پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید
 
آمده های کتاب

 

  

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پر شکوفه که پرسد بهار کو

نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوق ماست
نقشی بلندتر زده‌ایم، آن نگار کو

جانا، نوای عشق خموشانه خوش‌تر است
آن آشنای ره که بوَد پرده‌دار کو

ماندم در این نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو

ای بس ستم که بر سرِ ما رفت و کس نگفت
آن پیکِ ره‌شناسِ حکایت‌گزار کو

چنگی به دل نمی‌زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده‌دار کو

ذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس، آن جوانیِ شادی‌گسار کو

یک شب چراغِ روی تو روشن شود، ولی
چشمی کنار پنجره‌ی انتظار کو

خون هزار سروِ دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های هایِ لبِ جویبار کو ؟!


 هوشنگ ابتهاج

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 295, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


پنهانی


می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم:
- تو نديديش ...؟!

و چيزی، صدايی ...
صدايی شبيهِ صدای آدمی آمد،
گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنيم!
نفهميدم چه شد که باز
يکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم،
ديدم دارد ترانه‌ای به يادم می‌آيد.
گفتم: شوخی کردم به خدا!
می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذيذِ باران
فقط خيسِ گريه شود،
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت‌وگو ...؟!
من هرگز هيچ ميلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رويا نداشته‌ام!

 

 

 ﺳﯿﺪ ﻋﻠﯽ ﺻﺎﻟﺤﯽ
http://www.seyedalisalehi.com/cgi-bin/content.pl?f=8&t=12

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 295, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

از ترانه های "دوری"

آه آه از این هوا که زندان من است
در بر بگرفته سینه گریان من است

باشم چو غریقی که دست وُ پا می کوبد
در قعر کجایی که پایان من است

ای باد بیا بتاز مرا آنجا بــَـر
با دخترکم مراست گفت و گویی در سَر

سر بر شانهء او نهم بگویم از جور زمان
این مُهر جدایی بسر آید آخر؟

آه ای "سحر"م شب بسوزانده پــَـرم
از دوری تو دخترکم جان بسرم

روزی نبوَد درگذرم از چشم تــَـرم
خاموش نشسته وُ فریاد سَرم

با مرگ همی نشست و برخاست کنم
سخت است شنیدنش ولی سخن راست کنم

روزی بسرم ناید کز اندیشهء او
پا بر هرچه حقارت است کوبیده وُ تاخت کنم

در مُلک، ز ما سیاستان در پیش اند
از هر رقم اش بینی، یک یک صنمان خویش اند

آنان که هنوز نــَه سوارند بر خر مُراد
از روی ِ ریا به چهره چون درویش اند !

از خود به در آیم وُ خزان شــُسته کنم
بر باد نشینم وُ نهان گفته کنم

سالی که ریا بود وُ رذالت، مرا پاک نکوفت
از "خورده" چه انتظار تا خـُــرده کنم !

 


بتول عزیزپور

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 294, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی‌طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد !
و او‌با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود....!
و من دیده به راهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم ‌زمزمه‌ کرد
رگهایم‌ ‌از تپش افتاد
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله های فانوسش سوخت ..
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تاروپود اتاقم را پیمود
و به من راه نیافت
نسیمی شعله ی فانوسش را نوشید
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا میگرفتم
در تاریکی اتاقم پیدا می شدم
پیدا ، برای که ؟
او‌ دیگر نبود...
آیا با روح‌ تاریک‌ اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و‌من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی ، گم شده بود !!!

 


سهراب سپهری


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 293, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

شهر من
پر از دیوار نوشته است
پر از
سایه های ولگرد
هر دیوار نوشته ، یک کلاه بر سر گذاشته و
پسماند سیگار های بی صاحب را می کشد
هر سایه مست کرده
ترانه های سیاسی می خواند
هیچ مردی در اندام کوچه بدنبال نوزادش نمی گردد و
هیچ زنی عاشقانه نمی بوسد
شهر من
پر از شعر های افلیج است
پر از علامت سوال های وارونه که هر کدام
آشیانه ی یک ستاره مُرده است
شهر من
شعر تو
سایه ی او
دیوار نوشته های شما
و این آشیانه های سوخته !
براستی کروکی ام چقدر درد می کند !؟

 


 رضـا آهنگری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 292, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

کنار پنجره یک جفت چشم بارانی
نشسته اند به یک انتظار طولانی

نشسته اند و برای تو شعر می خوانند:
تو هیچ چیز از احساس من نمی دانی

بگیر از من عاشق هوای عشقت را
کلید را نگذارند دست زندانی !

