پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

چشماتو وا کن که سحر، تو چشم تو بیدار بشه
صدام بزن که از صدات، باغ دلم بهار بشه

اون که می خواد میون ما- من و تو- دیوار بکشه
دل می گه نفرینش کنم، به دردِ من دچار بشه

بارون سنگم که بیاد، بر نمی گردم از تو من
ازاین که بدتر نمیشه، هر چی می شه، بذار بشه

یه دل نه صد دل چیزی نیست، وقتی تماشات می کنم
می گم توی دلم که کاش، دلم هزار هزار بشه!
****
دلم می خواد یه روز که تو، بالای برجت ایستادی
یهو افق چاک بخوره، جاده پر از غبار بشه

من برسم صدات کنم، تا یه نفر که جز تو نیس
از اون بالا بیاد پائین، به ترک من سوار بشه

هی بزنیم به اسبمون، بریم به شهری که در اون
سحر پشت سحر بیاد، بهار پشت بهار بشه

***
با من بیا، با من بمون، نذار که تنها بمونم
نذار که خونه دلم، دوباره تنگ و تار بشه

عاشق بشیم دعا کنیم که شاید از دولت ِ عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
 


 حسین منزوی          
خواننده محمد نوری     شنیدن در ادامه مطلب
خواننده : شهلا صافی ضمیر( مرجان )

برچسب ها : ,

موضوع : 244, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

وقتی دلم خزان زده باشد ،بهار نیست
در چشم پر تلاطم دریا قرار نیست

حالا که میروی ،به سلامت ،فرار كن
ديگر دو چشم من به رهت انتظار نیست

"ديگر دلم هوای سرودن نمی کند"*
وقتی برای عاطفه ها اعتبار نیست

گفتم هزار مرتبه میخواهمت ،ولی
گفتى مرا محبت تو ماندگار نیست

قهرت دوباره شیشه قلب مرا شكست
آیا كه دل شكستن تو انفجار نیست؟

احساس می‌کنم ،که ز من دور ميشوى
آیا که عشق ما و تو آينده دار نیست؟

بيهوده عشق پاک مرا خار ميكنى
عشق و محبتی که در این روزگار نیست

با تو غزل نوشتن من افتخار بود
بى تو غزل‌ نویسی من افتخار نیست

باید روم و جای خودم را عوض كنم
وقتی کسی برای دلم غمگسار نیست


 

فردوس اعظم

وام از قيصر امين پور *

برچسب ها : ,

موضوع : 241, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

«برپا!»


مدرسمون‌ یادم‌ میاد، دیوارای‌ بلندی‌ داشت‌
اما کتونیام منو اسیرِ دیوارا نذاشت

دلم‌ مث‌ِ یه‌ بادبادك‌ از روی‌ دیوار می‌پرید
فراش‌ِ پیرِ مدرسه‌ به‌ گَردِ من‌ نمی‌رسید

فردا ولی‌ ناظممون‌، بغضمو می‌شكست‌ تو گلو
دستای‌ من‌ می‌موندن‌ و تركه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو

خطای‌ خون‌ مُرده‌گیو رو كف‌ِ دستام‌ می‌كشید
صدای‌ گریه‌ی‌ منو گوشای‌ اون‌ نمی‌شنید

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌! برجا نشستنت‌ بسه‌!
از روی‌ دیوارا بپر! مدرسه‌ مثل‌ِ قفسه! ‌

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌! ختمِ ترانه‌ روشنه‌!
تركه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو، یه‌ جای‌ قصه‌ می‌شكنه‌...

حالا بزرگ‌ شدم‌ ولی‌ دیوارا باز دورِ منن‌،
هنوز برای‌ هر فرار تركه‌ به‌ دستام‌ می‌زنن

مدرسه‌ی‌ سكوت‌ِ من‌ زنگای‌ تفریح‌ نداره
زلزله‌ی‌ ترانه‌هام‌ دیواراشو بَرمی‌داره‌

با هر ترانه‌ یه‌ دفه‌ از روی‌ دیوار می‌پرم
با هر پَرِش‌ صد نفرو اون‌ورِ دیوار می‌برم

‌با اینكه‌ رو دستای‌ من‌ خط‌ِ كبودِ تركه‌هاس
خوب‌ می‌دونم‌ كه‌ مدرسه‌ فردا پُر از نور و صداس

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌! برجا نشستنت‌ بسه‌!
از روی‌ دیوارا بپر! مدرسه‌ مثل‌ِ قفسه!

