پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

8 آبان   سالروز در گذشت قیصر امین پور یادش جاودان

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

8 آبان   سالروز در گذشت قیصر امین پور یادش جاودان

برچسب ها : ,

موضوع : | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


باز هم مثل همیشه غرق بودی در کتاب
کنج کافه پشت میزی بودی و لیوان آب..

آمدم از عمد پایم را زدم محکم به میز
آه! شرمنده! حواسم رفت توی این کتاب

دشمنت شرمنده آقا! آب یعنی روشنی
بیخیالش! پس شما هم خوانده‌اید این را جناب

اتّفاقی دیدم این را روی میز کافه‌چی
شعرهایش بی‌تعارف می‌کند دل را کباب

هر چه در وصفش بگویم باز هم کم گفته‌ام
خوش به حال شاعرش با این همه اشعار ناب

من چرا چیزی بگویم؟ مشک می‌بوید خودش
سرکتابی باز کردی بعد هم با آب و تاب...

شعر خواندی... آه! دارم تازه می‌فهمم چرا
شاعرم من! «آفتاب آمد دلیل آفتاب»!

راستش این شعرها را من... کتابِ شعر من...
با که صحبت می‌کنی آقا؟ بیا! صورت حساب...

باز انگاری توهّم داشتی... خوبی؟ خوشی؟
باز هم مثل همیشه غرق بودی در کتاب؟!

 

 

 رضا احسان‌پور


 

برچسب ها : ,

موضوع : 260, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟

حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.

 


مهدی فرجی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 260, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

کاری نمانده است که با ما نکرده‌اند
با ما چه کار مانده که آن را نکرده‌اند؟

سر می‌کنیم هرچه ببافند بی‌سران
در شب‌کلاه جز سرِ ما جا نکرده‌اند

گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتی‌ست که حاشا نکرده‌اند

«خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است»
زنجیرهای پنجره را وا نکرده‌اند

وقتی زبان باز تو را داغ می‌کنند
پس بهتر است تا کُنی‌اش تا نکرده‌اند

غیر از محبتی که سرآغاز بودن است
کاری نمانده است که با ما نکرده‌اند

 


مریم جعفری آذرمانی

از کتاب  زخمه

 

برچسب ها : ,

موضوع : 259, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


سالهاست...
منتظرم!
تا رادیوی لعنتی، اعلام کند
"امروز،..
هوا کمی تا قسمتی دو نفره است"
تا آسوده،...
از مردی بگریزم!
که پشت نقابی مرموز
آن قدر غریب مانده،
که از دوست داشتن...
جز چند خیال
که برای تعطیلات عید
از همین حوالی می گذرند
جیزی نمی داند
اما،..
همه ی ترس من از این است
که آنسوی مرز...
جز کافه ای متروک
که رویای من،..
سکوت. مشتریانش را پر کرده،
چیزی نباشد

 


نوید کاوریزاده

 

برچسب ها : ,

موضوع : 258, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

چو یک مرغِ مهاجر خسته از راه
به آن سویِ جهان ره می سپارم

دریغ و درد ! سرگردان و تنها
پریشان حالم و جُفتی ندارم

یکی سنگی زده بالم شکسته
چه دشوار است این سان پَر کشیدن

نمی دانم به مقصد می رسم یا ...
فقط رویاست رویای رسیدن ؟

اگر حتا رسم آخر به مقصد
چه باید کرد با دردِ جدایی ؟

زِ جُفتم چون جفا دیدم ندارم
امیدی ...کور سوئی ..ردِّ پایی !

من آن مرغ وفادارم که بودم
همیشه یاور و همراهِ یارم

نمی دانم چه کردم یا چه ها شد ؟
که عشقم نیست دیگر در کنارم ...

دلم بشکسته همچون بال هایم
دگر میلی به کوچیدن ندارم

همین جا ماندگارم تا ز اندوه
غروبی در کناری جان سپارم

 


شهلا شهریاری


 

برچسب ها : ,

موضوع : 258, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی

از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم
رحم کن بر جگر تشنهٔ ما ای ساقی

پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار
تابرآید می خورشید لقا ای ساقی

بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی
عمر باد و مزهٔ عمر ترا ای ساقی!

دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر
چون بگویم به دو لب، شکر ترا ای ساقی؟

شعله بی‌روغن اگر زنده تواند بودن
طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی

صائب تشنه جگر را که کمین بندهٔ توست
از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟

 

 

صائب تبریزی

http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazal-saeb/sh175/

برچسب ها : ,

موضوع : 257, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

وقتی که راز خلقت شب آشکار شد
ارباب من ستاره ی دنباله دار شد

سد را شکست و سیل سیاهی روان شد و
تا ریخت روی شانه ی تو ؛ آبشار شد

زلف تو یک فرات، به ابعاد تشنگی
تا لب زدم به موی تو ، سیبی انار شد !

چشمک بزن به دخترکت لحظه ی وداع
کز چشم های شوخ تو آنک بهار شد

مانند بوسه ای که به پیشانی ات نشست
خنجر به حنجر تو هم اینک سوار شد

با دیدن ستاره ی من آرزو کنید !
وقتی ستاره ماهِ شبِ « شام » تار شد !


حسین شیردل

 

برچسب ها : ,

موضوع : 256, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


"" ز مجنون باز پرسيدند خيلي
که اي مجنون چه نامي گفت ليلي ""
اي جلوه اي از به آرامي
خاطره اي از گريختن در ياد
لذت ارمغاني در پنهان
من خاطره ام
از به نجواها
من با سفرِ
سياه چشم تو
زيبا زندگي مي کنم
گرفته پيشاني من
کشيده دامان و گرفته درمان
فرمان گرفتي
تا گِرد درد گردي
آنکه مي بَرد
به کمند او نه گرفتارم
نه به مي روم
از قفاي او دوان دوان
تو که به مي روي تا هميشه
به مي بري کمي از مرا با خود
زائريُ
اندکي از مرا به من بگذار
.
چون با تنت مي تند
اين منِ من از ريشه

 


عليرضا باقري

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

بردار ... به نام درد از سر بنو یس!
از ساحت زخم های جوهر بنو یس!

یک جمله پر از سکوت، یک سطر عذاب
از زمزمه های درد آور بنو یس !

از آن همه یاس، شنبه ها ساعت پنج
غم نامه ی روز های پرپر بنو یس!

یک کوچه و رد پای چتری که گذشت...
یک نقطه و بعد مرد را تر بنو یس !

از هل هله های تار بر قامت قاب
از خاطره های خاک بر سر بنو یس!

از طرز عبور دست از کنج اتاق
از حالت جشم های بر در بنو یس !

هاشور نگاه سقف یادت نرود !
از خواب و خیال تخت کمتر بنو یس !

با من که هنوز مات این فاصله ام
در باره ی نقطه چین آخر بنو یس!...

 

 

محبوبه علیخانی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


سلام دختر زيباي داستانيِ من
کجاست شال و کلاهت،کجاست روسري ات؟

کجاست خاميِ اندام بِکر و باکره ات
ميان حوله ي خيس از طراوت و تري ات؟

کجاست تنگيِ آغوش عشق بازيِ تو
تنِ تنيده ي تبدارِ ضربدر تنِ من؟!

حساب خط و خطوط تنم به دست تو بود
شبي که با تو نشستم به جشن دلبري ات...

براي کشف جهان تو در مسافرتم
جهان هندسيِ بکرِ پشت پيرهنت

رسيده ام به اتاقي پر از سکوت و نفس
نشسته در بغلم سينه ي کبوتري ات...

اتاق خيس عرق بود و شرم صورت تو
تواليِ نفسم را بريده تر مي کرد

به رويِ دکمه ي پيراهنت که دست رسيد
شکُفت گونه ي سرخ و سپيد دختري ات

هواي کافه پر از دود بود و خاطره ات
مرا به صندليِ خالي ات فرو مي برد

گلوله اي بشکوفد شقيقه ام را کاش
کفن کنند مرا در سپيد روسري ات...!

 


مسعود جعفري

 عشق يعني مراقبت باشم 

نشر نيماژ

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را
نه عجو لا نه ، سر حوصله خیلی ها را

اخم های تو گسل های پر از زلزله اند
نگران کرده همین مسئله ، خیلی ها را

خنده ات چاره ی افسردگی مملکت است
نکند حل نکنی! مشکل خیلی ها را

تن تو باغ خسیسی ست که انداخته در
طمع صید دو تا چلچله خیلی هارا

دفتر شعر طلا کوب تو یی! ، می بینی
مثل مشتی ورقه باطله، خیلی ها را

دختر ناز عشایر تو یی! و دور از شهر
کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را

 

 

عباس رضایی

http://www.paeezmigirad.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

باصداي گريه هايت خيس شدچشمان من
اي فرشــته اينچنين آتــش مـــزن برجان من

من براي خنده هايت هرچه دارم مي دهـــم
طعــم خوب خنده هايت بر لب خنـــدان من

اي بهارسبـــزو خــــرم رنـــگ پايـــيزي مــــگير
بي تو فرورديــــن ترين ماه بـــهار آبان مــــن

لحظ? آخــرتوبودي آنکـــه فـــريادم رســـيد
 بــي سحــرگاه تو مي آيد شب پايان مـــن

هرخطاديدي زمن ناديده گيــرو عفو کــن
بـــگذر ازديــوانگي هاي دل نـــادان مـــن

اشکـــهايم رابه جز توهيچکس ديگر نديد
 بر گناهان دلــم ايــــن اشـــکها تاوان مـــن

مرغ عاصي درقفس هم نغــمه خواني ميکند
 تازدســـتت مــــيرسدهرلحـــظه آب ودان مــن

 


ســــيامک عاصـــي

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


هـر کُـجـا مــرز کــشـيـدند، شمـا پُـل بـزنيد
حرف «تهران» و «دوشنبه» و «سرپُل» بزنيد

مـشتـي از خـاک بـخـارا و گِـلي از شيـراز
با هـم آريد و بـه مخـروبه ي کـابـل بزنيد

نه بگوييد، به بـت‌هاي سياسي نه، نه!
روي گـور هـمـه ي تفـرقـه‌ها گُـل بزنيد

قـاصدک حـرف مـرا پيـش ز مـن مي‌آرد
زعفران را به روي سوسن و سنبل بزنيد

تـو و او و مـن و مـا هـيـچ بـه جـايـي نرسد
حرف «تهران» و «دوشنبه» و «سرپُل» بزنيد

 

 

نجيب بارور

شاعر افغانستان

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

مثل رگهای نازک شیشه حرفهایش گزنده وتردند
حرفهایی که خودبه خود خودرا توی گنجایش گلو خوردند

کاغذش جان به لب شده اما حرفها کنج سینه کزکردند
اتفاقات هولناکی که قلب اورا همیشه آزردند

اوکه عادت به این روش دارد جای خوبی برای زمزمه است
پس چرا واژه ها براین کاغذ قصه را اشتباه آوردند

ذهنش از هرچه هست بیزار و مرگ او ساده و تماشایی
قلب او پیش خاطراتی که تا ابد زنده زنده می مردند

و چه ساده میان خاطره ها عکس هایی بعید می جوئید
روزگار خوشی که توطئه ها ازدل و یاد شهر می بردند

های ... این متن شاعری گنگ است اقتباس از مقاله ای متروک
حرفهایی که توی بغض گلو (اشتها دار) خاک می خوردند

 


علی وارث

http://www.paeezmigirad.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


متن این شعر غم انگیز تو را می فهمد
عابری آخر پاییز تو را می فهمد

تو نه قاتل ،و نه مقتول ولی فهمیدم
که چرا خنجر چنگیز تو را می فهمد

رفتنت فاجعه ای بود که من می دانم
عمق این فاجعه هم نیز تو را می فهمد

دائما کار تو این است ، فقط بنشینی
شاید این صندلی و میز تو را می فهمد

آنقدر روسری ات از تو گریزان شده که !
چشم بی حوصله و هیز تو را می فهمد

سمت سیگار نرفتی ، به جز آن وقتی که ...
بیتی از صائب تبریز تو را می فهمد

خانه و صندلی و میز وحتی گلدان
" غیر احساس تو هر چیز مرا می فهمد " .

 


وحید حیاتلو


 

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

مثل مسافر خانه ی یک شهر ویرانم
در آرزوی دیدن لبخند مهمانم

من میز ها را چیده ام در ذهن آشفته
من خسته از تنهایی و این فال و فنجانم

هر روز چشمم خیره بر بهت خیابان است
هر شب شبیه جاده ها گیجم ، پریشانم

ای کاش دستی بغضهایم را بغل می کرد
یا دست کم می ریخت آبی پای گلدانم

آغوش من لبریز دلتنگی ست ، خاموشم
دلواپس آینده ام ، سر در گریبانم

فانوس عمرم در مسیر باد می رقصد
من شعله شعله داستانی رو به پایانم.

 

 

آزاده سالمی

http://www.paeezmigirad.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

در قلب ِ تو من خيمه ي ِ ماتـــم شده بودم
انــــگار براي ِ تـــــــــو مـُــــــحرّم شده بودم

محـــــــراب ِ تو من را به رکوع ابـــــدي خواند
از بــــار ِغم ِعشق ِتو من خــــــم شده بودم

هــــــر روز سر ِکـــــو چه نگاهم نگران بــــود
در يافتن ِمــــــــــرگ ، مصمّـــــــم شده بودم

وقتي که بهشت ِتو گــُــــل ِفاصــــــــــله آورد
جانسوز تــــــر از وهم جهنـــــــم شده بودم

چون ساعتِ خوش کار دلـــم يکسره مي زد
من بانفس ِعشق منظم شــــده بـــــــــودم

با و يژگي ِ سنــــــگ در آميــــــــــخت درختتم
در پيش ِتبر هاي ِ تو مـُـــــحکم شده بـــــودم

بعد از تو نشد هيچ کسي همنـــــفس ِمــــن
من عاشق ِ دل سوخته ي ِ غـــــم شده بودم


 

عليرضا شيدا

 

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

دوتا چشمام دوتا سرباز مغرورن
که مدت هاست از معشوقشون دورن

دوتا سرباز که چندتا زن تنها
توي دلشوره هاشون رخت ميشورن

دوتا دستام دوتا چاقوي بي دسته
دوتا قفل بزرگ ِ دست و پا بسته

دوتا پارو دوتا پاروي بي قايق
دوتا کشتي با ده تا لنگر خسته

گلوم خلوت ترين پس کوچه ي بن بست
سرم سرکش ترين فواره ي ميدون

يه فنجون قهوه تو غمگين ترين کافه
يه عابر تو خيابوناي سرگردون

چشامو بستمو وا کردمو ديدم
يکي از بال ِ بستم آسمون ساخته

يکي بختک شده افتاده رو سينم
يکي از استخونام نردبون ساخته

سرم چندتا کتاب ِ رنگ و رو رفته
يه بالون با طناب ِ از گلو پاره

به اعدامي که اُميدش به دنيا نيست
ولي دنيا براش جذابيت داره

نه دنيا از سرم خيلي زيادي بود
نه پيشوني نوشتم بود کم باشم

به هر تقدير شکلک در نياوردم
فقط ميخواستم شکل خودم باشم

گلومو پاره کردم اما اين مردم
بهم گفتن که ديوونست ، عاشق نيست

کسي باور نکرد اين آدمه بي شکل
به غير از عشق با چيزي موافق نيست

 


حسين صفا

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 5

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 205 صفحه بعد