پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمده های کتاب

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید 

 

  

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

آمدم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد
از هوای ِ عشق سرشارش کنم رویم نشد

در دلم گفتم من عاشق پیشه ی ِ چشم ِ توام
خاستم آهسته تکرارش کنم رویم نشد

پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند
خاطرم بود " آفرین " بارش کنم رویم نشد

کاش دستی بر بلور ِ خوشتراش ِ مرمرش
ترسم از این بود آزارش کنم، رویم نشد

ابر زیر ِ سر، نسیم انداخته بر روی ِ خود
دست بردم خیس ِ رگبارش کنم رویم نشد

آفتاب آورده بودم پیش ِ مهتابش مگر
باخبر از صبح ِ دیدارش کنم رویم نشد

کبک ِ ناز ِ برفی اش لم داده زیر ِ برگ ِ گل
تور وا کردم گرفتارش کنم رویم نشد

گرچه میدانستم او هرگز نمیخاهد مرا
دل زدم دریا که اصرارش کنم رویم نشد

رفتم از پیشش ولی هرچه "خدا" را خاستم
لحظه ی ِ آخر "نگهدار"ش کنم رویم نشد


شهراد میدری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

شعر و غزل ترانه به دادم نمی رسند
دیگر به هر بهانه به دادم نمی رسند

از من تمام دلخوشی ام را گرفته اند
افکار عاشقانه به دادم نمی رسند

چون گیسوی تو صد گره افتاده در دلم
دندانه های شانه به دادم نمی رسند

دارم عبور می کنم از حدو مرزها
دیوارهای خانه به دادم نمی رسند

 

 

شیرین خسروی


"حتی همین گلدان خالی عاشقت بود"
انتشارات فصل پنجم

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

(مزایده ای نیمکت پارک)

 

ماه،
معمولا در تاریکی قدم بر می دارد
تا با شلاق ستاره های دنباله دار بر کمر آسمان
به سیاق کرم هایی که در کفش های صنوبر ها می لولند
اعتراف بگیرد، از سایه هایی محو..
که مغزشان جامانده در جیب های شب...
سرش را که بردارد از شعر هایم،..
خیس خیس است
از کلماتی زجر کشیده،..
از خون، جدایی
دخترکی روستایی
و سیگاری که هنوز پک می خورد، روشن است
بر نیمکت رنگ و رو رفته ای در پارک
که معلوم نیست،..
آخرین حرف چه مرده ای است؟!
مرد است؟!یا زن!!
آنچه از صحنه پیداست
این ملک ناقابل در انحصار آواز چند گنجشگ است
تا در اولین فرصت در مزایده ای به فروش برسد
تا شاید..
تختی باشد،رویایی برای کوزت های اوج گرفته در خواب
تختی برای پادشاهی موش های فاظلاب
شاید هم پاتوقی برای آدم برفیان مزدور..
نمی دانم...
راز این همه سپیدی چیست؟!
که باقی شعر سپید تر از همیشه، همچنان ادامه دارد...

 

 


نوید کاوریزاده


 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 277, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


دیگر نیاز نیست به این احتیاط ها
وقتی که برملا بشود ارتباط ها

دستانِ من به پیچشِ مویت نمیرسند
تا مستقیم بوده تمام صراط ها

چایـــــی، که سرد میشود و لب نمیخورد...
آغوش وا نکرده برای نبات ها

قربانی ات شدم به مجازات چند بار...
دور تو گشتنـــم وسطِ اختلاط ها

وقتی که چشم های تو از اشک پر شده ست
گورِ تمام چشمه و رود و قنات ها

 

 

حسن رحمانی نکو

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 277, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


دو دانگ در‌به‌دری نذر چشم خاموشم
دو سال بي‌خبری... كه سياه مي‌پوشم

چه داشت خانه‌خرابی؟ كه هر چه ساخته‌ام
فرو نريخت، مگر در ميان آغوشم!