«برپا» بگو ای‌ من‌ِ من‌! ختمِ ترانه‌ روشنه‌!
تركه‌ی‌ خیس‌ِ آلبالو، یه‌ جای‌ قصه‌ می‌شكنه‌... //

 


‫‏یغماگلرویی‬
*از مجموعه ترانه‌ی «پرنده بی‌پرنده» / دارینوش 1379


 

برچسب ها : ,

موضوع : 245, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

موضوع انشا

*

صبح یک روز سرد پاییزی
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها گرم گفتگو بودند
باز هم در کلاس غوغا بود
هر یکی برگ کوچکی در دست
باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم
آرزوی شما در آینده

شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلطید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم

جوجه ی کوچک پرتو گفت
کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم

زنگ تفریح را که زنجره زد
بز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بپه ها به سویی رفت
و معلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین می گفت
آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید
بچه ها آرزوی من این است

 

قیصر امین پور

http://yaratbarani.blogfa.com/tag/%D9%82%DB%-%

 

برچسب ها : ,

موضوع : 245, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برگ مهمون ما نشسته

پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه

پاییز لالایی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته

فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا میمیرن
خاطره های نیمه جون باز دوباره جون میگیرن

افتادن برگا رو از شاخه تماشا میکنم
وقتی که امروز میمیره تکیه به فردا میکنم

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته

پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه

پاییز لالا یی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته

فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا میمیرن
خاطره های نیمه جون باز دوباره جون میگیرن

افتادن برگا رو از شاخه تماشا میکنم
وقتی که امروز میمیره تکیه به فردا میکنم

پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته

 

جهانبخش پازوکی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 244, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی کاینچنینمان می خواست

شما چقدر صبور و چقدر خشماگین
حضورتان چو تلاقیِ صخره با دریاست

به استقامت معنای تازه بخشیدید
شما نه مثل دماوند،او به مثل شماست

بیا که از همه ی دشتها سوال کنیم :
کدام قلّه چنین سرفراز و پا برجاست ؟

به یک کرامت آبی نگاه دوخته اید
کدام پنجره اینگونه باز سمت خداست ؟

میان معرکه لبخند می زنید به عشق
حماسه چون به غزل ختم می شود زیباست

شما که اید ؟ صفی از گرسنگی و غرور
که استقامت و مهر از نگاهتان پیداست

اگر چه باغچه ها را کسی لگد کرده
ولی بهار فقط در تصرف گُلهاست

تخلص غزلم چیست غیرِ نام شما ؟
ز یمن نام شما خود زبان من گویاست

 

 

 سهیل محمودی
 بهار 1367

 

برچسب ها : ,

موضوع : 241, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 


ﻣﯿﺎن ﺧﺎک ﺳﺮ از آﺳﻤﺎن در آوردﯾﻢ
ﭼﻘﺪر ﻗﻤﺮی ﺑﯽ آﺷﯿﺎن در آوردﯾﻢ

وﺟﺐ وﺟﺐ ﺗﻦ اﯾﻦ ﺧﺎک ﻣﺮدﻩ را ﮐﻨﺪﯾﻢ
ﭼﻘﺪر ﺧﺎﻃﺮﻩ ی ﻧﯿﻤﻪ ﺟﺎن در آوردﯾﻢ

ﭼﻘﺪر ﭼﻔﯿﻪ و ﭘﻮﺗﯿﻦ و ﻣﻬﺮ و اﻧﮕﺸﺘﺮ
ﭼﻘﺪر آﯾﻨﻪ و ﺷﻤﻌﺪان در آوردﯾﻢ

ﻟﺒﺎن ﺳﻮﺧﺘﻪ ات را ﺷﺒﺎﻧﻪ از دل ﺧﺎک
درﺳﺖ ﻣﻮﺳﻢ ﺧﺮﻣﺎ ﭘﺰان در آوردﯾﻢ

ﺑﻪ زﯾﺮ ﺧﺎک ﺑﻪ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی رﺿﺎ ﺑﻮدﯾﻢ
ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻮد ﮐﻪ آﺗﺸﻔﺸﺎن در آوردﯾﻢ