اگر که حال مرا خواستی؟ تصور کن
صدای نی لبکی در هوای طوفانی

اگرچه در قدمت سر به گور خواهم برد
مباد آنکه به تردید ، سر بچرخانی

تو پا کشیدی و رفتی خدا به همراهت
خدا به همراهت ای دلیل ویرانی

 


احسان افشاری 

 از مجموعه ی " از کتیبه تا کوبلن "

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 292, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 خرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد


لبخند

*

آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنـــد

آن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد

دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخنــــد

آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخنــــد

فکـر کـن اشک تو ارزشـمند اسـت
فکر کن گریه چه زیباست بخنــــد

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــد

راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم
پر زدن نیست که درجاست بخنــــد

آدمک نغمه آغاز نخوان !!!
به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد

 

نعمه رضایی

http://saraygol.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 291, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

هرجا خدا برای زمین راه آفرید
طبق نیاز،دست بشر،چاه آفرید

شش روزاگربه ساحت خلقت زمان گذاشت
مشتاق بود،گرچه به اکراه آفرید

حیوان باشعور بناکردو این شعور
زاییدوهی مصیبت جانکاه آفرید

دربرکه ای که، ماهی وآهوو غازداشت
حتما صلاح بوده که تمساح آفرید

راضی نبود،حین تکامل، در(اوج جهل)
مردی بنام معرفت الله آفرید

اصرارداشت که آدم شویم وشد
بیچاره اوکه اینهمه خودخواه آفرید

اماچه خوب نیمه شب این سفره وا نشد
شکرش، گذاشت وقت سحرگاه آفرید

 


مجتبی سپید

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 292, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


روی مو هایت گریه می کنم
روبه افتاب چشمانم را می بندم
وبه گنجشکانی که می خواهندبیدارت کنند
سلام هم نمی کنم
رنگ چهر ه ات چقدر پریده عزیزم
چقدر صندلی ها خالی اند
من وگنجشک ها موهایت را تشیع می کنیم
باد خاک را به هوا می برد /وتوی صورتم می ریزد
کنار جنازه ات دراز می کشم
تا تنهایی ات را فراموش کنی...
شبیه همه خوابیدن ها
زمانی بازو هایم /اشیانه کوچکی بود
برای گریه کردن ها/نخندیدن ها
وگناه نکرد ه ات در صبح گند م زار
سنگسار
کلمه ای بود
در ذهن روستا
عزیزم جنازه ات که پوست بیندازد
مردم روستا هم
کمی ارامتر خواهند شد

 


نعمت مرادی

مجموعه شعر پدر

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 294, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


می‌روی نبضِ خیابان نا‌مرتب می‌شود
ظرفِ عشقم از جنون تو لبالب می‌شود

می‌روی و با خودم هر شب جنون می‌آورم
بعدِ تو من یک غزل از جنسِ خون می‌آورم

آن زمانی که نباشی،من به یادت باشم و
دفترِ نقاشی و رنگ و مدادت باشم و

رفتی و این زندگی بی تو مرا انکار کرد
مرگِ تدریجی خودش را دورِ من دیوار کرد

رفتی وکابوسها در زیر پایم ریختند
جُغدها ویرانه را توی هوایم ریختند

رفتی و بعد از تو قلبم هی بهانه گیر شد
بعد تو من با خودم در زندگی درگیر شد

رفتی و بعد تو قلبش همنشینِ سنگ شد
دختری از غُصه‌ی نادیدنت دلتنگ شد

حدّ اقل در نبودت قرص اعصابش بده
در حوالی‌ی خیالات خودت خوابش بده


ذکیه نوروزی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 293, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


تمام کوچه را رفتم شبی بازو به بازویت
دلم می‌خواست خان باشی و من پهلو به پهلویت...

تصور کن کنار حوض بعد از ظهر، ماهی‌ها
تو صحبت می‌کنی من سرنهادم روی زانویت

بهشت آغوش امن توست وقتی غصه‌هایم را
بغل وامی‌کنی و می‌سپارم دل به جادویت

پر از آرامشم وقتی که انگشتات در موهام
مرا هی می‌برد تا چشمه های زیر ابرویت

حسادت می‌کنم حتی به گلهای متکایی
که چون پیچ امین‌الدوله می‌پیچند در مویت

تنت را مرمر از جنس خداوندی تراشیدند
که خود هم مانده در اعجاز چشمان پری خویت

برایم زندگی چیزی بجز این با تو بودن نیست
قدم بردار دنیا را بیا بازو به بازویم!!

 


هادی نژادهاشمی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 294, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


ﺍﺯ ﻓﺮﺍﻗﺖ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮐﻮﺭ ﺷﺪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ
ﺑﯽ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻣﻦ ! ﺯﺑﺎﻥِ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺭﻭﺩﮐﯽ
ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﺳﻤﺮﻗﻨﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﺭﺍ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

ﺑﻮﯼ ﺟﻮﯼ ﻣﻮﻟﯿﺎﻥِ ﻣﻦ ﺭﮒِ ﺧﻮﻥِ ﻣﻨﺴﺖ
ﺧﺎﻝِ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

ﺗﻨُﮓ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺏِ ﻣﻦ
ﻣﺎﻫﯿﺎﻥِ ﺗﺸﻨﻪ ﺭﺍ ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺻﯽ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻋﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

ﻫﯿﭻ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﻤﺎ !
ﺍﯼ ﺭﻓﯿﻘﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﯿﻼ ﭘﺲ ﺩﻫﯿﺪ

 


ﺭﺳﺘﻢ ﻋﺠﻤﯽ
 ﺗﺎﺟﯿﮑﺴﺘﺎﻥ

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 292, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


خواب دیدم که در برم هستی، آنسوتر نبرد جاری بود
من لبت می مگیدم و در جنگ، خونِ سربازِ مرد جاری بود

به تو می گفتم آرزویم را: "کی می آید زمان وصلت تو؟"
در میانِ شلیک ها اما، زوزۀ توپ و گرد جاری بود

تو نگفتی که جنگ می غرد، تو نگفتی که زخم می روید
ماهِ شب در میانِ تیره غبار- با هیولایِ درد جاری بود

انفجاری مهیب از نزدیک به من آورد این پیامک را:
"تو نپنداری آسمان خالی، خالی از رهنورد جاری بود

می چکیدند ستاره ها خاموش، برسرِ زخم های سربازان
در میانِ هوایِ سنگر ها، فَوَران آهِ سرد جاری بود

حس آزادی – اعتلایِ وطن، می خروشید لایِ سنگر ها
می چکاند ماشه ها چو سربازان، در فضا خط زرد جاری بود"

خجل از خواب لای بسترِ خویش، غرق اندیشه هایِ خود، گفتم:
"تو نبودی و در سیاهیِ شب، آنسو تر نبرد جاری بود"


 محمد اسحاق فایز

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 291, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


دل بستن به سایه ها
تاوان سنگینی دارد
باید همیشه پشت به خورشید بایستی
و بدانی که آفتاب
در چه ساعتی غروب می کند.
.
سایه ها مرام عجیبی دارند
می آیند
عاشقت می کنند
و دمِ غروب
به دنبال بی سرانجامیشان می روند.
.
همیشه در روزهای ابری نگرانم
می ترسم
سایه ای که عاشقش بودم
راهِ خانه ام ر ا گم کند
و دل به کسی ببندد
که در جایی دورتر
رو به خورشید قدم می زند.

 


نیلوفر لاری پور

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 292, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

مــــعبــــد نــــاهیــــد
.............

هـرگـز نـفـهـمـیـدم کـه راهـی پـر خطر داری
پـیـچـیـدگـی هـایـت کشانـده هـر طرف من را
تـبـت تـریـن بـامـی ..... کـنـاربــستــر نـیـل م
شــایــد نـدیـده قـله ات ، پایـیـن تـریـن تن را
........

بـا ارتفـاعـات رفـیـع و صـخـره ای نـا امن
می خواهـی از فکر عـبـورم دورتـر باشی
لغـزیـدنـم در کــوره راه های مـسـیــرت را
می بـیـنی و در کار خـود مغـرورتـر باشی
........
تـنـها تـرین شنزار پـر ریگی کـه بـا طوفان
بـر دشـت هـای سـبـز و آبـاد تنـم مـی تاخت
گـاهـی بـرایـم خـانـه هـایـی سست و بی پایه
گاهی وجودم را به ترس و لرزه می انداخت
.......

پـاشیده ای ازهم ، خراب و سخت ویـرانی
زیـر بـقـایـای خـودت اکـنـون ، مقیمی تو
خاکستـر سـردی کـه از آتـش بـه جا مانـده
مــانـنـد قـقـنـوسی که از زادن عــقیـمی تو
.......

بگـذر از آن فردا که با اهل زمان قهر ست
گـفـتی دوبـاره بودنـت ، تکـرار خواهد شد
فـردا اگـر، دیـروز بـی تــو بـودنـم ، بــوده
در صفحه ی امروز من ، انکار خواهد شد
.........
ای زائــر زمـزم ... کـه دنـبـال سـرابـی و
دیگر دلـت با چشمه ام یک جا نمی جـوشد
وقـتـی لبـان تشنه ات بـا کوزه سیراب ست
در مـعـبـد نـاهــیـد مــن آبــی نـمـی نـوشد
........
دارد هـوای گـریـه مـی آیـد سـرم ... یعـنـی
بـا تـو هـمیـشه آخـر هـر قـصه بارانـی ست
بـایـد کـه بـرگـردم ولـی هـرگـز نـفـهـمـیدم
برگشتنم راهش چــرا این قدرطولانی ست


.........
سودابه طهماسبی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 294, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

من مادرم !
هر روز خدا را
موقع توپ بازی بچه ها می دیدم
خدا نوک حمله بود
با پاس خدا
بچه ها گل می زدند
با هم خوشحالی می کردند
.
خدا کجاست
مدتی ست بچه ها
فقط دفاع می کنند
توپ همسایه
مرتب به خانه ما گل می زند
بچه ها دربدر
دنبال خدا می گردند .
.
.
.
ماندانا محمدی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 295, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


بی من تو چطور خواب راحت داری؟
بی کس شده ای، خبر ز حالت داری؟

بی من تو چطور با همه می خندی؟
دل را چو دخیل به همه می بندی !

گفتم به تو که نرو، بمان، طاقت کن
از ریشه بزن غرور خود را قطع کن

از عشق نگو، نه، نپرس حالم را
باید دل سیر فحش دهم عالم را

زیبایی هر عشق فقط از دور است
رحمت به کسی که گفت :عاشق کور است

لعنت به دلی که بیخودی سوخته شد
نفرین به نگاهی که به در دوخته شد

عمریست که من چشم به در دوخته ام
طعنه نزنید، چوبِ دو سر سوخته ام !

عمری به دروغ صحنه سازی کردی
با غیرت یک " کُرد " تو بازی کردی...!

 

علی رنجبر
مخاطب بی احساس

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 291, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
هر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین

هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما
هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین

هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره بند قبا که همچنین

گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد
بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین

هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود
عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین

هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت
ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین

جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون
هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین

هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه‌ای
قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین

خانه هر فرشته‌ام سینه کبود گشته‌ام
چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین

سر وصال دوست را جز به صبا نگفته‌ام
تا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین

کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد
در کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین

گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود
بوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین

گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهد
چشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین

از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند
وز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین

 


حضرت مولوی
http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1826/

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 291, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


آنم که هیچ راحت جانی نساختم
شعر از برای لقمه نانی نساختم

هرکس به وسع خویش ازین سفره سهم برد
بیچاره من هنوز دکانی نساختم

با اسم و رسم دوروبرم کم نبود,من-
نام از کسی نبرده, نشانی نساختم

هرگز به قصد دلبری از تازه واردی
شعر از لبی و زلف و دهانی نساختم

یک عمر بر خلاف جهت رفته ام ولی
خود را دچار هر جریانی نساختم

بالا نرفتم از سر و کول غربیه ها
از دوست(( پله)) هیچ زمانی نساختم

هرچند کوچک است, من این جایگاه را
تحت لوای ریش فلانی نساختم

با دشمنان خونی خود سوختم ولی
با خیل دوستان زبانی نساختم

نان دل است و آب جبین, سربلند من
کز دست شعر, قوت رسانی نساختم

 

 

رضا خسروی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 291, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

باور بکن باور بکن...

آیا کسی باشد شبیه من ولی (زن)
از درد وغم آبستن و اما سترون

آیا کسی را می شناسی؟غرق لبخند
با گریه ها شب تا سحر گردن به گردن

این توستی (تو) ماه - پامیر غروری
که نیست مثل ات سربلند و پاک دامن

بگذار مثل عنکبوتی دور دور ات
تاری بپیچم تار نه، سیمی از آهن

تا حس کنی دق کردن یک مرد را هم
تا سر دهی فریاد و جیغ از سینه من

افسرده گی ساتور و پتک آهنین نیست
از کوه می سازد ولی انبار ارزن

باور بکن گفتم که دلگیرم از این (دل)
باور بکن گفتم که بیزارم از این (تن)

 

 

روح الله بهرامیان

‏‎Bahramyan Rohullah‎‏،

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 295, | بازديد : 10

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 238 صفحه بعد

ابزار هدایت به بالای صفحه