاست

شاعر بدون شعر یعنی لال! یعنی گنگ!
در چشم های گنگ اما حرف دل پیداست!

با شعر، حقِ انتخاب کمتری داری
آدم که شاعر می شود تنهاست یا ... تنهاست!

هر کس که شعری گفت بی تردید مجنون است
هر دختری را دوست می دارد بدان ‫#‏لیلا‬ ست

پروانه ها دور سرش یکریز می چرخند
از چشم آدم ها خُل است، از دید من شیداست

در وسعتش هر سینه داغ کوچکی دارد
دریا بدون ماهی قرمز چه بی معناست!

دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بی شعر، دنیا آرمانشهر فَلاطون هاست

من بی تو چون دنیای بی شاعر خطرناکم
من بی تو واویلاست دنیا بی تو واویلاست!

تو نیستی و آه پس این پیشگویی ها
بی خود نمی گفتند: فردا آخر دنیاست!

تو نیستی و پیش من فرقی نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست

یلدای آدم ها همیشه اول دی نیست
هر کس شبی بی یار بنشیند شبش یلداست

 

 

‫‏مهدي فرجي‬



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : پيچک دريچه 326, | بازديد : 45

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 277 صفحه بعد