پیچک (قاصدک شعر و غزل)
پیچک (قاصدک شعر و غزل)
گزیده شعروادب ایران زمین

آمـــــــــــــــــــده های کتاب

 

ورود به وبلاگ نشر کلیک کنید

 

دوستان وبلاگ دارای واژه یاب می باشد

روی لغت را های لایت کنید یا با موس روی آن بکشید

تا  به رنگ آبی در آید تا  واژه مربوطه معنی شود

توجه :با مروگر اکسپلوره 8 و پایین تر قابل اجرا نیست

 



نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

با نگاهت اجتماع کافری تشکیل شد
هیئتی از فرقه های دلبری تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
سازمان رسمی گردشگری تشکیل شد

ماده گرگ چشمهایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت دادگاه کیفری تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
مجمع لغو طلاق محضری تشکیل شد

عاشقیدن جوری از زیبایی ات معنا گرفت
که گروه جعل های مصدری تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب امپرسیون روسری تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون باز دعوا شد سرت
اخم کردی دسته های شرخری تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
انجمن های زبان زرگری تشکیل شد

سیب سرخم ! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم دنیایی از دیو و پری تشکیل شد...

 


علی صفری 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

غارت بسیاری


بي زارم ازين ساعت ديواري
از این شب طاقت كُش بيداری

از دلقك اين بازي بی پایان
از ديدن اين صحنه ي تكراري

هر ثانيه در مغزم، مي كوبد
چون چكش ِبي وقفه ي نجاري

سي سال به هر حادثه" نه "گفتم
تاوان پذيرفتن يك " آري"

دلخون شده از عقده ي ناكامي
ويران شده ازغارت بسياري

طاعون زده ي عشق اهورايي
عبرت زده ي شور فداكاري

آبادي من سوخت به ويراني
سربازي من مرد به سرداري

اي كاش كه عقل من و تو كم كم
برخيزد ازين بستر بيماري

 

 

عبدالجبار کاکایی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


دلم به نام سپهدار کشور کرم است
همیشه عاشق سقای بی ید و علم است

من از قبیله ی عشاق نام اربابم
عشیره ام همه از ساکنان شهر غم است

عقیده ی همه خانواده ام اینست
اگر که جان ندهم بهر یار خود ستم است

اگر که زندگی ام وقف نوکری نشود
تمام عمر به غفلت گذشته در عدم است

کسی که نان و نمک خورده در سرای حسین
کجا به فکر غم روزگار بیش و کم است

گره گشای غمم دستهای افتاده ست
دلم تجلی آیات نون والقلم است

اگرچه قسمت من نیست شعله غم یار
" دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است"

 


احسان محسنی فر

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

نمی پرسی دیشب خواب که را دیدم
نمی خواهی بدانی از کدام رویا
برگشته ام.
چرا بوسه هایم
دیگرطعم گس همیشه را ندارد.
و چرا دستهایم را از تومخفی می کنم
تا عطر گیسوان غریبه ای
که در بند بند آن
آشیانه کرده
دلت را
به شک نیندازد
آرام لبخند می زنم.
و پیشانیت را می بوسم
هنوز بوی بهار نارنج و اقاقیا می دهد.
ساده می گذرم
دلم می گیرد
نمی خواهم به تو خیانت کنم...
اما در برابرعشقت کم آورده ام
.
.
ما هیچ وقت
به هم شک نمی کنیم.

 

 

نیلوفر لاری پور

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


دارد دوباره حال و هوا فرق می کند
حتی عبور ثانیه ها فرق می کند

این روزها که بغض، دلم را گرفته است
با روزهای قبل چرا فرق می کند؟

این پرچم سیاه همین بیرق و علم
حاکی ست با همیشه فضا فرق می کند

دارند بچه ها کتیبه به دیوار می زنند
حتی سروده ی شعرا فرق می کند

یک راست می روم سر اصل مصیبت ام
آقای من عزای شما فرق می کند

هر چند کعبه کعبه و بیت الهی است
اما هوای کرببلا فرق می کند

آقا نگیر خرده اگر شور می زنند
عشق تو با همه به خدا فرق می کند

" باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است"

آقا ببخش حال خودم هم عوض شده
این است جای قافیه ها فرق می کند

تا گفت: «یا اُخَیَّ » دلش بی قرار شد
سوز صدا و سوز صدا فرق می کند

بانو نشسته بود و سری روی نیزه بود
اینجا... غروب با همه جا فرق می کند

 