ﺑﻪ ﺣﯿﺮﺗﯿﻢ ﮐﻪ ای ﺧﺎک ﭘﯿﺮ ﺑﺎ ﺑﺮﮐﺖ
ﭼﻘﺪر از دل ﺳﻨﮕﺖ ﺟﻮان در آوردﯾﻢ

ﭼﻘﺪر ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ارﻏﻮان ﮔﺸﺘﯿﻢ
زﺧﺎک ﺗﯿﺮﻩ وﻟﯽ اﺳﺘﺨﻮان در آوردﯾﻢ

ﺷﻤﺎ ﺣﻤﺎﺳﻪ ﺳﺮودﯾﺪ و ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺷﻤﺎ
- ﻓﻘﻂ ﺗﺮاﻧﻪ ﺳﺮودﯾﻢ - ﻧﺎن در آوردﯾﻢ

ﺑﺮای اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻮدﯾﻢ
ﭼﻘﺪر از ﺧﻮدﻣﺎن داﺳﺘﺎن در آوردﯾﻢ

ﺑﻪ ﺑﺎزی اش ﻧﮕﺮﻓﺘﻨﺪ و ﻣﺎ ﭼﻪ ﺑﺎزی ﻫﺎ
ﺑﺮای اﯾﻦ ﺳﺮ ﺑﯽ ﺧﺎﻧﻤﺎن در آوردﯾﻢ

و آب ﻫﺎی ﺟﻬﺎن ﺗﺎ از آﺳﯿﺎب اﻓﺘﺎد
ﻗﻠﻢ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺷﺪﯾﻢ و زﺑﺎن در آوردﯾﻢ

 


سعيد بيابانكى

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 243, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

عصر آخرین روز تابستان
دست‌هامون توو آب وایتکس بود و باید چندساعت همون‌جور همون‌جا می‌موند
توو یه تشت قدیمی و یک چهار دیواری‌یِ کوچیک
جوری که بوش اون‌قدر اذیت‌مون می‌کرد که سال بعد حواسِ‌مون باشه کمتر گردو بازی کنیم وُ
گردو رو
با دست
درست کنیم.
بعد نوبتِ ماشین اصلاحی قدیمی بود که موهامون رو از ته بزنه!
اون‌هم چه زدنی
هی گاز بگیره و هی چهارچنگولی از ریشه در بیاره وُ
هی
ما یادمون باشه
سال بعد
تابستون که شد
موهامون رو ول نکنیم.
تازه از این که فارق می‌شدیم! باید می‌رفتیم، می‌نشستیم تا بزرگتری ناخن‌‌هایِ بلندِمون رو با قیچی‌ای
بگیره
با قیچی‌ای که
مادر باهاش پارچه می‌برید،
برادر شعار
خواهر عکس‌هایِ گوگوش و لباسِ‌هایِ عروسی وُ
ما،
عکس برگردون‌ها برا رو جلدِ کتاب وُ
دفترهامون‌ رو.
و بعد می‌رسیدیم به قشنگِ انتظار
جایی‌که نوبت کیف تازه بود و کفش و کلاه وُ
لباسِ نو‌یِ مدرسه
دیدن هم‌کلاسی‌هایِ تازه وُ
هم‌بازی‌هایِ گذشته
دیدنِ تمامِ کوچه توو کلاس،
توو مدرسه
خرید مشما، جلد کردن کتاب‌ها
دیدنِ عکس
‌برگردون‌ها
شروع سلام.
بسم الله " آب_ بابا "
آخ!
چه‌قدر خوب بود
روزِ اول مدرسه
نه مشقی بود
نه پرسشی
نه امتحانی وُ
نه...
هیچ
فقط کیف بود وُ
امید.