به باد رفته‌ام و غير باد يادش نيست
غمي كه اسم ندارد، نشد فراموشم

دو سال زنگ زدم پشت گوشی خاموش
دوسال كر شده از اين سكوت‌ها گوشم

كنار داغ تو خاكم نكرده‌اند امّا
ميان قبرستان‌ها هنوز می‌جوشم

دو پيك پر شده از خون دل گذاشته‌ای
كه به سلامتي‌ات، انتظار، مي‌نوشم

نبوده‌ای و نگو: «حال زنده‌ها خوب است؟!»
دو سال بي‌خبرم... و سياه مي‌پوشم!

 

 

محسن عاصی
Mohsen Asi-

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه!

دل‌خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ‌است
سرخ‌است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه

با هرکه توانسته کنار آمده دنیا
با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بد خلقم و بد عهد زبان‌بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک‌بار به من قرعه عاشق‌شدن افتاد
یک‌بار دگر، بار دگر، بار دگر... نه!

 


فاضل نظری

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


ماهی ها نه گریه می کنند

نه قهر

و نه اعتراض!

تنها که می شوند

قیدِ دریا را می زنند

و تمام مسیر رودخانه را

تا اولین قرار عاشقی شان

برعکس شنا می کنند!

 

 


بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 277, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

تا رنجه نسازم دل جانانه خود را
آهسته کنم گریه مستانه خود را

آه از دل سنگ تو ، که نگذاشت برآریم
در کنج قفس آه غریبانه خود را

پر خاش کنان رفتی و رندان همه بوسند
از حسرت آن لب ، لب پیمانه خود را

افسانه شهری است امیر ، از تو چه پنهان
در پرده چه گوید بتو افسانه خود را

 


 اميري فيروزکوهي

http://firuzkuh.yourme.net/t72-topic

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 276, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


زمانه رفت و... ولی روزگار باقی ماند
گذشته در صف این انتظار باقی ماند

از انعکاس خودم دست میکشم وقتی
به روی آینه گرد و غبار باقی ماند

من و تو زاده ی مرگیم و... زندگی یعنی
اگر که بعد زمستان بهار باقی ماند

شبیه ماه و پلنگ است عشق ...چون زخمی
به روی صورت شب های تار باقی ماند

من و تو حلقه ی دردیم ، متصل ـ بی هم
و این تعهدمان یادگار باقی ماند.

 

مانی‬ ‫‏سرخابی‬
تورنه‬
‫‏نشرشانی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 277, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

بانوی من تنهایی ام را می پذیری؟
یک استکان شیدایی ام را می پذیری؟

گرمای آغوشی پر از مهر و محبت
در خانه ی سرمایی ام را می پذیری؟

آرامش من یک سفر در این مسیر
طوفانی و دریایی ام را می پذیری؟

ای مرغ دریایی من ، دریا نوردی
با کشتی هرجایی ام را می پذیری؟

در سینه ام داغی نشاندی ناز شصتت
این لاله ی صحرایی ام را می پذیری؟

بعداز شکست منطقم با خنده هایت
قدقامت رسوایی ام را می پذیری؟

من مرد میدان نبردم در کنارت
این قدرت رویایی ام را می پذیری؟

انسان خوبی هستم و تو در نهایت
یک دسته گل آقایی ام را می پذیری

 


حسین آهنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 278, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته

تا من براي يافتنت دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته

بي شبهه آفريده تو را از ژِنِ شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته

با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش براي تماشا گذاشته

چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته

تا تو جهان بگيري بر روي روي تو
سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته

هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازاي بخارا گذاشته

تحريم کرده نعمت مي را براي ما
در سفره ي لبان تو اما گذاشته

او خاک را به پاي تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته

با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
مابينشان براي شما جا گذاشته

روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را
انگشت روي ضعف دل ما گذاشته

چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته

 

 