مهدی صفی یاری

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

کی کوزه ای بردم که پر آورده باشم؟
شاید فقط از تو لبی تر کرده باشم

گاهی می آیم می روم بی آن که حتی
یک قطره آب از چشمه ات آورده باشم

از من چرا باید نگاهت را بگیری
پس بال هایم را کجا گسترده باشم

دیگر برایم هیچ راهی غیراز این نیست
بگذار دیگر با تو هم بی پرده باشم:

پشت نقابت کیست؟ می ترسم که یک عمر
با قاتل خود مهربانی کرده باشم

می ترسم از زهری که دارد خنده هایت
در آستین یک مار را پرورده باشم

رفتی و از من تاج و تختم را گرفتند
فرقی ندارد شاه یا یک برده باشم

اصلا قبول این حرف ها معنا ندارد
پیدا نکردم تا تو را گم کرده باشم

 


شیرین خسروی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 252, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


باز طبعِ شــعرِمن آمد به جوش
واژه هایش جاری امّا پُرخروش

ای دوصد لعنت به تو ای روزگار
راســتی، لِیـــــلام دربازارِ بُوش

روزگاری پیشــــــــوای داشتیم
رهــبرفــرزانه ی پشمینه پوش

یک زعـــیمِ صادق و وارسته ی
درمـــیانِ مردمانِ سـخت کوش

از قضـــا ی روزگـــار آن نامـــدار
کرد ازجـامِ شـــهادت باده نوش

بعد او دردم ، نشد کم ،هیچگاه
بارِ سنگینی که دارم روی دوش

زخـم های ما مـداوا کَی شود ؟
تا که باشد پیرغرقِ عیش ونوش

دل پُر از ناگفته هـای زندگیست
هاتفی ازغیب میگوید خمــوش!
***
این معمّا هیچگاهی حل نشد ؛
جرم من با جرمِ پیرِ می فروش

 

 

باقیدارامید « بیگزاد »
Baqidar Omid Bigzad

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 4

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

می شود سخت ترین مساله آسان باشد
پشت هر کوچه ی بن بست خیابان باشد!

می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود
شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد

گیرم این عشق -که آتش زده بر زندگی ات-
بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!

گیرم این دفعه که برگشت، بماند...نرود!
گیرم از رفتنِ یکباره پشیمان باشد

بعد شش ماه به ویرانه ی تو برگردد
تا درین شعر پر از حادثه مهمان باشد

فرض کن حسرتِ پاییز، تو را درک کند
روز برگشتنِ او اولِ آبان باشد!

بگذر از این همه فرضیه، چرا که دل من
مثل ریگی ست که در کفش تو پنهان باشد!

 

 

اميد صباغ نو
اول آبان نود و سه

 

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 5

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


در چشم هایت دخترم! داغ جدیدی نیست
چیزی که دیدی در حقیقت آنچه دیدی نیست

این شعله های حمله ور سوی نگاه تو
چیزی به جز باران یک ابر اسیدی نیست!

بر ما ببار ای ابر گاز اشک/آور زا
بر ما بباران وقتی از باران امیدی نیست

تقویم تکرار خیانت های تاریخ است
یک عمر درد ما چرا در سر رسیدی نیست؟

ماییم و فریادی که در گوشی نپیچیده
ماییم و فریادی که جز گفت و شنیدی نیست

ماییم و بغض انتظاری کهنه تا شاید...نه!
پشت این شام سیه صبح سپیدی نیست

 


الهه ملک محمدی

 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 آبان 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 
تمثال دو زلف و رخ آن یار کشیدم
یک روز و دو شب زحمت این کار کشیدم