 

 

 

افشین صالحی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 245, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


کوچ غمناکه پرستو هاي شاد
در غروبي پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغا رو داد

پاييز اومد اين ور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
کسي از گل ها نمي گيره سراغ
کسي از گل ها نمي گيره سراغ

بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه

شده ابري تو فضاي سينمون
قصه ي بي غمگساري هاي ما
مي دونم پايان نداره بعد از اين
قصه ي بي برگ و باري هاي ما

بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه

پاييزه پاييز عريون
من و تو خسته و گريون

مي نويسم با دل تنگ
روي گلبرگ شقايق
فصل دلتنگي پاييز
فصل غمگيني عاشق

بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه

پاييزه پاييز عريون
من و تو خسته و گريون

 

محمد رضا فتاحی

 

خواننده :منوچهر طاهر زاده   شنیدن  در ادامه مطلب

خواننده :شاهرخ شاهید     شنیدن  در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : 242, | بازديد : 13

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

پاییز


چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند
فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشته‌هایت چه نیازی به تجمل دارند؟

همه‌جا مرتع گرگ است، به امید که‌اند
میش‌هایی که ته چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند

هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه‌ی کوه تحمل دارند


مژگان عباسلو

برچسب ها : ,

موضوع : 243, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


پس از یک شهـــرغربت ، دوستـی آمـــد به بالینم
به او گفتم:"ببین! این است دنیا!" گفت:"می بینم

زمین خوردی،قبول اما زمان، درمان هر دردی است
من از اینکه پس از تو دشمنان شادند غمگینم ...

اگر پایت توانـت داد یا اشکت امـان برخیز...
که پای بید مجنونی به خاک افتاده ننشینم!"

خدا"حافظ" که گفتم باز داغت تازه شد،دیدی
"به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم"؟!

چه شبهایی که دستت غصه هایم را ورق می زد
و جـــاری بود مــــــویت در بلنــــدای مضامینم....

من آن قدری که تو "معشوقه" ای شاعر نخواهم شد
از این رو در غـــزل هـــایم چنیـــن در بنــــد تضمینم

خدا را شکر، ترس از رفتنت با گریه کورم کرد
و دیــگر رفتنت در واقعیـت را نمی بیــنــم!

عقابی کوه را در خواب دید و در قفس دق کرد...
به جای شانه هایت ، مرگ خواهد داد تسکینم!

 

 

عبدالمهدی نوری

 

برچسب ها : ,

موضوع : 243, | بازديد : 3

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

او كه در هر حال با دار و ندارم ساخته ست -
با بدي هايم به خوبي در كنارم ساخته ست؛

او كه عمري زانواش سنگ صبورم بوده است
با جنون و گريه ي بي اختيارم ساخته ست –

رفتنش من را به چشم دشمنان تحقير كرد ؛
پيش چشم دوستان بي اعتبارم ساخته ست !

سالها رسواترين ديوانه اش من بوده ام !
تازگي ها از مقامم بركنارم ساخته ست !

اخمهايش يك طرف؛ لبخندهايش يك طرف
دوري از آن شيطنتها بيقرارم ساخته ست !

توي عكس آخرش شاداب تر از قبل بود !
دوري ام انگار بدجوري به يارم ساخته ست !
#
بارها و بارها از عشق جان در برده ام
خوب ميدانم ولي اينبار كارم ساخته ست !

 


 اصغر عظيمي مهر

 

برچسب ها : ,

موضوع : 245, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

خشم و قهرت ببر ای ماه جبین اخم مکن
حسرت و غصّه مده بیشم از این اخم مکن

حیف لبهای تو چون می شکفد همچو بهار
غنچه ای در دل پاییز حزین اخم مکن

مرغ خوشخوان منی منزل تو دیده ی من
پا مکش از سر این بام و چُنین اخم مکن

غرق طوفانم و قهرت به جنون می کِشَدم
عقل و ایمان و جنون گشته عجین اخم مکن

ماه من هستی و جز پرتو مهتابِ توام
جذبه ای کو که برد سوی یقین اخم مکن

حال من برگ گلی در گذرِ بادِ خزان
زرد و خاموشم و با غصّه قرین اخم مکن

بس که شد قصه ی ما خار به چشمان حسود
چَشم شور از همه جا کرده کمین اخم مکن

شاعری خسته قلم بسته به آن دیده نگاه
جان من شکوه مکن لب تو مچین اخم مکن


علی نیاکوئی لنگرودی
۱۳۹۳/۰۶/۱۸
تهران

 

