پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

کانال پیچک در آپارات کلیک کنید
 
آمده های کتاب

 

  

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

هجوم هزار کاغذ سفید به یک شاعر
آنجا که دیگر حکومت سکوت و تنهایی‌ست

یا مردی
که بعد از رفتن تمام اتوبوس‌ها
هنوز در ایستگاه نشسته باشد

مرگ همیشه آخرین اتفاق نیست
تنها یک صبح بیدار می‌شوی
و‌ می‌بینی دیگر هیچ نام آشنایی باقی نمانده است

 

 روزبه سوهانی 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 304 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


ﺗﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﯽ و ﺩﻧﻴﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ
ﻋﺰﻳﺰ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ

ﺗﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﯽ و ﻣﻮﺝ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺖ
ﺑﻪ ﻣﺜﻞ ﺷﻮﺭ ﺩﺭﻳﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ

ﺗﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﯽ و ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺯﻟﻔﺖ
ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺎﺩ ﺑﺮ ﭘﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ

ﻧﮕﺎﺭ ﺁﺏ ﭘﻮﺵ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ
ﺗﻨﺖ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ

سراپا چون شراب ناب هستی
شرابی که به مینا می کند رقص

ﺗﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﯽ و ﻏﺼﻪ ﻣﻴﮕﺮﻳﺰﺩ
ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺟﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ
ﺗﻮ ﻣﻴﺮﻗﺼﯽ و ﻣﻴﭽﺮﺧﯽ ﮐﻨﺎﺭﻡ

ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﺭﻋﻨﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺭﻗﺺ

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻳﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻴﻨﻪ ﺳﻴﻤﺎ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﺭﻗﺺ

 

ﻓﺮﺩﻭﺱ ﺍﻋﻈﻢ

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 304 , | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


شب ناله هایم آسمان را می برد با خود
گنجشک های بی زبان را می برد با خود

شب ناله هایم خشم توفان در بغل دارد
یک شهر، چندین آشیان را می برد با خود

در روزگاری که قفس رویای پرواز است
خشم خدا آتشفشان را می برد با خود

در سرزمینی که خدایش قاهر محض است
شیطان شعور مومنان را می برد با خود

ما کدخدای بی غرور و مرده ای داریم
از خوان مردم بوی نان را می برد با خود

هر روز از سیمای خاک آلود این کشور
لبخند های مهربان را می برد با خود

این دلقک نراد تا جایی که می دانم
یکروز این "افغان ستان" را می برد با خود

ای وای بر حال پرنده که نمی داند!
شب ناله هایم آسمان را می برد با خود

 

 

عبدالمالک عطش

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


تاک گیسو

نه تنها از دو چشم سحربارت شور می ریزد
که از تسبیح دستت دانه ماهور می ریزد

نیازی نیست حرفی یا حدیثی بر زبان آری
نگاهت، از زبان‌های جهان، دستور، می‌ریزد

پریشان کن شبم را با سرانگشتی که می‌دانی
پریشانی، غرورِ سرکشم را دور می‌ریزد

بیا و مشتِ اسپندی بپاش امشب بر این آتش
که از چنگِ زمانه هر نفَس کافور می‌ریزد

سکوت، آوازِ مقبولی‌ست بی‌شک در چنان جایی
که از هُرمِ نفَس‌ها شعله‌ی تنبور می‌ریزد

بیا آغوش بگشا بغضِ مستِ بی‌محابا را
کنون کز عطرِ تاکِ گیسویت انگور می‌ریزد

 


امیرحسین مدرس

http://www.khabaronline.ir/detail/295167/culture/book

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 16

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

پَر می کَشد، تمامِ وجودم، برایِ تو
خالی است خانه بی تو و، خالی است جایِ تو

آشفته جانِ سَر کَش و آشفته آسمان
آشفته است حال و هوا، بی هوایِ تو

از جمعِ اهلِ درد، تو دیریست رفته ای
جُز اهلِِ درد، عام، چه داند بهای تو ؟

بگذار پا به مجلس و بگذار، زَر شوَند
مِس هایِ خام، از اثرِ کیمیایِ تو

این شعر،حسرتی است،که می ریزد از قلَم
در روزگارِِ غُربت و ، در انزوایِ تو

هر وقت می نشینم و خوش گوش می دهم
دیوار و فرش و پَرده، پُر است از صدایِ تو

پایان بِدِه، عذابِ شبِ یاغی و بیا
تا آفتاب،سَر زنَد ، از شانه های تو

 