اول شدم آشفته ی زلفش، سر زلفش
آخر به پریشانی بسیار کشیدم

آغوش و کنارم همه شد غیرت تاتار
تا، تاری از ان طره ی طرار کشیدم

در تیرگی زلف کشیدم رخش از زمهر
گفتی که مهی را به شب تار کشیدم

اندیشه نمودم که کشم ابروی آن شوخ
اندیشه چو کج بود، کمان وار کشیدم

بر خامه ام از تیر فلک بانگ زه آمد
زان سخت کمانی که به دشوار کشیدم

القصه رخ و گردن و آن گوش و بناگوش
یک باغ سمن، غیرت گلزار کشیدم

سحر قلمم بین که کشیدم چو دو چشمش
گفتی به فسون نقش دو سحّار کشیدم

نوک مژه اش را به یکی خامه ی دل دوز
خون ریز تر از خنجر خونخوار کشیدم

نقش خد نارسته هنوزش خط مشکین
گوئی دو طبق گل همه بی خار کشیدم

آن سبز غباری که فراز لب او بود
با خامه ی اسرار به زنگار کشیدم

شوری زمگس خاست بر آن صفحه ی تمثال
چون صورت آن لعل شکربار کشیدم

بیمار دلم بر زنخش کرد اشارت
سیبی به مراد دل بیمار کشیدم

در نقش میانش شدم از فکر چو موئی
آخر به صد اندیشه و پندار کشیدم

در دایره ی فکرتم افکند سرینش
ناچار به یک گردش پرگار کشیدم

آشوب قیامت همه شد در نظرم راست
چون قامت آن دلبر عیار کشیدم

"فرصت" چو کشیدی به برش خامه ی رنگین
گلناریش از خون دل زار کشیدم

 

فرصت شیرازی
http://arefghaate.blogfa.com/8809.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


وقتي شبيه گريه شدي آسمان شکست
پشت هميشه قرص خدا ناگهان شکست

ساعت ميان عقربه هايش مردد است
صبح َست يا که عصر و َ يا شب ؟ ... زمان شکست

امشب کرج حوالي ِ ميدان هفت ِ تير
مردي ميان خاطره هاش از ميان شکست

" ديوانه ي محبت جانانه ام هنوز "
اين را شنيد وُ مَرد دلش با " بنان " شکست

حتي دعا و نذر تو را ماندني نکرد
شوق ِ سه شنبه هاي شب ِ جمکران شکست

گلدسته هاي مسجد شهرت خميده اند
در انحناي بغض ِ موذن اذان شکست

دستم به ارتفاع غمت کاش ميرسيد
در نيمه هاي راه ولي نردبان شکست

دارم درون شعر ِ خودم گريه مي کنم
قلبم گرفت، سوخت جگر ، استخوان شکست

فردا تمام شهر مرا جار ميزنند
او مرد ِ روز سخت نبود و ُ جوان شکست

 

 

مهدي يوسفي "لولي وش

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 


«تراسِ روبرويي»

 

يه دختر تو تراسِ روبرويي ، يه شالِ سبزو هر روز مي‌تکونه
يه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه

پر از خاکستر آرزوهايي که هر روز توي قلبش گُر مي‌گيرن
پر از خاکستر خواباي خوبي که هر شب تو نگاهِ اون مي‌ميرن

همين چند‌وقت پيش رؤياشو توي خيابون بي‌بهانه سربريدن
هميشه راهِ پروازشو بستن، هميشه رو خيالش خط کشيدن

همه‌ش دنبال قهرمان مي‌گرده، ميون شاعرا، آوازخونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سياست‌بازا، پيرا و جوونا

به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدايت، کافکا، فرخ‌زاد، مايکل
يه عکسِ خاتمي، چندتا مدونا، يه عکسِ تام کروز، يه عکسِ فيدل

نمي‌دونه که تنها توي آينه بايد دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهاني مي‌شه ساخت بي‌ظلم و برده

يه دختر تو تراس روبرويي، شبا کنسرتِ فريادش به راهه
صداش مي‌گيره از بس غصه داره، نمي‌شه ديدش از بس شب سياهه

ولي زنگ صداش مي‌پيچه هر شب، تو شهري که چراغاش رنگ خونن
ديگه چند وقته که حتا چراغ چهاراها مي‌ترسن سبز بمونن

مي‌خواد يادِ تمام شهر بمونه بهاري که يکي برگاشو دزديد
درختي که قرنطينه شد آخر، تو فصلي که زمين برعکس مي‌چرخيد

صداش لبريز حرفاي نگفته‌س، سرش لبريز صد آتشفشونه
يه دختر تو تراس روبرويي، يه شالِ سبزو هر روز مي‌تکونه... //

 

 

 

یغما گلرویی

برچسب ها : ,

موضوع : 251, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

خسته ام مثل جواني که پس از سربازي
بشنود يک نفر از نامزدش دل برده

مثل يک افسر تحقيق شرافتمندي
که به پرونده ي جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجاي شلوغ
بين دعواي پدر مادر خود گم شده است

خسته مثل زن راضي شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ي مردم شده است