برچسب ها : ,

موضوع : 244, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 


قرزندان ايران
*
ما گل هاي خندانيم
فرزندان ايرانيم

ايران پاک خود را
مانند جان ميدانيم

ما بايد دانا باشيم
هشيار و بينا باشبم

از بهر حفظ ايران
بايد توانا باشيم

آباد باشي اي ايران
آزاد باشي اي ايران

از ما فرزندان خود
دلشاد باشي اي ايران

 

عباس يميني شريف
آواز فرشتگان چاپ 1325

 

برچسب ها : ,

موضوع : 245, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

تاج ِ مویت دستباف از شهر ِ تبریز آمده
زرد و نارنجی، طلا رنگ و دل انگیز آمده

چشمهایت امپراتوری ِ عشقی گمشده
سرمه دان ِ نقره با باران ِ یکریز آمده

نازخاتون ِ آپا/دانایی و خونخاه ِ عشق
فر ِ بشکوهت سپاهی غرق ِ تجهیز آمده

لشکری پا در رکاب ِ تو درختان صف به صف
تیغی از شاخه به دست و پا به مهمیز آمده

خش خش ِ برگ است و باد از تیسفون تا پارسه
نامه های ِ پاره ی ِ خسروی ِ پرویز آمده

طاق ِ کسرای ِ دو ابروی ِ تو بعد از قرنها
فکر ِ رویا رو شدن با ظلم ِ چنگیز آمده

تیشه ی ِ فرهاد روی ِ پلک ِ خط ِ میخی ات
حضرت ِ شیرین سوار ِ اسب ِ شبدیز آمده

تو پوروچیستای ِ زرتشتی و آتشدان به دست
قلبت از شهریوری گرم و شررخیز آمده

غصه ها را تار و مار از خنده ی ِ خود میکنی
ماه ِ مهرت با شبی غمگین گلاویز آمده

حکمرانی کن پس از این پادشاه ِ فصلها !
آمدن های ِ تو یعنی فصل ِ پاییز آمده

 

شهراد میدری

واپسین ناهیدشید(آدینه)/شهریور/نود و سه
(پیشاپیش پاییزتان فرخنده و برگابرگ اندوهتان فروریخته)
پ ن:
1*آپادانا: کاخ آپادانا یا کاخ بار داریوش و خشایارشای هخامنشی یکی از کاخ‌های اندرونی تخت‌جمشید است.
2*تیسفون: نام یکی از پایتخت‌های باستانی امپراتوری ایران در دوره ی اشکانیان و ساسانیان که در کشور عراق کنونی ست.
3*پارسه: پارسَه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ایران است که سالیان سال پایتخت هخامنشیان بوده است.
4*طاق کسرا: تاق خسرو یا ایوانِ مداین نام کاخ پادشاهان ساسانی در نزدیکی شهر بغداد کنونی ست.
5* پوروچیستا: porochistaپوروچیستا اسپنتمان هیچداسپان نام کوچک‌ترین دختر از سه دختر اشو زرتشت، پیامبر ایرانی ست.

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 241, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

کنج ديوار غمبرک بزنم
سايه ام را فقط کتک بزنم

خودفروشي اگر که کار من است
کم فروشي کنم کلک بزنم

نصفه شب که به خانه برگشتم
به خودم نيز ناخنک بزنم

چون که در کوچه مي خورند مرا
مانده ام خانه تا کپک بزنم

مانده ام خانه تا مرا نخرند
تا بپوسم دوباره لک بزنم

زور من به همه اگر نرسيد
نوبتي کرده تک به تک بزنم

طعم اين زندگي چه شيرين است
باز هم به نمک نمک بزنم

مست باشم وَ عربده بکشم
نشئه باشم هميشه فک بزنم

سيلي ي محکمي ست مي خواهم
توي گوش کر فلک بزنم

خواب هستم اگر که مي فهمم
توي گوش خودم که چک بزنم

جاي مردن دوباره مي خواهم
جرأتم را فقط محک بزنم

 


علي كريمي كلايه

برچسب ها : ,

موضوع : 242, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

تنم مي لرزه وقتي که ، تو رد مي‌شي از احساسم
چقد سخته،نمي فهمي ، به اين کار تو حساسم

تو با هر آدمي خوبي ، امون از درد بي درمون
چقد تلخه که شيرينت ، بشه ليلاي هر مجنون

صدات‌و مي‌شنوم اما ، داره آهسته‌تر مي شه
چشام حرفات‌و مي‌فهمه ، داره آهسته،تر مي شه

يه روزي قلبم‌و بردي ، يه روز دستام‌و مي‌بازي
منو کم مي کني از ما ، تو تنهاييم‌و مي سازي

من از دست خودت شاکي،تو از دست خودم راضي
ديگه دستاي ما رو شد، رسيديم آخر بازي

شکستم از عبور تو ، من اين احساس‌و مي شناسم
تنم مي لرزه وقتي که ، تو رد مي‌شي از احساسم

 


صابر قديمي

خواننده  :معين سجادي

 

برچسب ها : ,

موضوع : 243, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

 

دو غريبه کنار يکديگر، شايد اين خانواده‌ام باشد
گريه در تخت، بوسه بر ديوار، فعلي از حالِ ساده‌ام باشد

چمدان هميشه بسته‌ي من حرف‌هاي نگفته‌اي دارد
با دلي پُر کنارم آماده‌ست تا شبي يار جاده‌ام باشد

لابد اين انتهاي خوشبختي‌ست، طعم لبخند با نفهميدن
مِلک يک مرد باشم و يک عمر کودک درد زاده‌ام باشد

ته خانه صدام کور شود، شام با گريه‌هام شور شود
لا به لاي زباله ها -نه شب- دل بي استفاده ام باشد

چمدان بستم از خودم بروم، چمدان بسته‌ام ولي انگار...
چمدان روي تخت... مي‌مانم! بايد اين خانواده‌ام باشد

 

 

ساجده جبارپور

http://negahe-sorbi.blogfa.com/9304.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : 243, | بازديد : 11

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

 

 

قحطي ِبوسه ي تب دار است و باران نيست هست
ردِ لبهايِ تو ديگر روي فنجان نيست هست ؟

عطر تو پيچيده در شهري که در آن نيستي
باد مي ايد ولي موي پريشان نيست ، هست ؟

آمدم تهران که با تو زندگي را سر کنم
بي تو ديگر شهر روياهام تهران نيست ، هست ؟

آنچه پنهان کرده ام پشت نگاهم سالها...
از خدا پنهان ولي از تو که پنهان نيست،هست ؟

خانه يخبندان،سَرم يخ،دستهايم يخ زده
چهار فصل زندگي درمن زمستان نيست ؟ هست

خوب دقت کن به تدريجي ترين پرواز روح
اين که دارد مي رود از دست "عمران" نيست هست.

 

 عمران ميري

http://emranmiri2.blogfa.com/

برچسب ها : ,

موضوع : 244, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظر بدهيد |

 

دو هفته می‌گذرد کان مه دوهفته ندیدم
به جان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم

حریف عهد مودت شکست و من نشکستم
خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم

به کام دشمنم ای دوست عاقبت بنشاندی
به جای خود که چرا پند دوستان نشنیدم

مرا به هیچ بدادی خلاف شرط محبت
هنوز با همه عیبت به جان و دل بخریدم

به خاک پای تو گفتم که تا تو دوست گرفتم
ز دوستان مجازی چو دشمنان برمیدم

قسم به روی تو گویم از آن زمان که برفتی
که هیچ روی ندیدم که روی درنکشیدم

تو را ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم
مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم

میان خلق ندیدی که چون دویدمت از پی
زهی خجالت مردم چرا به سر ندویدم

شکر خوشست ولیکن حلاوتش تو ندانی
من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم

مرا رواست که دعوی کنم به صدق ارادت
که هیچ در همه عالم به دوست برنگزیدم

بنال مطرب مجلس بگوی گفته سعدی
شراب انس بیاور که من نه مرد نبیدم

 

 

حضرت سعدی

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh381/

برچسب ها : ,

موضوع : 242, | بازديد : 8

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 194 صفحه بعد