کریم سهرابی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 303 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

همدمی تا دل ما را دهد آرام کجاست
محرمی تا ز من آرد به تو پیغام کجاست؟

حسرت بوسه زدن بر لب گرمی دارم
لب یار ار ندهد دست ، لب جام کجاست؟

باده گلرنگ و چمن خرم و سبز و من و چنگ
هر دو در ناله که آن سرو گل اندام کجاست؟

طمع صبح ندارم ز شب تیره ی هجر
ماهتابی که بر آید ز لب بام کجاست؟

گر به روی تو برآشفت دلم دوش مرنج
بحر را پیش مه چارده آرام کجاست؟

کام خسرو نشدی همچو تو شیرین "فرهاد"
در ره عشق نگر پخته کجا خام کجاست؟.

 


علی اشتری"فرهاد"

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 302 , | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش !
سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش

زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست !
رفتنت یعنی مصیبت ، زجر یعنی باورش

یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش

حال من بعد از تو حال دانش آموزی ست که
خسته از تکلیف شب ، خوابیده روی دفترش

جای من این روزها میزی ست کنج کافه ها
یک طرف سیگار و من ، یاد تو سمت دیگرش
...
مرگ انسان در جهان گاهاً نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشترش

 


علی صفری

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 301 , | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

آه ، آدم دلش که پُر باشد ، دوست دارد به کوچه ها بزند
برود از خودش فرار کند ، به همه چیز پشت پا بزند .

دوست دارد به مرگ فکر کند ، زندگی را حجاب می داند
دوست دارد که بی حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزند

توی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فکر کن ضعیف نباش
مرد باید به درد تکیه کند ، بیخودی خوب نیست جا بزند

دل به دریا زدی و طوفان شد، به غرور نهنگ ها برخورد
موج منفی گرفت دریا را ، که سرش را به صخره ها بزند

فکر کن سفره ماهیِ پیری ، که تنش خسته از پذیرایی ست
با چه انگیزه از ته دریـــــــا ، مرد صیاد را صــــــدا بزند!؟
.
فکر کن بچه لاک پشتی که، روی ریلی به پشت افتاده
و قطاری به سمت او راهی است...خنده دار است دست و پا بزند

زندگی رو به قبله خوابیده ، مرگ همبستر قدیمیِ اوست
زندگی تشنه ی همآغوشی ست ، یک نفر مرگ را صدا بزند!

هر چه گشتند هیچ چیز نبود ، هرچه گشتیم هیچ چیزی نیست
آدمیزاد نا امید شده ، تا به کی پنجه در هوا بزند!؟
.
آسمان بر سرم سوار شده ، دل من آلت قمار شده
زندگی مثل زهرمار شده ، یک نفر چارپایه را بزند . . .


‫سعید حیدری ساوجی‬

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

آنجا که عشق با زبری زیر می شود
دلبر به انتظار نمک گیر می شود

فهمیده ای چرا به غذا لب نمی زنم ؟
آدم که خون دل بخورد سیر می شود

چون جنگ های تن به تن چرخ دنده هاست
دستی که لای موی تو درگیر می شود

توهین مکن به مسئله ی دل سپردنم
قرآن به قدر فهم تو تفسیر می شود

از گربه ی فرو شده در تنگنا بترس
هر گربه ای به وقت خطر شیر می شود !


حسین شیردل

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


در این بهار مرده‌ی بی‌عشق بی‌انسان
سر را مقیم شانه‌ی من کن برادرجان!

سر را مقیم شانه‌ی من کن که مدت‌هاست
باران نمی بارد بر این بیغوله‌ی بی‌نان

سر را به روی شانه‌ام بگذار و هق‌هق کن
سر را به امن شانه‌ام بسپار و غم بنشان

ما گریه کردیم و قفس‌هامان قفس‌تر شد
تو گریه کن شاید دری وا شد؛ برادرجان!

تو گریه کن شاید خدای تو دری وا کرد
حتی به آن‌سوی عدم حتی به گورستان

اشکی بریز و خنده بر این خشکسالی کن
اشکی بریز و خنده کن بر درد بی‌درمان

آه ای برادرجان! برادرجان! برادرجان!
با سگ نکردند آنچه با ما کرده اند اینان:

چاووش‌خوان سفره ی بی‌نانمان کردند
با نام آبادی چنین ویرانمان کردند

با لفظ آزادی صدامان را وجب کردند
ما را دچار رعشه‌های نیمه‌شب کردند

گفتند نورند و رگ مهتاب را کشتند
نارستمان ده‌پدر سهراب را کشتند

زاغان غفلت‌برده با کبکان خرامیدند
هر کورسوی مرده را خورشید نامیدند

من در عزای خنده و لبخند می گریم
چون مادران در ماتم فرزند می‌گریم

من هم دلم خون است از این کابوس بی‌پایان
ما را حریم هق‌هق خود کن برادرجان

آه ای برادر جان برادرجان برادرجان
آه ای مرا در دل، مرا در تن، مرا در جان!

ما هر دو از یک خاک و یک دنیای بن بستیم
ما هر دو بن بستیم از این رو دل به هم بستیم

این بید ها را باد و ما را درد خواهد برد
ما هر دومان آزاده‌سروان تهیدستیم

بر سفره ی ما تهمت بی قاتقی بستند
با مرده‌خوراران مدیحت‌خوان نپیوستیم

گفتند هرگز نیستید اما ندانستند
دیوارشان اثبات خواهد کرد ما هستیم

هستیم و داد دیدن از بیداد می گیریم
هستیم و می میریم و با مردن نمی میریم

در این بهار مرده ی بی برگ بی باران
ما را رفیق هق‌هق خود کن برادرجان!

سر را به خشم شانه ام بسپار و ایمن باش
دنیا پر از تاریکی است اما تو روشن باش

این کودکان آیین عیاری چه می دانند؟!
دل دل نکن لوطی! خودت داش آکل من باش

این باغ نازا را به آفت‌بارگان بسپار
تو جنگلی و ریشه‌مندی؛ ناسترون باش

با این ملیجک‌های دست‌افشان امیدی نیست
تو وارث ایل و تبار یاغی من باش

ای سنگ تیپاخورده! ای خورشید پاییزی!
وقت است از خواب هزاران‌ساله برخیزی

این روسپی در خورد نام کهنه‌مردان نیست
باید به مهر مادری دیگر بیاویزی

من هم دلم خون است از این کاشانه‌ی ویران
حالا تو دوش هق هق من شو برادرجان!

 

 

علی اکبر یاغی تبار

ع. ا. یاغی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 304 , | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


غروب
طعم تند قرمزِ رقص

یکنفس
از موج گیسوان افتاب،

می ریزد، در چین دامن باد
ابرها دست در گردن هم

در نی لبک خویش می دمند،
کوچه های خیس، پابه پای باران ،نرم، پای می کوبند

پنچره های باز
بلند

اواز می دهند
برخیزید

فصل عاشقی فصلها از راه رسید
پاییز است

 

 

طاهر جیناک

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


فغان ز نفرت و نفرين امان ز عشق ستيزي
شكست باده و آخر نشد كه باده بريزي

اگر چه عالم من را به جز تو نيست ثبوتي
بدان كه در همه عالم براي من تو عزيزي

اميد باد بهاري نرفته از دل خشكم
خزان نمي‌خزد از ما به پا اگر تو نخيزي

به دام خويش فكندي مرا به گوشه‌ي چشمي
ز چشم صيد نگاهت بگو چرا بِگُريزي؟

اگرچه هيچ نيرزم ميان حلقه ي عشاق
ز عشق خويش رهايم مكن به قدر پشيزي

مرا ز رنج سلامت برون بيار نگارا
طبيب اگر كه تو باشي خوشا بساط مريضي

شود اگرچه به شعرم ثبات قافيه بر باد
برون ز شعر نگردد بيان عشق تو روزي

تمام قافيه‌ها را فداي وصف تو كردم
به غيرِ شعر چه دارم به سينه ام كه بسوزي!

براي وصف چنين گل چه قدر شعر حقير است
فداي شبنم پاكت شود بحور عروضي

چه فخرها بفروشم به عاشقان نظرباز
اگر دمي به تصادف مرا تو چشم بدوزي

نمي رود ز نگاهم اميد بر تو فتادن
هنوز مانده به چشمم هنوز و باز هنوزي

به چشم خيره ي جغدي به كنج غمكده ديدم
در اين خرابه ي دنيا بسا كه هست رموزي

بگفت واژه ي «ساقي» به كهنگي شده مشهور
بگفتمش كه به دورم ز باده‌هاي مجازي!

«جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي»
عجب بيان صريحي عجب نياز و چه رازي!

دلم گرفته رفيقا ز بي نواييِ امروز
كجاست باده و ساقي؟ كجاست نغمه و سازي؟

به كهكشان خيالت ستاره‌ها بشمارم
مگر سپيده بيايد ز بعدِ شام درازي

به جز توالي يك ها به ذهن من عددي نيست
بگو تو نكته ي ما را به عالمان رياضي

گليم كوته من بين به زير پاي درازم
شود.. شود... شود آيا... مرا ... مرا بنوازي؟؟؟

 

 

سيد رضا آباقي

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 304 , | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

در نامه ی ما حرف همـان است که گفتیم
ناگفته ، خود از خامه روان است که گفتیم

گفتیم و نگفتیـم ، تو ناگفتـه چه گویی
ای دل تو که دیدی ، نه چنانـست که گفتیم؟

بی گفـتگو ، ای پـچپـچه ی صبح تماشا
آن معرکه ی جامه دران است که گفتیـم

گو نرگس مست از سخن فاش برنجـد
چیزی که نگفتی نگران است که گفتیم

گفتیم چه ماه است خود از لب به لب مهر
حاجت به بیان نیست عیانـست که گفتیم

چون سوسن آزاده در احوال صــبـوری ؛
این گفت و مگو از خفقان است که گفتیم

پیمانه ی دل ، بر گذر عمـر شکسـتیم
پنـدی نه که بر آب روان است ، که گفتیم !

 

 

علی سیرین
Ali Siran

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 303 , | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن

این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است

که به او می گوید
تا ابد

لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق
همه تقدیم تو باد

 

 

سوگل مشایخی

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 302 , | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهريور 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

از جمله‌های مطلقت پیداست چشمِ گشاد و گوش کر داری
تردیدها آهسته می‌گویند از نقطه‌ی پایان خبر داری

داور تقلّب می‌کند هربار، حتا نمی‌فهمی تو هم انگار
پس هم‌چنان مشغول بازی باش تا دستمزدِ مستمر داری

عفریته در پیراهنی زخمی، با کرم‌های چرکِ دندان‌ها
مرثیّه می‌خواند برای تو، تا از مَسرّت دست برداری

اخبار می‌گوید: به جز این‌جا، کنسرت‌های دیگری هم هست
باور کنم یا منتظر باشم؟ رو کن کراماتی اگر داری

تارت شکسته، خنده‌ات بسته، بشکن نزن رقصم نمی‌آید
از مهربانی‌هات می‌ترسم؛ حتماً خیالی زیر سر داری

کار جهان بخت‌آزمایی بود، تأخیر کردم؛ کافه تعطیل است
آه ای بلیطِ بخت‌برگشته! اصلاً تو سودی هم مگر داری؟

 


مریم جعفری آذرمانی
از کتاب "مذاکرات":

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 301 , | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


از گذشته شکسته تر شده ای
چشمهایت شروع بارانهاست

من به مرز جنون سفر کردم
آه اینجا ته ِ ته ِ دنیاست !

دوستم داری و نمی خواهم
دوستت دارم و نمی خواهی

بی تفاوت به این تفاوت ها
سر بزن تو به خلوتم گاهی

به همین من که خسته تر هستم
از قدم های موذی ساعت

از نگاه کسی در آیینه
از شروع دوباره، از فرصت

قدرهر لحظه را نمی دانم
قصه ی تازه ای نمی خوانم

خود کشی هم نکرده ام اما
توی این وضعیت نمی مانم

وضعیت چون کمی خطرناک است
فلسفه ،عشق را نمی فهمد

این جنونم ، دلیل طوفانهاست
قهر من را خدا نمی فهمد

قهر با برزخ هم آغوشی
قهر با آن نگاه غمگینت

ترس از انتهای رویاها
وحشتم از سکوت سنگینت

اینکه باید شبیه یک سایه
تا همیشه به «هیچ کس» برسم

ترس از اینکه موقع پرواز
باز هر شب به یک قفس برسم

چه بخندم به لحظه های شوم
چه بگریم به حال فرداها

آخر قصه ها مشخص نیست
مرگ بر واقعیت ِ دنیا

 


صنم نافع
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 19

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

قشنگ است...

*

خلوتم پر شده از تاريكي
زير تاريكي شب ديدن مهتاب قشنگ است.

چه خيالي است اگر بال ندارم؟
حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.
خبري نيست.

رقص ژوليده ني زار قشنگ است.
در و ديوار اگر غم دارد

(گريه كن.گريه قشنگ است.)

به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است

به همه مهر بورزيد.
به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است.

بوسه بر دست پدر.
بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.
بفشاريد به آغوش عزيزان

پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است.

نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است.

نزنيد سنگ به هر زاغ سياهي
به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت ميشود از كرم.
ولي كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد

به خدا لاله قشنگ است.
همه جا مست بخنديد

همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است.

بشناسيد خدا
هر كجا ياد خدا هست

هر كجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است.

اندكي شعر بخوانيد.
غزل حافظ و سعدي

مولوي.فايز و خيام
شهريار. پروين.بهار

بشناسيد فروغ
اخوان. شاملو.فريدون

گاه گاهي قيصر...
ياد سهراب به خير

(روي قانون چمن پا نگذاريد)

شعر سهراب قشنگ است.
حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنويس
شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.
نت گيتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.
عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است
اگر از زاويه عشق به دنيا نگري...

ذره اي زشت نبيني.
در و ديوار قشنگ است.

 

 

محمد رضا نظری

http://www.faryade-sokot.blogfa.com/post-105.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 301 , | بازديد : 15

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

حالیا بار دگر چرخ سر کین افتاد
چرخ خونخوار بر آن شیوه ی دیرین افتاد

قصه ی عشق همان بود ولی ناغافل،
تیشه اینبار نگر؛ بر سر شیرین افتاد!

خود نشابور غزل چاره به جز صبر ندید
زلف عطار چو در چنگ تموچین افتاد!

این شهابی ست که با رفتن او از سر بام،
خدشه بر مردمک جام جهان بین افتاد!

زن مگویید! که شهنامه ای از مردان بود
زن مگویید! که تهمینه ای از زین افتاد!

تا کجا سر رسد از دار فنا نوبت ما
شیر و خط کرد فلک، سکه به سیمین افتاد!

‏حسین جنتی‬ "ی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 14

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

ﺩﻟﺘﻨﮕﺘﻢ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﻡ ﺯﻧﻴﻢ
ﻧﻈﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﻧﻴﻢ.

ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻏﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻨﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﮑﻨﺪ
ﻣﺸﺘﯽ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﻏﻢ ﺯﻧﻴﻢ؟

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﻮﺍﯼ ﺛﺎﻧﻴﻪﻫﺎ ﻧﺎﻣﺴﺎﻋﺪ ﺍﺳﺖ
ﻣﻴﺸﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻳﻴﻦ ﺩﻡ ﺯﻧﻴﻢ؟

ﺣﺎﻼ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﻤﻴﻢ و ﻫﻤﺸﺎﻧﻪ ی ﻫﻤﻴﻢ
ﺩﻧﻴﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺣﺮﻑ ﮐﻢ ﺯﻧﻴﻢ!

ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﻮﺍﯼ ﺷﻬﺮ ﺳﻤﺮﻗﻨﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﻟﺘﻨﮕﺘﻢ ﻋﺰﻳﺰ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﻡ ﺯﻧﻴﻢ

 

 

فردوس اعظم

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 305 , | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد 1394 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


هر حرف نام تو را
با عطر گلی می آمیزم
هر خواب گندمزاری را
با نسیم نگاهم
بر تنت می نوازم
هر آوای پرنده ای را
از موهای تو می گذرانم
هر شراب نابی را
با مستی لبهای تو
مزه مزه می کنم
صدای تو
باد را برمی گرداند
گل قشنگم
برمی گردم
پیش از آن که تو را بشناسم برمی گردم
و در ابتدا و انتهای ذهنت ورق می خورم
می خواهی قبل و بعد ذهنت را ببوسم ؟

 


عباس معروفی

 

برچسب ها : ,

موضوع : پيچک دريچه 304 , | بازديد : 16

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 249 صفحه بعد
Flag Counter