خسته مثل پدري که پسر معتادش
غرق در درد خماري شده فرياد زده

مثل يک پيرزني که شده سرباز عروس
پسرش پيش زنش بر سر او داد زده

خسته ام مثل زني حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردي که قسم خورده خيانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدري گوشه ي آسايشگاه
که کسي غير پرستار سراغش نرود

خسته ام بيشتر از پير زني تنها که
عيد باشد نوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسي حال مرا مي فهميد
غير از اين بغض که در راه گلو سد شده است

شده ام مثل مريضي که پس از قطع اميد
در پي معجزه اي راهي مشهد شده است

 


علي صفري

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 


من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم

از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه
کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم

گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم
هم آه برنیارم از آه خشم کردم

گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر
از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم

ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان
وز کهربای عالم من کاه خشم کردم

ما ذره‌ایم سرکش از چار و پنج و از شش
خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم

این را تو برنتابی زیرا برون آبی
گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم

 

 

جضرت مولوی

http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh1703/

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 9

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 


ريه هايم همه از عشق حکايت دارد
يعني اين مرد به چشمان تو عادت دارد

اي تو محبوب ترين حادثه ي زندگيم
بي تو اين مرد به يک مُرده شباهت دارد

از تو ممنون که هستي...،همه ي هستي من
به من و بودن تو شهر حسادت دارد

شعر گفتم همه ي شهر بفهمند اين را
آري اين زن،به من ابراز محبت دارد

قافيه قافيه از عشق تو گفتن خوب است
اين غزل هم به نگاه تو ارادت دارد

 

عيسي شاهمرادي

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 12

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

سوده باش! خوش باش! با مرده هاي مدفون
بيهوده سر نياور از گور خويش بيرون

هرگز تو مرگ خود را باور نکردي اما
بستند باورت را با بندهاي قانون

لبخندهايمان را خم کرده بار اندوه
سُرخاب و سُرمه گنديد بر چهره هاي محزون

"شيرين" بگو نگريد بر انفعال فرهاد
"ليلا" بگو نرنجد از انجماد مجنون

مُردند غيرتي ها ، اميد جوششي نيست
نشتر نزن عبث بر رگ هاي خالي از خون!

 

 

محمدرضا طاهري
از کتاب آرامگاه ادبي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

باران گرفته بود که دیدم تو را عزیز!
ترمز زدم کنار تو گفتم: کجا عزیز؟

گفتی: سلام؛ می‌روم آقا خودم... سپاس
گفتم: بیا سوار شو لطفاً بیا عزیز

گفتی: مسیرتان به کجا می‌خورد شما؟
گفتم: مسیر با خودتان؛ با شما عزیز

لطفاً اگر که زحمتتان نیست، بنده را...
زحمت؟! چه حرف‌ها! شده تا انتها عزیز...

باران... نگاه... آینه... باران... نگاه... آه!
مانند فیلم‌ها شده این ماجرا عزیز

من غرق روسری تو بودم، تو خیس آب!
(دور از وجود ناز تو باشد بلا عزیز)

من غرق روسری تو بودم که ناگهان
گفتی: همین بغل... چقَدَر بی‌هوا عزیز؟!

رفتی و عطر روسری‌ات ماند پیش من
تا بوده غصّه بوده فقط سهم ما عزیز

 