غلامرضا طریقی

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد
با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت
قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه‌ی خوشبختی‌ات گمنام خواهد ماند
گمنامیِ بدبختی‌ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_
کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هر شب که می پیچد به اندام تو همخوابت
از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

 

 

مهدی فرجی
قرار نشد/ انتشارات فصل پنجم

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 278, | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

من ســـاده تر از این بنـویسم که عاشقم
سخت است نازنین ،بنویسم که عاشقم

تردیدهـــا تمــــام جهــــان را گـــرفتـــه اند
بگــــذار با یقیـــن بنـــویسم که عـــاشقم

زندان بهــانه ای است که بر روی میله ها
تنها فقــط همین ،بنویســـم که عاشقــم

اسلام گفته ،نیمی از ایمــــان من توئی
دیگر کجای دین بنویسم که عـــــــاشقم؟

ایّاکَ نَعبُدو که قســم خـــورده ام ،پس از
ایّاک نستعیــــن بنویســـم که عـــاشقم؟

ایـن روزهــــا بــه آرزوی مـــــرگ زنــده ام
تا در دل زمیـــن بنـــویســم که عاشقـم.

 

 

فرامرز عرب عامری

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 280, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

الا بيجار من
اي شهر شيران، بام ايران
پس از عرض سلام و آرزوي سربلندي
براي تو
قشنگ خفته در دامان کوهم
بگويم قصه ي ناگفته ها را
زباني ساده از من راستي
آري پذيرا باش
که باري من نمي دانم
چه سري هست در خاکت
که دور از دامن پاکت
دلم هر لحظه پيش توست
و هر لحظه به سان صبح يلدايي
در افکار پريشانم چو رويايي
در اين غربت
هواي حال من ابري ست
دلم لبريز دلتنگي ست
فقط درمان درد دل
ز تصوير تو در قاب خيال خويش
گهي من وام مي گيرم
دمي ارام مي گيرم
نمي داني مگر جانم تو را من دوست مي دارم
تورا من پاس مي دارم
الا بيجار من
اي زادگاهم
انيس جان من اي قبله گاهم
که اينک من نمي دانم که در دامان کوه بادمستانت
و با آن سرد سرماي زمستانت
و با آن گرد و خاک وقت پاييزي
که صدها غم به دامان دلم ريزي
چه سري هست
چه عشقي هست
که با جان و دلم
تورا در خويش مي کارم
هميشه دوست مي دارم
بنازم قامت نقاره کوبت
که هر دم خود به سان مادري دلسوز
غرور شهر مي گيرد به دامن
در اين غربت
و با اين حال
که اشک شعر من جاري ست
تو را اي شهر شاعر پيشگان شوخ
تا تاريخ پا برجاست
در هر جا
تو را چون جان خود دانم .
تو شهر فاضلي و فضل فاضل ها
غرور ماست
بسي من دوستت دارم
فداي خاک خوش بويت
در اين غربت که با ياد توام آري
نشيند شبنمي
هي نرم نرمک
به روي پلک احساسم
زمهر مادري تو
و دل آرام مي گيرد
پرستوي خيالم
شادمانه، بچه گانه، پر بهانه
اوج مي گيرد به سويت مرد مردانه
که تا در خاطرت باشد
تو را ما دوست مي داريم
تو را در خويش مي کاريم .

 


بهمن قره داغي

منبع:سيماي بيجار گروس و مشاهير آن . تاليف محمد علي کوشا . ص 460

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

آن شنيدستي که روزي زيرکي با ابلهي
گفت کين والي شهر ما گدايي بي‌حياست

گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌اي
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست

گفتش اي مسکين غلط اينک از اينجا کرده‌اي
آن همه برگ و نوا داني که آنجا از کجاست

در و مرواريد طوقش اشک اطفال منست
لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست

او که تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است
گر بجويي تا به مغز استخوانش زان ماست

خواستن کديه است خواهي عشر خوان خواهي خراج
زانکه گر ده نام باشد يک حقيقت را رواست

چون گدايي چيز ديگر نيست جز خواهندگي
هرکه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست


انوري

اوحدالدين محمد ابن محمد ( يا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ايراني قرن ششم هجري است.
http://ganjoor.net/anvari/divan-anvari/ghetea/sh40/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 276, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

"بنشين تا نفسي هست نگاهت بکنم"
نظري نيک به رخساره ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سياهت بکنم؟

ارتش فاتح گيسوي شرابي رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان مي گويد
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پريشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم !

 

 

مهدي سيدحسيني

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 278, | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


جز غبار از سفر خاک چه حاصل کرديم؟
سفر آن بود که ما در قدم دل کرديم

دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟
ما که هر گام درين راه دو منزل کرديم

دست ازان زلف بداريد که ما بيکاران
عمر خود در سر يک عقده? مشکل کرديم

باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا
ما تماشاي گل از روزنه? دل کرديم

آسمان بود و زمين، پله? شادي با غم
غم و شادي جهان را چو مقابل کرديم

اي معلم سر خود گير که ما چون گرداب
قطع اميد ز سر رشته? ساحل کرديم

رفت در کار سخن عمر گرامي صائب
جز پشيماني ازين کار چه حاصل کرديم؟

 


صائب تبريزي
http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazal-saeb/sh134/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


انکـــار نکن داعيه ي دلبـري ات را
بگذار ببوسم لب خاکستري ات را

دستي بکش از روي کرم بر سر و رويم
تا لمس کنـــــم عاطفه ي مادري ات را

از منظر من باکــــره ي باکـــــــره هايي
هرچند سپردي به سگان دختري ات را

مصلوب همآغوشي بابلسريان کن
يک چند مسيحـاي تن آذري ات را

حاشا که همانند و رقيبي بتوان يافت
طبــــــع من و آوازه ي اغواگـري ات را

اي شأن نــــزول همه اديان الهـــي
حالي يله کن دعوي پيغمبري ات را

هم مادر و هم دختر و هم همسر من باش
تا شهره کنـــي شيوه ي همبستري ات را

 

 

علي اکبر ياغي تبار

Ali Akbar Yaghitabar

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

بدوستي نتوان تکيه اين زمان کردن
بروي آب ، نمي بايد آشيان کردن

بهر چه مي نگرم ، بي ثبات و لرزانست
تفاوتي نکند رو باين و ان کردن

چه جاي شکوه دل ، همدمي نمي بينم
در اين ديار غريبم ، چه ميتوان کردن

براي يافتن يار يکدلي بگذشت
تمام عمر عزيزم ، بامتحان کردن

بجاه و مکنت خود ، تکيه آن چنان سست است
که اعتماد ، بياران مهربان کردن

مخواه آنچه دلت خواهد ، اي اسير هوس
که سودها ببري ، از چنين زيان کردن

بعاشقان نظري کن ، بشکر نعمت حسن
کرامتي است محبت بناتوان کردن

دريغ و درد که احساس سينه سوزم را
نميتوانم از اين خوبتر بيان کردن

 

 

 

معيني کرمانشاهي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 اسفند 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

معشوقه برایم کمکی نازکن امشب
یک گوشه از آن پیرهنت بازکن امشب

معشوقه بیا تا کمی افسانه بخوانیم
افسانه خود را تو بیا ساز کن امشب

صد حرف نگفته است درآن چشم سیاهت
معشوقه مرا محرم صدراز کن امشب

یک بوسه بده تا بگشایم پر پرواز
معشوقه مرا طالب پرواز کن امشب

عمرم به سرآمد بخدا بی دل و دلدار
این عمر هدر را زنو آغازکن امشب

من ساز تو ام ، نت به نت آهنگ دل تو
بنواز مرا ، نیت آواز کن امشب

امشب چه شبی میشود ار پیش من آیی
برخیز و نظر جانب شیرازکن امشب

 


امیرحسین مقدم
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 279, | بازديد : 19

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 226 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه