پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


 

مثل «داش آکل» کـــه برق چشم یک دختر به بادش داده باشد
مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ

ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی
بدتر از آن، مثل فــرزندی که یک مادر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی کـــه بی تو جای من نیست
بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا» یی کــه «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد
پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟؟؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش
با سرآمد خواندنِ یک شاعــــرِ دیگر بـه بادش داده باشد

شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است
مثل یک کشور کــــه ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاه مُرده بر می خیزد؛ امّــــا برنخواهد خاست هرگـــز
پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است
مثل ایمانـــی کــه کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که
نارفیقی ، تحتِ نامِ نامــیِ «خواهــــر» بــــه بـــادش داده باشد

شکّ ندارم که تـو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر
حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد

شانه یعنی مار؟؟ ...یا نه! مار یعنی شانه؟؟... تعبیر دقیقش ؟؟؟
- شانه، یعنـــی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد

 

علی اکبریاغی تبار

 

برچسب ها : ,

موضوع : 238, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |


پر باز کن پرنده! خودت را نشان بده
ما باز گم شدیم، جهت را نشان بده

از کوه و دشت رد شده‌ایم، آب لازمیم
دریا و رودخانه و شط را نشان بده

در راه راست جز خطر و وسوسه نبود
لطفی کن و مسیر غلط را نشان بده

دنیا امان نداد کمی زندگی کنیم
ما دلخوش توییم، تو خط را نشان بده

ما تیرمان همیشه به اطراف خورده است
این سیبل، این گلوله، وسط را نشان بده

چسبیده‌ایم مثل مترسک به چوب خشک
ما را تکان بده، حرکت را نشان بده

چون خاک تشنه‌ایم و غریبیم سال‌هاست
بانوی ابرها! شفقت را نشان بده

نان و نمک نمانده، شدیدن گرسنه‌ایم
آن سفره‌های پر برکت را نشان بده

خورشید را بیاور و در انتهای شب
نامردهای جغدصفت را نشان بده

این راه را بدون مشقت نیامدی
زخم عمیق بال و پرت را نشان بده!


مجتبا صادقی

، مرداد ۹۳

 

برچسب ها : ,

موضوع : 238, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

ماه افتاده به چاهی و به چاهت زده ام
راه گم کرده و بیراهه به راهت زده ام

نور چشمان تو سوسوی مسیرم شده است
میدوم سوی تو انگار که دیرم شده است

دیر ؛ آنقدر که باید به تو پیوست شوم
گیج و دیوانه و زنجیری و سرمست شوم

تا تن مخملی و گرم تو را تن بزنم
دکمه دکمه تن خود را به تو سوزن بزنم

هی بپیچم که به دور کمرت باد شوم
تو عروسم شوی و یک شبه داماد شوم

آه ای شاخ نبات شب شیرازی من
سوژه ی بکر سرآغاز غزلبازی من

بت نشکستنی عصر ابابیلی من
ای اوستای من ای آیت انجیلی من

بی جهت نیست که تا اوج جنون پر زده ای
دو سه تا پله تو از عشق فرا تر زده ای

با توام منطق بیخوابی هر روز و شبم
ای فدایت همه ی ایل و تبار و نسبم

ابروانت پل ماکو و تنت رود ارس
لب ترک خورده اناری ست کمی سرخ و ملس

در پس نقش و نگار تو هنر می بینم
این چه شوری ست که در دور قمر می بینم

عشق یعنی تو و آن لحظه ی بی روسری ات
رقص گیسوی به هم ریخته و دلبری ات

عشق یعنی که تو از دور به من زل بزنی
با تن خسته ی خود روی تنم پل بزنی

عشق یعنی که کمر روی کمر تاب دهی
غنچه ی خشک لبم را تو فقط آب دهی

با توام منطق بیخوابی هر روز و شبم
ای فدایت همه ی ایل و تبار و نسبم

بی جهت نیست که از چشم تو بت ساخته ام
فکر خود را به خدا از سرم انداخته ام

سرطان است غزل گر تو بخاهی بروی
گر بخاهی که از این عشق بکاهی بروی

ماه افتاده به چاهی و به چاهت زده ام
راه گم کرده و بیراهه به راهت زده ام

آن دو چشمی که به من غصه و ماتم دادند
"دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند"

 

عمران میری

  شنیدن این شعر زیبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : 238, | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

قطره قطره اگر چه آب شديم

*** 

قطره قطره اگر چه آب شديم ابر بوديم و آفتاب شديم
ساخت ما را همان که مي پنداشت ,به يکي جرعه اش خراب شديم

رنگ سال گذشته دارد همه ي لحظه هاي امسالم
سیصدو شست و پنج ، حسرت را همچنان مي کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمي گنجم
ديده ام در جهان نما چشمي که به تکرار مي کشد فالم

يک نفر از غبار مي آيد مژده ي تازه ي تو تکراري ست
يک نفر از غبار آمد و زد زخم هاي هميشه بر بالم

باز در جمع تازه ي اضداد حال و روزي نگفتني دارم
هم نمي دانم از چه مي خندم ,هم نمي دانم از چه مي نالم

راستي در هواي شرجي هم ديدن دوستان تماشايي است
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم 

دوستانی عمیق آمده اند چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز، من به باغ کمالشان کالم

چندی نیست شعر هایم را جز برای خود نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند دوستان لالم

***

تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ي رنگين خود بنشانمت، بنشين غمي نيست

حوّا ي من بر من مگير اين خود ستايي را
که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم
تا روشنم شد، در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست،

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر، آن را
در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر,اگر چه
اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

 


محمدعلي بهمني

بشنوید با صدای دل نشین پرویز پرستویی لطفا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ جمعه 7 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

 

 

حضرت حافظ

برچسب ها : ,

موضوع : 238, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتــــــــــاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـــــــه های ِ مه
سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـــــــــــــــــای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیــــه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــــــــایت نخاهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 

 

شهراد میدری

برچسب ها : ,

موضوع : 240, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید
و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی

خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی

خدا کند که پر از عشق مادرت باشی
خدا کند که پر از مهر مادرم باشی

همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد
تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی

تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی


 مهدي صفي ياري

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

در ایوان کوچک ما

 

جز خنده های دختر دردانه ام «بهار»

من سال هاست باغ و بهاری ندیده ام!

وز بوته های خشک لب پشت بام ها،

جز زهرخند تلخ،

کاری ندیده ام،

بر لوح غم گرفته ی  این آسمان پیر

جز ابر تیره، نقش و نگاری ندیده ام!

در این غبارخانه ی  دود آفرین ، دریغ

من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام

وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند

پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام.

 

در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!

من سال های سال

در حسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط ،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام!

 

تنها نه من، که دختر شیرین زبان من،

از من «حکایت» گل و صحرا شنیده است!

پرواز شاد چلچله ها را ندیده است

خود، گرچه چون پرستو، پرواز کرده است

اما، از این اتاق به ایوان پریده است!

 

شب ها که سر به دامن «حافظ» روم به خواب،

در خواب های رنگین، در باغ آفتاب

شیراز می شکوفد، زیبا تر از بهشت

شیراز می درخشد، روشن تر از شراب.

 

من با خیال خویش،

با خواب های رنگین،

با خنده های دختر دردانه ام بهار

با آنچه شاعران به بهاران سروده اند

در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم

 

اما «بهار» من،

این بسته بال کوچک، این بی بهار و باغ،

با بال های خسته در ایوان تنگ خویش،

- در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته و دیواره ی  بلند،

افکنده سایه بر سر و سرنوشت ما-

تنها چه می کند؟

می بینمش که  غمگین، در ژرف این حصار،

در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

حیران نشسته است!

در ابرهای دور

بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است.

او را نگاه می کنم و رنج می کشم!

 

   فریدون مشیری

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

دخترم با تو سخن می گویم ‏
زندگی درنگهم گلزاریست ‏
و تو با قامت چون نیلوفر،شاخه ی پر گل این گلزاری ‏
من به چشمان تو یک خرمن گل می بینم ‏
گل عفت ، گل صدرنگ امید ‏
گل فردای بزرگ
گل فردای سپید
چشم تو اینه ی روشن فردای من است ‏
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ ‏
کس نگیرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم ‏
دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند ‏
همه هستی سوزند ‏
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد ‏
انکه گرد همه گل ها به هوس می چرخد ‏
بلبل عاشق نیست ‏
بلکه گلچین سیه کرداریست ‏
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف ‏
تا یکی لحظه به چنگ ارد و ریزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک ‏
تو گل شادای ‏
به ره باد مرو ‏
غافل از باد مشو
ای گل صد پر من ‏
همه گوهر شکنند ‏
دیو کی ارزش گوهر داند ‏
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنیای منی ‏
دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان ‏
چشم امید به ابلیس مدار ‏
ای گوهر تابنده بی مانند ‏
خویش را خار مبین ‏
اری ای دخترکم ‏
ای سراپا الماس از حرامی بهراس ‏
قیمت خود مشکن ‏
قدر خود را بشناس ‏
قدر خود را بشناس

 

 

مهدی سهیلی

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

حسِ دلتنگی ِ من
خانه ی بی پنجره ای ست
که شب از ظلمتِ روزش پُرِ شرمندگی است
هر تپش... جرعه کشِ ثانیه هاییم و دریغ
مردن است این که به تعبیر زمان زندگی است!
نفسم در گذر از حادثه می گیرد و اشک
به هواخواهیِ آیینه برون آمده است
غصه ها از دو جهت رهزن شورند و امید
در دلی کز سفرِ عشق و جنون آمده است
پشتِ سر...
همهمه ی سایه و فریاد سکوت!
پیشِ رو...
دعویِ دل بستن و دیوانه شدن!
هر طرف سنگ و هزاران قدم آماده ی راه
وحشت از طعنه ی بی خویشی و بیگانه شدن!
آرزوهایِ دلم زخمیِ دلواپسی اند
کاش ازین قصه غمش اینهمه پاینده نبود
تا بدین شیوه بشر مرتکبِ نو شدن است
مگرم می شود آزرده ی آینده نبود؟
راحت از قرنِ پر از فاجعه می خواهم و نیست
در پیِ شادیِ بی دغدغه گشتیم و نشد
گفته اند آدمی از خود که گذشت آدمی است
ما که از خود گله مندانه گذشتیم و نشد!
در تنم روحِ نظرکرده به تنگ آمده است
که پریشانی ام ...
آلوده به صد چون و چراست
ای تو دیوانه...
رها...
اینهمه آزرده مباش
گریه بی مرده برین گورِ فروبسته خطاست!

 


امیر ساقریچی متخلص به رها

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

کدام شاعری اولین سرود عشق را با شقایق درهم آمیخت
و برتابلوی دل نقش خون زد
و به کام خود کشید تندیس غم را
شاعری فریاد برآورد :
برخیز ای هزار نای تو در من
بیا ای عشق که مستانه
می جوشم در تو
تو به صبح من امیدی
آن دیگری سرود
به چشم خویشتن دیدم آهوی گریز پایی
ز پی اش دوان نتوانستم
و مرا ای حقیقت روح و جان
راه بس دراز و ساحل آرزو
چون شب سیاه
آفرینش است و زایش عشق !
باز عشق است و گریز
عصیان هزاران شاعر است در آلایش عشق
چه کسی عشق آفرید

 

سهیلا صمـــدی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

ما نقض دلپذیر ورقهای ساده ایم
چون داغ لاله از جگر درد زاده ایم

با سینه گشاده در آماجگاه خاک
بی اضطراب همچو هدف ایستاده ایم

گویا برات عمر مؤبد گرفته ایم
پشتی که ما ز جسم به دیوار داده ایم

بر دوستان رفته چه افسوس میخوریم؟
با خود اگر قرار اقامت نداده ایم

از عاجزان کار فرو بسته دلیم
هر چند عقده های فلک را گشاده ایم

کوه گناه ما نتواند تمام کرد
سنگ کمی که ما به ترازو نهاده ایم

پوشیده نیست خرده راز فلک ز ما
چون صبح ما دوبار درین نشأه زاده ایم

در پرده نقشبند گلستان عالمیم
چون لوح آب اگر چه زهر نقش ساده ایم

چون غنچه در ریاض جهان برگ عیش ما
اوراق هستیی است که برباد داده ایم

از روی نرم سختی ایام می کشیم
در قبضه کشاکش گردون کباده ایم

ای زلف یار اینهمه گردنکشی چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده ایم

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده ایم

 

صائب تبریزی

http://ganjoor.net/saeb/divan-saeb/ghazalkasa/sh5845/

برچسب ها : ,

موضوع : 238, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


عجیب نیست جهان را تنت به باد دهد
تمام دین مرا دامنت به باد دهد

عجیب نیست که افسانه های کنعان را
شمیم دلکش پیراهنت به باد دهد

عجیب نیست که دیوار سخت ایمان را
دوباره روسری روشنت به باد دهد

لباس های تو بر بند ، پنبه زاران اند
که شال و روسری ات جمع برف و باران اند

چقدر روسری ات با بهار هم دست است
که زلف زلف تو با آبشار هم دست است

چقدر کشته به راهت نشسته ، می بینی
که سینه ریز تو با چوب دار هم دست است

تمام شهر به اجبار عاشقت شده اند
که جبر پیش تو با اختیار هم دست است

بدون ساز ، تو موسیقی بلند شبی
که گیسوی تو و سیم سه تار هم دست است

چقدر ساعت تو از قرار دور شده
چه ساعتی ست ؟ که با انتظار هم دست است

چقدر لمس لباس تو خانمان سوز است
کسی که دیده تو را ، زنده مانده پیروز است

کنار خانه ی تو عشق چون خیابانی ست
کنار چکمه و بارانی ات چه بارانی ست

دوباره باد نشسته است اعتراف کند
که دکمه های لباس تو را طواف کند

 

 امیر علی سلیمانی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 240, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

یک شهر برای دیدن تو، سروپا چشم
می ترسم از آنکه بزند کسی تو را چشم

از لطف خداوند و عدالتش رسیده
یک نقطه ی کم رنگ به ما و به شما چشم

عشق است که جاری شده در کل وجودت
از قلب گرفتار و پریشان تو تا چشم

ما جفت هم هستیم ولی مصلحت این است
گفتی که چهل روز بمانیم جدا، "چشم"

 

صابر قدیمی

 

شنیدن این شعر زیبا با صدای حامد کاظمی در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در محفل عاشقان خوشا رقصیدن
دامن زبساط عافیت برچیدن
در دست سر بریده ی خود بردن
در یک یک کوچه کوچه ها گردیدن

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

هرجا که نگاه می کنم خونین است
از خون پرنده ای گلی رنگین است
در ماتم گل پرنده می موید و گل
از داغ دل پرنده داغ آجین است
فانوس هزار شعله اما در باد
می سوزد و سرخوش است و چین واچین است
یعنی که به اشک و مویه خود گم نکنی
از عشــــق هر آنچه می رسد شیرین است

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

در آتش و خون پرنده پر خواهد زد
بر بام بلند خانه پر خواهد زد
امشب که دوباره ماه بالا آمد
می آید و باد پشت در خواهد زد
یک ساقه ی سبز در دلم خواهد کاشت
مهتـــاب بر آن شبنم تـر خواهد زد
صد جنگل صبح در هوا می شکفد
خورشیـــــد به شاخه ها شرر خواهد زد

سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی
مارا ز سر بریده می ترسانی
ما گر زسر بریده می ترسیدیم
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

 


منسوب  به میرزا محمدعلی سروش اصفهانی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 239, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 


وداع

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود

گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر

گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر

در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او

ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت

گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت

شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او

اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او

از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود

با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود


مهدی سهیلی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 237, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش
تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش

می زدم آب صبوری زد و دیده بر دل
چون دل از آتش عشق تو برآوری جوش

گاه چون نای بدم از غم تو با ناله
گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش

هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من
چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش

هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت
هر چه در عالم زهرست توان کردن نوش

 


سنایی

http://ganjoor.net/sanaee/divans/ghazal-sanaee/sh203/

 

برچسب ها : ,

موضوع : 237, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌
ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز
به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌
مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌
پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

 

 حسین منزوی

http://pashootan.blogsky.com/1389/10/14/post-223/

دکلمه این شعر ریبا با صدای شاعر در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : 237, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

          

شعر سایه در سوگِ اخوان :

**
رفت آن یار و داغِ صد افسوس
بر دل داغدارِ یار گذاشت

ما سپس ماندگانِ قافله‌ایم
او به منزل رسید و بار گذاشت

در جوانی کنارِ هم بودیم
چون جوانی مرا کنار گذاشت

تن به میخانه برد و مست افتاد
جان هشیار در خمار گذاشت

پی تیشه زدن به ریشه‌ی خویش
دست در دستِ روزگار گذاشت

آن‌چه دشمن نکرد با خود کرد
جان بفرسود و تن نزار گذاشت

او به پایانِ راهِ خویش رسید
همرهان را در انتظار گذاشت

نام امید داشت ، اما گام
در رهِ نا امیدوار گذاشت

مست هشیار بود و رندانه
دست بر مست و هوشیار گذاشت

ره نجست از حصار شب بیرون
آتشی در شب حصار گذاشت

خاتمی ساخت شاهکار و در او
لعلی از جان خویش کار گذاشت

قدحی پر ز خون دیده و دل
پیش مستان غمگسار گذاشت

تلخ چون باده دلپذیر چو غم
طرفه شعری به یادگار گذاشت

تا قیامت غم از خزانش نیست
آن که این باغ پر بهار گذاشت

پیش فریاد او جهان کر بود
او در این گوش گوشوار گذاشت

بر رخ روزگار خشک اندیش
سیلی از شعر آبدار گذاشت

بگذر از نیک و بد که نیک بد است
آن که بر نیک و بد شمار گذاشت

بر بد و نیک کار و بار جهان
نتوان هیچ اعتبار گذاشت

کی سواری ازین کریوه گذشت
که نه بر خاطری غبار گذاشت

سینه‌ی سایه بین که داغ امید
بر سر داغِ شهریار گذاشت

اشک خونین من از این رهِ دور
گل سرخی بر آن مزار گذاشت

 

هوشنگ ابتهاح  

  

برچسب ها : ,

موضوع : 237, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

کوچه ملی


هنوز عکسِ فردین به دیوارشه
هنوز پرسه تو لاله‌زار کارشه

تو رؤیاش هنوزم بلیط می‌خره
می‌گه این چهارشنبه رُ می‌بره

تو جیباش بلیطای بازنده‌گی
روی شونه‌هاش کوهِ این زنده‌گی

حواسش تو سی‌سالِ پیش گُم شده
دلش زخمی حرفِ مردم شده...

سرِ کوچه ملی یه مَرده، یه مرد..
که سی سالِ پیش ساعتش یخ زده،

نمی‌دونه دنیا چه رنگی شده
، نمی‌دونه کی رفته، کی اومده

سرِ کوچه ملی یه مَرده، یه مرد.
تو یه پالتوی کهنه‌ی عهدِ بوق،

داره عابرا رُ نگاه می‌کنه که رد
 می‌شن از کوچه‌های شلوغ...

هنوز عکسِ فردین به دیوارشه
خراباتی خوندن هنوز کارشه

یه عالم ترانه تو سینه‌ش داره
قدم‌هاشو تو لاله‌زار می‌شماره

دلش از تئاترای بسته پُره
چشاش از نگاهای خسته پُره.

هنوز فکرِ چهارشنبه‌ی بُردنه
یه عمره که باختاشو رَج می‌زنه..
.
سرِ کوچه ملی یه مَرده، یه مرد
که سی سالِ پیش ساعتش یخ زده،

نمی‌دونه دنیا چه رنگی شده،
نمی‌دونه کی رفته، کی اومده

سرِ کوچه ملی یه مَرده،یه مرد
 تو یه پالتوی کهنه‌ی عهدِ بوق،

داره عابرا رُ نگاه می‌کنه
 که رد می‌شن از کوچه‌های شلوغ...

 

یغما گلرویی

* از مجموعه ترانه «رانندگی در مستی» / زخمه 2010

برچسب ها : ,

موضوع : 237, | بازديد : 3

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 188 صفحه بعد