رضا احسان‌پور
 مجموعه شعر «چه حرف‌ها» :: انتشارات فصل پنجم

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

طاعون


رفتنت را چگونه بنويسم
با تو ام اي قشنگ قديسم

حال من بعد رفتنت اين است
کوره راهي که رو به پايين است

مثل بن بست بي سر و آغاز
مثل برجک بدون يک سرباز

مثل تاريخ هاي بي تقويم
مثل شاهي که مانده بي اقليم

مثل يک جام شربتي مسموم
مثل يک شعر نيمه بي مفهوم

مثل شهري که مسخ طاعون شد
مثل يک رگ که خالي از خون شد

مثل ويروس مضحکي بودي
درد سنگين و مهلکي بودي

بعد مرگ تو شهر ويران شد
عشق هم حرف پشت دندان شد

در درونم قبيله اي مردند
بچه هايي که سال ميخوردند

مثل بختک به جان من افتاد
درد هاي عميق پر تعداد

رفته بودي و داغ ميديدم
لشکري با چراغ ميديدم

رفته بودي و رفتنت را من
مو به مو مينوشتمش عينا

گفته بودم اگر شبي رفتي
راه شب را عقب عقب رفتي

دست خطي و نامه اي بگذار
روي در ها نشانه اي بگذار

گفته بودم که بي تو ميميرم
رفتنت را بهانه ميگيرم

بعد کوچت بهار خواهد رفت
از کفم اختيار خواهد رفت

گفته بودم هبوط خواهم کرد
از خودم هم سقوط خواهم کرد

زندگي هم عذاب خواهد شد
سقف بر سر خراب خواهد شد

ياد داري کلاغ پر ها را
پر زدن هاي نا برابر را

رفتي اما نه نامه اي هم نيست
دست خطي نشانه اي هم نيست

مثل چيزي که ناگهان بود
چون شهابي و کهکشاني بود

مثل معبد که مسجدش کردند
مثل رودي که راکدش کردند

مثل يک جت که مهو از رادار
گشت اما بدون يک هشدار

مثل شمعي که دست طوفان است
قبل رفتن هميشه لرزان است

مثل صد چيز مثل اينهايي
مثل حکمي که بعد از اجرائي

فصل اردي بهشت من بودي
شکل باغ و بهشت من بودي

بعد کوچت بهار من گم شد
عمر شش در چهار من گم شد

مثل مردي که از نفس افتاد
سينه اش هم به خس و خس افتاد

باغ سبزم غريب و بيکس شد
دست و پايش نصيب کرکس شد

من شدم مرد سست طاعوني
با دو چشم ضعيف زيتوني

خانه ام شد خرابه اي متروک
من شدم مرد تا ابد مفلوک

دژ سنگين و محکمم را باد
در نورديد و زوزه سر ميداد

لاشخور ها تناولم کردند
عرض يک شب چپاولم کردند

همنشينم که مار و گژدم شد
حرف هايي که حرف مردم شد

عده اي هم که محرمم بودند
با من و خانه هم قسم بودند

صبح فرداي بي کسي رفتند
با من و خانه هم قسم بودند

صبح فرداي بي کسي رفتند
تسليت هاي نارسي گفتند

حال من بعد رفتنت اين شد
مثل مردي که مسخ و نفرين شد

گاه فاز خيال ميگيرم
رفتنت را محال ميگيرم

مينويسم دوباره مي آيي
با تو ام اي عروس رويايي

 


 عارف قهرمانزاده

شنیدن این شعر و دکلمه زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : 255, | بازديد : 26

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

 

بوی مهتاب

 

من ساکن این محنت آباد خرابم
در جاده های دورِ حیرت, نقشِ آبم

روحِ سحر بودم ولی چندی است اینجا
مانندِ شب چشم انتظار آفتابم

از اشتیاقِ چشمۀ خورشید مستم
با ساغری از چشمِ میگونی خرابم

مهر آشنا و بی خبر از رویشِ ماه
در حسرتِ یک جرعه بوی ماهتابم

کوهم که در پای محبت استوارم
هر چند در کار شکستِ خود حُبابم

با کوله باری پُرسش و اندیشه ای سبز
تا پاسخی پیدا کنم, پای شتابم

پرسیدم از هر کس نشانت را ندانست
من ماندم و صدها سؤالِ بی جوابم

در جست و جویت بودم و همراهِ اشکم
بودی روان , شب تا سحر در پلک خوابم

از غیرتت اوراق "آتش" شُعله ور بود
وقتی رقم می خورد نامت در کتابم

 


آتش  علیرضا

برچسب ها : ,

موضوع : 254, | بازديد : 10

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سیدمجتبی محمدی | نظربدهيد

 

 

می خواهی فراموش کنی
زمان دستش را از تو کوتاه می کند
و برای حافظه ات خط و نشان می کشد
با خودت می گویی:
همه چیز خواب است
حتا همین بیداری خواب است
بعد به خودت که می آیی
میان کافه ای
لبخندی سفید حواست را جمع می کند
هنوز خوابی
چای ات را سفارش می دهی
هنوز خوابی
خاطره ها به اندامت برمی گردند
هنوز خوابی
اصلن تو از فراموشی ترسوتری
لااقل سعی کن مرد باشی
و یک بار برای همیشه
عمیق تر بخوابی.

 


رئوف رضایی زاده

 

برچسب ها : ,

موضوع : 253, | بازديد : 10

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 203 صفحه بعد